بازداشت‌های غیر قانونی را پایان دهید!‏

همه‌ی زندانیان سیاسی را آزاد کنید!‏

-----------------------------------------------------

03 May 2015

در آن سر دنیا - 14‏

پرواز تا بریزبن دو ساعت طول می‌کشد، اما بریزبن و ملبورن یک ساعت اختلاف زمان دارند و ‏ساعت‌هایمان را باید عقب بکشیم. یک اتوبوس بزرگ ما و مسافران دیگری را سوار می‌کند و در ‏شاهراه ‏M1‎‏ به سوی شمال می‌راند.‏

این‌جا از خشکی اعماق استرالیا اثری نیست. باران می‌بارد، و دو طرف جاده سرسبز و زیباست. ‏شنیده‌ام که بریزبن شهر ساحلی زیبایی‌ست. اما محل اقامت ما شهرک دیگری‌ست به‌نام "نوسا ‏هدز" ‏Noosa Heads‏ در 200 کیلومتری شمال بریزبن. اتوبوس در یک ایستگاه سرراهی نزدیک ‏نیمه‌های راه می‌ایستد و مسافرانش را میان مینی‌بوس‌هایی که هر یک به‌سویی می‌روند پخش ‏می‌کند. هر چه جلوتر می‌رویم باران شدیدتر می‌شود. راننده‌ی مینی‌بوس در پاسخ یکی از ما که ‏می‌پرسد هوای این‌جا همیشه همین‌طور است، یا این از بخت بد ماست، می‌گوید که این تازه خوب ‏است و در هفته‌های اخیر شدیدتر از این می‌باریده! عجب! ما را باش که خیال می‌کردیم بعد از آن ‏همه دوندگی، این‌جا دیگر نوبت آفتاب و دریا و آبتنی‌ست!‏

زیر باران به مجتمع آپارتمان‌های ‏Mantra French Quarter‏ می‌رسیم. خانه‌ای کمی تنگ، اما پاکیزه ‏داریم، با دو اتاق خواب و یک نشیمن با تخت‌خواب اضافه، آشپزخانه و همه وسایل و دو حمام و ‏دستشویی. بالکن‌مان رو به باغی زیباست با استخر. ‏جابه‌جا می‌شویم و در انتظار بند آمدن باران سر و وضعمان را درست می‌کنیم.‏

اما باران خیال بند آمدن ندارد. لحظاتی می‌ایستد، و باز با شدت می‌بارد. در یکی از این ‏ایستادن‌هایش بیرون می‌رویم. شهر کوچک و نقلی و پاکیزه‌ای‌ست و پیداست که همه چیز آن برای ‏مشتریان دریا و آب‌تنی و استراحت ساخته شده‌است. خانه‌ی ما به همه‌جا نزدیک است. راسته‌ی ‏اصلی پر از بوتیک‌های لوکس است با لباس‌هایی از مارک‌های معروف، و قیمت‌های بالا. این‌جا باید ‏‏"کلاس بالا" باشید و مانند "خانم دکترها" خرید کنید!‏

کمی قدم می‌زنیم و تماشا می‌کنیم. دوستان لباس‌هایی را امتحان می‌کنند. ده بیست متر پشت ‏این راسته دریاست و خلیج کوچکی از دریای تاسمان. اکنون دیگر شامگاه است، دریا پر موج است، ‏هوا بارانی‌ست، و کسی در آب نیست.‏

رستوران فراوان است، اما چندان چیزی باب دندان و ذائقه‌ی ما ندارند. از رگباری شدید به زیر ‏نیم‌سقف بازارچه‌ای پناه برده‌ایم که دوستان مردی را با قوطی پیتزا به‌دست می‌بینند. دنبالش ‏می‌دوند و می‌پرسند که آن را از کجا خریده‌است، و او با خوشرویی تا در رستوران پیتزایی ‏همراهی‌مان می‌کند و نشانمان می‌دهد. این‌جا رستوران پیتزایی زاکاریز ‏Zachary's Gourmet Pizza ‎Bar‏ نام دارد. از عطر نان پیتزا همه بی‌تاب شده‌ایم. می‌نشینیم، آبجو می‌نوشیم و پیتزاهای ‏خوشمزه‌ای می‌خوریم.‏

دختر جوانی که پشت پیشخوان بار ایستاده و آبجوها را برایمان می‌آورد، هنگامی که می‌شنود که ‏از سوئد آمده‌ایم، شروع می‌کند به گپ زدن با دیگر مرد گروهمان. او زمانی یک دوست پسر سوئدی ‏داشته و هنوز یکی دو کلمه از زبان سوئدی به‌یاد دارد. اکنون دلش می‌خواهد چیزهای تازه‌ای یاد ‏بگیرد. استرالیایی‌ها علاقه‌ی ویژه‌ای به سوئد و سوئدی‌ها دارند. خیلی از سوئدی‌ها هم ناگهان ‏هوس می‌کنند که بیایند و در استرالیا زندگی کنند. یک گروه موسیقی کپی گروه قدیمی "آبا"ی ‏سوئدی ‏ABBA‏ هم‌اکنون در استرالیا فعال است، و استرالیایی‌ها آن‌قدر به "جشنواره‌ی آهنگ" ‏Melodifestivalen‏ یا همان "مسابقه‌ی آواز یوروویژن" ‏Eurovision Song Contest‏ علاقه نشان داده‌اند ‏که تماشا و دنبال کردن این مسابقه‌ی سالانه در استرالیا به "صنعتی" تبدیل شده، و سرانجام قرار ‏است که امسال برای نخستین بار گروهی از استرالیا نیز در این مسابقه‌ی اروپایی (!) شرکت کنند.‏

سرانجام، آب‌تنی

پنجشنبه باران پراکنده‌تر است: می‌بارد و نمی‌بارد، و هنگامی‌که نمی‌بارد هوای آفتابی آن‌قدر گرم ‏هست که بتوان آب‌تنی کرد. آب استخر مجتمع ما گرم است. این‌جا حوض‌های "جوشان" هم دارد. ‏آب‌تنی در این محیط آرام می‌چسبد. اما آب استخر به سلیقه‌ی من زیادی گرم است.‏

ساحل شنی دریا در صدمتری مجتمع ماست. ساحل شلوغ است. مردم آفتاب می‌گیرند و آب‌تنی و ‏موج‌بازی و موج‌سواری می‌کنند. روز ما به آب‌تنی در استخر و دریا و موج‌بازی و حمام آفتاب می‌گذرد ‏و برخی از دوستان به بازدید فروشگاه‌های شهر نیز می‌روند. شب باز رگبارهای شدیدی می‌بارد. من ‏و دوستم جایی در ایوان یک بار مشرف به دریا به‌نام ‏Noosa Surf Club پیدا کرده‌ایم، نشسته‌ایم و می‌خوریم و می‌نوشیم. ‏باد گاه قطرات ریز باران را بر پیکر ما می‌پاشاند. و ما، گرم از گفت‌وگوهایمان، خم به ابرو نمی‌آوریم. ‏دختر و پسر جوانی آن پایین تخته‌های موج‌سواری بر دست، دارند می‌روند که در تاریکی و زیر باران ‏توی دریا موج‌سواری کنند. آه از نهاد همه‌کسانی که آنان را می‌بینند بر می‌آید. همه با نگرانی با ‏نگاه بدرقه‌شان می‌کنند و چشم به‌راهشان هستند. خوشبختانه ده دقیقه طول نمی‌کشد که هر دو ‏آب‌چکان و لرزان پیدایشان می‌شود و به‌سوی خانه‌شان می‌روند. خب، جوان‌اند دیگر!‏

جزیره‌ی بهشت

ساعت 6:15 صبح زود جمعه 13 فوریه قرار است که به گردشی یک‌روزه به جزیره‌ی فریزر ‏Fraser ‎Island‏ در فاصله‌ی دو ساعتی نوسا برویم. بامداد، بر آسفالت خیس از باران دیشب در میدان نزدیک ‏خانه‌مان ایستاده‌ایم که ماشین خیلی مخصوص سفر در جنگل و باتلاق و کوه و کمر از راه می‌رسد ‏و سوارمان می‌کند. مسافرانی از هتل‌های دیگر هم هستند و سر راه کسان دیگری را هم سوار ‏می‌کنیم. به گمانم 14 نفر می‌شویم. این ماشین جان می‌دهد برای مأموریت‌های ارتشی: جایی را ‏که ما نشسته‌ایم، راست یا دروغ، می‌توان با چند دگمه و اهرم از باقی ماشین جدا کرد و حتی در ‏زیر آب راند. این تور متعلق به شرکت "اکتشاف جزیره‌ی فریزر" ‏Fraser Island Discovery‏ است که ‏گشت‌هایی در این جزیره ترتیب می‌دهد.‏

به‌سوی شمال می‌رویم. راننده، جیمی، مرد جوانی‌ست که در ضمن از بلندگو درباره‌ی منظره‌های ‏اطراف و آن‌چه می‌بینیم تعریف می‌کند و سخن می‌گوید. از جاده‌ای به دیگری، و به دیگری می‌پیچد، ‏از عرض ‏Great Sandy National Park‏ می‌گذرد، و در "ساحل رنگین‌کمان" ‏Rainbow Beach‏ ‏می‌ایستد تا کمی استراحت کنیم و چند جوان دیگر را هم سوار می‌کند. این‌جا یک قنادی و نانوایی ‏هست و کشف می‌کنیم که نان بربری هم دارد. آن را "نان ترکی" ‏Turkish bread‏ می‌نامند. دو تا ‏می‌خریم و آن‌قدر خوشمزه است که همین‌طور خالی هم می‌چسبد! کشف خوبی‌ست. بعد از این ‏برای صبحانه از این نان می‌توانیم بخریم.‏

کمی بعد بر ماسه‌های نرم ساحل می‌ایستیم و جیمی از دم و دستگاهی که پشت ماشین دارد ‏چای و قهوه و شیرینی به ما می‌دهد. در انتهای ماسه‌های شبه‌جزیره، در جایی به‌نام ‏Inskip Point‏ ‏باید با ماشین توی یک قایق برویم تا ما را از عرض یک تنگه بگذراند و به جزیره‌ی فریزر برساند. ‏مسافران زیر آفتاب تند با دوربین‌هایشان در پی شکار لحظه‌ای از بازی دولفین‌ها در آب هستند. ‏فاصله‌ی کوتاهی‌ست و ده پانزده دقیقه بیشتر طول نمی‌کشد. در آن‌سوی آب بر جاده‌ای که ‏‏"هفتادوپنج مایل" ‏‎75 Mile Beach Road‎‏ نام دارد، و جاده نیست، روی ماسه‌های نرم ساحل ‏می‌رانیم. در جاهایی درختان خشکیده بر زمین افتاده‌اند، راه را بسته‌اند، و ماشین‌مان از توی آب دریا ‏می‌راند و آن‌ها را دور می‌زند.‏

جیمی درباره‌ی جزیره و تاریخچه‌ی آن و جانداران و گیاهان و مقررات و غیره تعریف می‌کند. این‌جا ‏بزرگ‌ترین جزیره‌ی شنی جهان است اما ماسه‌های آن مواد لازم برای تغذیه‌ی گیاهان را هم دارد و ‏از همین رو جنگل‌های انبوه گرمسیری نیز در آن فراوان است. بیش از یکصد دریاچه‌ی آب شیرین ‏روی این جزیره هست. نام جزیره به زبان بومیانی که زمانی این‌جا می‌زیستند "گورری" ‏K'gari ‎‎(Gurri)‎‏ بوده‌است به معنای بهشت، با داستان‌های اساطیری مربوطه. بومیان جزیره که زمانی تا ‏‏3000 نفر هم می‌رسیدند، با آمدن اروپاییان نابود و ناپدید شدند یا از جزیره رفتند و از سال 1904 ‏دیگر هیچ بومی استرالیایی در "بهشت" زندگی نمی‌کند.‏

نام کنونی جزیره را زنی به‌نام الیزا فریزر ‏Eliza Fraser‏ بر آن نهاده‌است. او همسر کاپیتان جیمز فریزر ‏بود. در سال 1836 کشتی آنان نزدیک این جزیره غرق شد. سرنشینان کشتی با ماجراهایی به ‏جزیره رسیدند. دیرتر برخی‌شان، و از جمله کاپیتان در آن‌جا مردند. الیزا فریزر بعدها خود را به ‏انگلستان رساند و در هایدپارک لندن به نمایش و بازگویی داستان‌های شگفت‌انگیز ‏کشتی‌شکستگان، اسارت به دست بومیان استرالیایی و فرار از اسارت پرداخت. این داستان‌‌ها ‏به‌تدریج شاخ‌وبرگ‌های فراوانی یافتند، با افسانه در آمیختند، و به منبع درآمد الیزا تبدیل شدند. امروز ‏دانسته نیست که به‌راستی چه بر آنان گذشت. اما او از این کار پول و پله‌ای به‌هم زد و نامش را به ‏جزیره داد.‏

بزمجه

بخت یارمان است و یکی از انواع بزمجه‌های ‏varanus‏ ساکن جزیره را بر ساحل می‌بینیم. بیش از یک ‏متر طول دارد، سیاه است، با لکه‌های سفید. با نزدیک شدن ماشین ما آرام به‌سوی تپه‌های شنی ‏کنار جاده می‌رود. در این جزیره گویا بیش از هفتاد گونه از خزندگان، و از جمله تمساح آب شور هم ‏هست، اما زیارت گونه‌های دیگر دست نمی‌دهد.‏

جاده از ساحل به‌سوی درون جزیره و به اعماق جنگل می‌پیچد. این‌جا دیگر راهی نیست که بتوان با ‏ماشین‌های معمولی پیمود و باید جیپ شاسی‌بلند داشت. راهی‌ست پر دست‌انداز و ما پیوسته به ‏این‌سو آن‌سو و بالا و پایین پرتاب می‌شویم. به‌گمانم این ماشین‌سواری برای کسانی که کمردرد ‏دارند هیچ مناسب نیست. در جایی به‌نام "ایستگاه مرکزی" ‏Central Station‏ می‌ایستیم، پیاده ‏می‌شویم و نیم‌ساعتی در دل جنگل گرمسیری در کنار یک نهر آب بسیار زلال قدم می‌زنیم. درختان ‏بلند و تنومند این‌جا از نوع نی هستند و تویشان خالی‌ست. می‌توان رویشان تقه زد و پژواک صدا را ‏در درون خالی‌شان شنید.‏

دینگو، سگ وحشی

جیمی در طول راه پیوسته از دینگو، سگ وحشی این جزیره، سخن می‌گوید و وحشت می‌پراکند. ‏نام دینگو مرا به‌یاد کتاب "دینگو سگ وحشی، یا داستان نخستین عشق" از نویسنده‌ی روس "روویم ‏فرایرمان" ‏Ruvim Frayerman‏ می‌اندازد، چاپ انتشارات پروگرس مسکو با ترجمه‌ی "فردوس"، که ‏پیش از انقلاب مانند دیگر کتاب‌های چاپ پروگرس چون ورق زر دست‌به‌دست می‌دادیم و ‏می‌خواندیم. یک فیلم سینمایی نیز در سال 1962 در شوروی بر این داستان ساخته‌اند.‏

تکان‌های ماشین حسابی گرسنه‌مان کرده که به کنار دریاچه‌ی مکنزی ‏Lake McKenzie‏ می‌رسیم. ‏جیمی می‌گوید که می‌توانیم برویم و در دریاچه آب‌تنی کنیم تا او ناهارمان را حاضر کند. این‌جا و آن‌جا ‏هشدارهایی بر تابلوها نوشته‌اند که همراه داشتن خوراکی در بیرون از محوطه‌ی با نرده‌ها و تور ‏سیمی را ممنوع می‌کند، زیرا خطر حمله‌ی دینگو وجود دارد.‏

دریاچه‌ی شفابخش

دریاچه‌ای‌ست با آبی زلال چون اشک چشم، یا به‌قول سوئدی‌ها چون کریستال. ماسه‌های ساحل ‏سپید سپید است و از سیلیس صد در صد خالص. گویا اگر به پوست بدن مالیده شود، خواص ‏شگفت‌انگیزی دارد. بومیان این دریاچه را بورانگورا ‏Boorangoora‏ می‌نامیدند، که یعنی شفابخش. ‏جمعیت زیادی روی ساحل و در آب هستند. به‌زحمت جایی خالی پیدا می‌کنیم و زیر آفتاب داغ به آب ‏می‌زنیم. آب گرمای مطبوعی دارد و تا عمق چند متری همه چیز زیر آن به‌روشنی دیده می‌شود. ‏توی آب هستیم که باران‌های پراکنده‌ای هم می‌بارد. اما چه باک از خیس شدن؟! سیر شدن از این ‏آب‌تنی دشوار است، اما یک ساعت به‌سرعت سپری می‌شود و باید به محوطه‌ی غذاخوری ‏برگردیم. این آب‌تنی حسابی سرحالم آورده‌است. بومیان حق داشتند که دریاچه را شفابخش بنامند!‏

محوطه‌ی غذاخوری را در میان نرده‌ها و تورهای سیمی محصور کرده‌اند. هنگام ورود و خروج باید دری ‏را که تابلوی هشدار حمله‌ی دینگو رویش هست باز کرد و بعد از عبور با دقت آن را بست. جیمی ‏ماهی‌های پیچیده در کاغذ آلومینیومی برایمان کباب کرده‌است و با نان و سیب‌زمینی و سالاد فراوان ‏سرو می‌کند. هرکس که بخواهد می‌تواند شراب و آبجو هم از او بخرد. شراب سفید جالبی دارد که ‏در جام‌های پلاستیکی پایه‌دار و یک‌بار مصرف بسته‌بندی شده‌اند و آن‌ها را در یخ خوابانده‌است. ‏بسیار هوس‌انگیز است. یکی می‌خرم و می‌نوشم. با کباب ماهی خیلی می‌چسبد. شراب از انگور ‏Pinot Grigio‏ ست و ‏Copa di vino‏ نام دارد. اکنون می‌بینم که ساخت امریکاست، و فروشگاه ‏انحصاری سوئد هم در همین بسته‌بندی آن را دارد (باید سفارش داد).‏

این جیمی هم راننده‌ی ماهر ماشین عجیب‌مان، هم راهنما، و هم قهوه‌چی قهوه‌خانه‌ی سیارش ‏است. او این‌جا هم سایبان بزرگی بالای میزها کشیده تا باران بر سرمان نبارد و آفتاب نیازاردمان، و ‏هم برایمان کباب پخته‌است. در برخی کشورهای دیگر لابد لشگری را برای انجام این کارها بسیج ‏می‌کردند. در پایان جوانان همسفر کمکش می‌کنند که سایبان را جمع کند و یخدان‌ها را برایش تا ‏ماشین می‌برند. سوار می‌شویم تا با تحمل تکان‌های وحشتناک راه رفته را برگردیم.‏

در راه بازگشت، بر روی ماسه‌های ساحل دریای تاسمان به دیدار یک دینگو هم نائل می‌شویم. ‏گلوله‌ای به بزرگی یک توپ والیبال پیدا کرده، و دور آن پرسه می‌زند تا ببیند خوردنی‌ست یا نه. ‏جیمی ماشین را بر گرد او می‌چرخانه تا همه ببینندش و تا می‌خواهند عکس از او بگیرند. سخت ‏لاغر و مردنی‌ست، آن‌چنان که دوستان دلشان به‌حال او می‌سوزد و می‌گویند: «این که حتی نای ‏راه رفتن ندارد. چطور این‌همه وحشت از او می‌پراکنند؟» اگر مجاز بود، دوستان حتی خوراکی هم به ‏او می‌دادند!‏

ساعت شش بعد از ظهر خرد و خمیر از تکان‌های ماشین به خانه می‌رسیم. اما در مجموع گردش ‏خوبی بود.‏

روز شنبه 14 فوریه دیگر باران نمی‌بارد. برخی از دوستان به پیاده‌روی در "پارک ملی نوسا" می‌روند ‏که از همان چند قدمی خانه‌ی ما آغاز می‌شود. من تمام روز را به تنبلی و آب‌تنی در استخر و دریا ‏می‌گذرانم و شامگاه با دوستم در ساحل خلوت، آرام قدم می‌زنیم.‏

پروازمان از بریزبن به سیدنی ساعت دو و نیم بعد از ظهر یکشنبه است. صبح یکشنبه در لابی ‏مجتمع آپارتمانی به انتظار نشسته‌ایم، و برای نخستین بار در تمام طول سفرمان ماشینی که قرار ‏است ما را بردارد و به فرودگاه بریزبن برساند، با نیم ساعت تأخیر می‌آید. با این حال به‌موقع به ‏پروازمان می‌رسیم.‏

بدرود دریا و آب‌تنی و آرامش و تنبلی!‏

No comments: