بازداشت‌های غیر قانونی را پایان دهید!‏

همه‌ی زندانیان سیاسی را آزاد کنید!‏

-----------------------------------------------------

07 April 2015

در آن سر دنیا - 8‏

مطابق برنامه‌ای که ریخته‌بودیم قرار بود دو شب در کوئینزتاون بمانیم و به ماجراجویی‌های ورزشی ‏بپردازیم. اما باران از یک سو و نیافتن فعالیتی جالب برای همه و تک‌تکمان باعث شد که آن‌جا را ترک ‏کنیم، و اکنون یک روز زیادی داریم. با هم مشورت می‌کنیم که به کدام سو برویم: شمال یا جنوب؟ از ‏جایی که هستیم، یعنی "ته آنائو"، تا جنوبی‌ترین شهر نیو زیلند 200 کیلومتر بیشتر راه نیست. ‏توافق می‌کنیم که حیف است که تا این‌جا که آمده‌ایم، تا آن شهر نرویم و دیدنی‌های ساحل جنوبی ‏را نبینیم.‏

بامداد دوم فوریه در امتداد جاده‌ی 94 به‌سوی مشرق می‌رانیم، بار دیگر به جاده‌ی شماره 6 ‏می‌رسیم، و به‌سوی جنوب، به‌سوی شهر این‌ورکارگیل ‏Invercargill‏ می‌رویم. این‌جا جنوبی‌ترین و ‏غربی‌ترین شهر نیو زیلند، و نیز یکی از جنوبی‌ترین شهرهای جهان است. فاصله‌ی آن تا قطب جنوب ‏کمی‌بیش از 4800 کیلومتر است. در دهه‌های 1850 و 1860 به هنگام تب طلا در نیو زیلند، این ‏شهر مرکز مهاجران اسکاتلندی بود و نام غریب شهر نیز از ترکیب واژه‌ی ‏Inver‏ به معنی "دهانه، ‏مصب رودخانه" به لهجه‌ی گالیک اسکاتلندی با کمی تغییر، و نام خانوادگی یکی از فرمانداران ‏منطقه که ‏Cargill‏ بود ساخته شده‌است. نام خیابان‌های شهر نیز از رودهای اسکاتلند و بریتانیا ‏گرفته شده‌اند.‏

این شهر، کمپینگ‌های آن و دیدنی‌های پیرامونش در طرح پیشنهادی اندرو وجود ندارد و ما خود باید ‏به ابتکار خود این‌ها را بیابیم و تنظیم کنیم. نزدیک‌ترین کمپینگ به مرکز شهر ‏Central City Camping ‎Park‏ نام دارد که گفته می‌شود "10 دقیقه تا مرکز شهر" فاصله دارد. اما فاصله‌ی پیاده‌روی در عمل ‏بیش از دو برابر این مدت است. مدیر کمپ مردی جا افتاده و مهربان و خوش‌برخورد است، اما کمی ‏حواسش پرت است. نخست جایی را به ما می‌دهد و پس از آن‌که پارک می‌کنیم و سیم برقمان را ‏وصل می‌کنیم، می‌آید و با عذرخواهی فراوان می‌گوید که آن‌جا هنوز خالی نشده و کاراوانی که ‏آن‌جا بوده برای گردش از کمپ خارج شده و بر می‌گردد. عیبی ندارد. جا فراوان است و در جای ‏دیگری که نشان می‌دهد پارک می‌کنیم. بهتر هم هست و به آشپزخانه و دوش و توالت و ‏رختشوی‌خانه هم نزدیک‌تر است.‏

کاراوان را می‌گذاریم و به‌سوی مرکز شهر می‌رویم. سه ساعت از ظهر گذشته‌است. پیش از هر ‏چیز باید کافه‌ای پیدا کنیم و چیزی بخوریم. خیابان‌های شهر پهن و عمود بر هم‌اند و خلوت. گاه ‏آفتابی تند چشمان را می‌آزارد و گاه هوا ابری‌ست. در خیابان اصلی شهر که ‏Dee‏ نام دارد به‌سوی ‏شمال می‌رویم. شهری‌ست بدون پستی و بلندی. ‏ساختمان‌ها کوتاه و دوطبقه‌اند. بلندترین ساختمان شهر گنبد بزرگ یک کلیساست. ‏بسیاری از دکان‌ها تعطیل‌اند. گرسنه و خسته ‏Three Been Café‏ را پیدا می‌کنیم. جای دنج و ‏خوبی‌ست. شیرینی‌ها و کیک‌ها و پای‌های خوشمزه، و مهم‌تر از همه سرویس خوبی دارند، و ‏اکنون می‌خوانم که در سال 2010 به عنوان بهترین کافه‌ی شهر برگزیده شده‌است.‏

چیزی که در خیابان "دی" توجه‌مان را جلب می‌کند فروشگاه‌های فراوان لباس زیر سکسی و بارهای ‏با برنامه‌ی استریپ‌تیز است. این‌ها شاید از خاصیت‌های "جنوبی‌ترین شهر" است، یا شاید از ‏محله‌ی اشتباهی سر در آورده‌ایم؟ اندکی بعد به خیابان ‏Esk‏ می‌پیچیم که یکی از مراکز خرید شهر ‏است. این‌جا نیز خلوت است و بسیاری از فروشگاه‌ها تعطیل‌اند. لابد ما بی‌موقع آمده‌ایم و اکنون، ‏زیر این آفتاب تند، وقت خواب نیمروزی‌ست. در این هنگام بحثی پیرامون معنای "قیلوله" در میان ‏همراهان پیش می‌آید: خواب قیلوله خواب پیش از ناهار است یا پس از آن؟ همه‌ی لغت‌نامه‌هایی که ‏من دارم، شامل فرهنگ زبان فارسی امروز (صدری افشار و دیگران)؛ فرهنگ بزرگ سخن (حسن ‏انوری و دیگران)، و معین، آن را خواب پیش از ظهر و پیش از ناهار نوشته‌اند. لغتنامه‌ی دهخدا نیز ‏همین را می‌گوید، در این نشانی.‏

خسته می‌شوم و بیش از آن شوقی برای خیابان‌گردی و فروشگاه‌گردی ندارم. از دوستان اجازه ‏می‌گیرم که به کمپ بازگردم تا شاید بتوانم کمی بخوابم. می‌روم، و تازه به ماشین‌مان رسیده‌ام که ‏بارانی سیل‌آسا شروع به باریدن می‌کند و کمی بعد دوستان نیز سراپا خیس از باران دوان از راه ‏می‌رسند. شهر دیدنی‌های دیگری که برای ما جذاب باشند، ندارد، یا ما از آن بی‌اطلاعیم. دیدنی‌ها ‏گویا در طول ساحل جنوبی پراکنده‌اند.‏

گویا در جایی نوشته‌اند که این‌ورکارگیل دورترین شهر جهان از سوئد است. نگاهی به یک کره‌ی ‏جغرافیایی، یا اندکی محاسبه با طول و عرض جغرافیایی این ادعا را تأیید می‌کند، هر چند که این‌جا ‏دورترین "نقطه"ی جهان از سوئد نیست. اگر از استکهلم زمین را سوراخ کنیم و از مرکز زمین بگذریم، ‏‏در 1500 کیلومتری جنوب شرقی این‌ورکارگیل در اقیانوس آرام سر در می‌آوریم. برای همکارانم یک ‏پیامک می‌فرستم و می‌نویسم که در دورترین جای ممکن از آنان هستم و با این حال یادشان ‏می‌کنم.‏

سراسر شب باران تندی می‌بارد و باد می‌وزد. همراهان برای جوانانی که در کمپینگ چادر زده‌اند دل ‏می‌سوزانند. آب باران پیرامون چادرها را فرا گرفته‌است. اما صبح می‌بینیم که جوانان طوری‌شان ‏نشده و بی مشکل شب را به صبح آورده‌اند.‏

امروز، سوم فوریه، زادروز یکی از دوستان است. یکی دیگر از دوستان در تاریکی پیش از سحرگاه ‏دسته‌گلی تهیه می‌کند، و بامداد در اتاقک کاراوان با آواز جمعی "تولدت مبارک" دوستمان را بیدار ‏می‌کنیم. پیداست که انتظارش را نداشته، و خوشحال می‌شود.‏

باران بند آمده که به‌سوی مشرق به‌راه می‌افتیم. نخست به دیدار فانوس دریایی وایپاپا ‏Waipapa Point‏ می‌رویم. ‏نزدیک 45 کیلومتر راه است. در این‌جا بزرگ‌ترین فاجعه‌ی دریایی نیوزیلند رخ داده و آن هنگامی بود ‏که در سال 1881 یک کشتی مسافربری به صخره‌های زیرآبی خورد و شکست، و 131 نفر از 151 ‏سرنشینان آن غرق شدند. سه سال دیرتر این فانوس دریایی چوبی را ساختند تا کشتی‌ها را ‏راهنمایی کند. روشنایی این فانوس، که امروزه با مولدهای خورشیدی تغذیه می‌شود و با کامپیوتر ‏هدایت می‌شود، گویا از فاصله‌ی 16 کیلومتری دیده می‌شود. این‌جا بادی تند و دائمی و سرد ‏می‌وزد. درختان همه پشت به دریا و به‌سوی خشکی خم شده‌اند. روبه‌رویمان، آن دورترها اقیانوس ‏‏[منجمد] جنوبی ‏Southern Ocean‏ آغاز می‌شود. دریا چهره در هم کشیده: تیره و تار و پر موج. ‏انسان از تماشای آن یخ می‌زند!‏

صد متر آن‌سوتر یک شیر دریایی بزرگ بر ماسه‌های ساحل خوابیده‌است. هیکل آن تنومندی سه ‏یا چهار انسان را دارد. این گونه از شیر دریایی گویا تنها در نیو زیلند یافت می‌شود.‏

فسیل درخت ژوراسیک.
عکس از ‏www.explorerkeith.com
بیست کیلومتر آن‌سوتر به ساحلی به‌نام ‏Curio Bay‏ می‌رویم. این‌جا نمونه‌ای بسیار کم‌یاب از جنگل ‏و چوب‌های فسیل شده‌ی پیش از تاریخ در کنار دریا گسترده شده‌است و به آن "فسیل جنگل ‏ژوراسیک" ‏Jurassic fossil forest‏ می‌گویند. اغلب تنها جانوران‌اند که فسیل می‌شوند. اما در این ‏ساحل روند رویدادهای طبیعت به گونه‌ای بوده که بخش‌هایی از جنگل فسیل شده، از 160 میلیون ‏سال پیش مانده، و فرصتی گران‌بها برای پژوهندگان تاریخ طبیعی فراهم آورده‌است. بخش‌های ‏بزرگی از این فسیل‌ها تنها به هنگام جزر و عقب نشینی آب دریا دیده می‌شود. احساس ‏غریبی‌ست تماشای بقایای جنگلی از 160 میلیون سال پیش.‏

ایستگاه بعدی‌مان ‏Porpoise Bay‏ نام دارد. این‌جا گویا دولفین‌های کم‌یاب هکتور ‏Hector's Dolphin‏ را ‏در حال بازی با موج‌ها می‌توان تماشا کرد. اما بخت با ما یار نیست و شاید موج‌ها به اندازه‌ی کافی ‏بزرگ نیستند، و از دولفین‌ها خبری نیست. جیمز هکتور ‏James Hector (1834 – 1907)‎‏ کسی بود ‏که روی جانوران نیو زیلند و به‌ویژه این ساحل پژوهش‌های گسترده‌ای انجام داد.‏

اکنون باید به دیدن غارهای کتدرال ‏Cathedral Caves‏ برویم. از این غارها تنها هنگام جزر دریا می‌توان ‏بازدید کرد، زیرا به هنگام مد یا دریای طوفانی دهانه‌ی غار را آب می‌گیرد و گاه حتی تا سقف دهانه ‏هم زیر آب می‌رود. برای رسیدن به دهانه‌ی ورودی غارها باید نزدیک چهل دقیقه در جنگل و ساحل ‏دریا پیاده‌روی کرد. نزدیک چهل کیلومتر از ساحل دولفین‌ها در جاده‌های جنگلی و پر پیچ و خم ‏می‌کوبیم و می‌رویم، و بر سر جاده‌ی فرعی که به‌سوی مسیر غارهای کتدرال می‌پیچد، با راه بسته ‏و تابلویی نامنتظره روبه‌رو می‌شویم که با گچ سفید روی تخته‌ای سبزرنگ نوشته‌اند: نوبت بعدی ‏بازدید از غارها فردا از ساعت 11 تا 15! عجب! ساعت بازدید امروز کی بوده؟ اکنون کمی از ساعت ‏‏15 گذشته است. پیداست که دیر رسیده‌ایم. یک کاراوان دیگر و سپس یکی دیگر پشت سرمان از ‏راه می‌رسند و سرنشینان آن‌ها نیز مانند ما چاره‌ای ندارند جز آن‌که دست از پا درازتر به دنبال ‏دیدنی‌های دیگری بروند. در کتابچه‌ی راهنمای ما هیچ سخنی از ساعت "کار" این غارها ننوشته‌اند. ‏اکنون می‌خوانم که گذشته از جدول‌های زمانی جزر و مد دریا، عوامل متعدد دیگری مانند جهت باد و ‏بزرگی موج‌ها را هم پارک‌بانان این‌جا در نظر می‌گیرند تا مبادا گردشگران در غارها به دام افتند و از ‏این رو نمی‌توان برنامه‌ای برای بازدید از غارها از پیش اعلام کرد. اما یک زمان تقریبی که ‏می‌توانستند بنویسند؟ خیر! گویا قرار نبوده که ما بتوانیم چیزی از غارهای نیو زیلند ببینیم!‏

راهمان را به‌سوی مشرق ادامه می‌دهیم و خسته و گرسنه به دنبال کافه‌ای می‌گردیم. نزدیک ‏آبادی پاپاتووایی ‏Papatowai‏ پس از یک پیچ تند پدیده‌ی جالبی نظرمان را جلب می‌کند: یک ماشین ‏کاراوان چوبی و قدیمی و سبزرنگ با تزییناتی غریب روی تپه‌ای کوچک پارک شده و روی آن ‏نوشته‌اند "نمایشگاه کولی گمشده" ‏The Lost Gypsy Gallery‏ و کنار آن باغ و کافه‌ای نیز هست. ‏می‌ایستیم. روی تابلوی بزرگ کنار جاده با سیخ و میخ و تشتک نوشابه‌ها و طناب و کاموا و چوب و ‏استخوان و هر چیز دور انداختنی دیگری به خط درشت نوشته‌اند: «فرونشاندن کنجکاوی با ‏آفریده‌هایی ساخته از بازیافت‌های طبیعی که با نیروی خورشید و باد و آب یا دست کار می‌کنند. ‏تأسیس 1999» ‏Rewarding the Curious with Solar Wind Water and Handpowered Creations, ‎Recycling Naturally. Since 1999‎‏ و افزوده‌اند: «اکنون با کافه و [کرایه‌ی قایق] کایاک». پیرامون آن ‏پر است از دستگاه‌های عجیب و غریب ساخته از آشغال. این‌جا دستگیره‌ای هست که اگر بچرخانید ‏چیزهای گوناگونی به حرکت در می‌آیند و از جمله یک اسکلت پا می‌زند و دوچرخه‌ای قراضه را ‏می‌راند. آن‌جا دستگیره‌ی دیگری‌ست که با گرداندنش تمام طول پیکر یک نهنگ ساخته از حلبی ‏موج بر می‌دارد. درون اتاقک کاراوان پر است از خرد و ریزهای بازیافته از زباله‌ها: رادیوهای قدیمی، ‏عکس‌ها و پوسترها و کتاب‌ها و مجله‌های قدیمی، گراموفون کوکی که از درون یک صدف صدا پخش ‏می‌کند، ماشین‌های کوکی و... سقف اتاقک با مدارهای الکترونیکی دور ریخته شده فرش ‏شده‌است. در اتاقک کوچک جانبی خود آقای کولی گمشده، مردی به‌نسبت جوان، پشت میزی ‏قراضه نشسته و با ذره‌بینی قراضه‌تر دارد کاردستی تازه‌ای می‌آفریند. بسیاری از این کاردستی‌ها ‏فروشی هستند و روی تابلویی نوشته‌شده: «پول را این‌جا بپردازید»!‏

کنار کاراوان پله‌ها به دروازه‌ی باغی می‌رسند و روی دروازه نوشته شده «ورودی 5 دلار». لابد توی ‏باغ هم پر است از کاردستی‌هایی از همین گونه. روبه‌روی پله کافه‌ای‌ست که میز و نیمکت‌های ‏اندک آن نیز همه از تخته‌پاره‌های بازیافته و کنده‌های چوب ساخته شده‌اند. امیدوارم که چای و قهوه ‏و بستنی‌شان بازیافته از چای و قهوه و شیر دور ریخته نباشد! ولی نه، این‌ها تازه و خوشمزه‌اند.‏

دیدنی بعدی بیست و چند کیلومتر دورتر است و آبشار پوراکائونویی ‏Purakaunui Falls‏ نام دارد. برای ‏رسیدن به آبشار باید از پارکینگ ده دقیقه در جنگل انبوه بارانی (گرمسیری) پیاده‌روی کرد. هوای ‏جنگل خنک است. نخست بالای آبشار را می‌بینیم و 22 متر پایین‌تر به پای آبشار می رسیم. آبشار ‏در چند پله می‌ریزد و گویا "پرعکس‌ترین" آبشار نیوزیلند است و در دهه‌ی 1970 عکس آن روی یکی ‏از تمبرهای این کشور چاپ شده‌است. این کلیپ را تماشا کنید.‏

بخش‌های ساحلی این جاده‌ها نزدیک جایگاه پنگوئن‌های کم‌یاب ویژه‌ی نیو زیلند است که چشمان ‏زردرنگی دارند و میان دریا و خشکی از عرض جاده می‌گذرند. در طول جاده تابلوهای احتیاط با تصویر ‏پنگوئن دیده می‌شود. اما زیارت این پنگوئن‌ها نیز دست نمی‌دهد.‏

اکنون داریم در شاهراه شماره 1 نیو زیلند به موازات ساحل شرقی کشور در کنار اقیانوس آرام ‏از جنوب به شمال ‏می‌رانیم. هوا هنوز روشن است که به دومین شهر بزرگ نیو زیلند در جزیره‌ی جنوبی می‌رسیم. ‏شهر دانه‌دین ‏Dunedin‏ نام دارد. آیا شب را این‌جا بمانیم، یا مقداری از راه فردا را بپیماییم و در عوض ‏روز آخر در شهر بزرگ‌تر کرایست‌چرچ بمانیم؟ بی‌گمان دانه‌دین نیز چیزهایی برای دیدن دارد، اما رأی ‏جمع بر رفتن است.‏

‏120 کیلومتر دورتر در روشنایی سر شب به شهر کوچک اوآمارو ‏Oamaru‏ می‌رسیم. به‌سوی مرکز ‏شهر می‌رانیم و نیمی سر در راهنمای جی‌پی‌اس و نیمی در خواندن تابلوهای خیابان‌های خلوت، ‏آرام می‌رانیم که بانویی نشسته پشت فرمان ماشینش برایمان بوق می‌زند و اشاره می‌کند که ‏دنبالش برویم! منظورش چیست؟ برویم یا نرویم؟ می‌رویم، و دو خیابان آن‌طرف‌تر با اشاره‌ی دست ‏کمپینگ ‏Oamaru Top 10 Holiday Park‏ را نشانمان می‌دهد و به راه خود می‌رود. چه بانوی مهربان ‏و مردم‌داری!‏

در کمپینگ جا می‌گیریم، ماشین خانه‌به‌دوش را می‌گذاریم و می‌رویم تا در شهر رستورانی پیدا کنیم ‏و زادروز دوستمان را بی اطلاع او جشن بگیریم. خانم سالمند دفتردار کمپ که عینکی ته‌استکانی بر ‏چشم دارد تازه دو ماه است که به این شهر آمده و تازه همین امروز به عنوان جانشین به این کار ‏گمارده شده و چیز زیادی درباره شهر و رستوران‌های آن نمی‌داند. همان‌هایی را شنیده که ‏راهنمای جی‌پی‌اس نیز نشانمان می‌دهد. یکی که او شنیده خوب است در فاصله‌ی دوری‌ست، و ‏دو تای دیگر معلوم نیست چگونه جایی هستند. هوا دیگر تاریک شده که در کنار یک پارک بزرگ و با ‏صفا به‌سوی مرکز شهر می‌رویم. یافتن رهگذری در این شهر و خیابان‌های خلوت آسان نیست. یکی ‏از دو رستوران پر است و می‌گویند که اگر در بار بنشینیم و منتظر باشیم، شاید نیم ساعت بعد میزی ‏خالی شود. فضای آن را نمی‌پسندیم. خانم صندوقدار یک فروشگاه مواد غذایی که پرنده در آن پر ‏نمی‌زند نشانی آن‌یکی رستوران را می‌دهد که‏ "پاب و رستوران سلی چاقه" ‏Fat Sally’s Pub and Restaurant‏ نام‏ دارد (فیسبوک). دویست متر ‏دورتر رستوران را می‌یابیم. فضای خوبی دارد، و میز خالی هم دارند.‏

می‌نشینیم، و بطری‌های کوچک شامپاین که سفارش می‌دهیم دوستمان شستش خبردار ‏می‌شود که جشنی برپاست. غذا سفارش می‌دهیم و پرس‌های عظیمی برایمان می‌آورند. جام‌ها ‏را بلند می‌کنیم، به‌سلامتی دوستمان می‌نوشیم، و سپس بر می‌خیزیم و برای او که نشسته آواز ‏تولد مبارک را به سوئدی با هم می‌خوانیم. میزهای پیرامون همه پر اند، و میهمانان سر بر ‏می‌گردانند، گوش می‌دهند و صحبت‌شان را پی می‌گیرند. هدیه‌هایی را که از راه‌های دوری با ‏پنهان‌کاری تا این‌جا آورده‌ایم به دوستمان تقدیم می‌کنیم، و شادی و سرخوشی را ادامه می‌دهیم.‏

آخر شب است، بسیاری از مشتری‌های رستوران رفته‌اند که خانمی از میز کناری هنگام رفتن ‏به‌سوی ما می‌آید و خطاب به دوست ما می‌گوید: «من که نفهمیدم چه مناسبتی بود و چه آوازی ‏برای شما خواندند، اما هر چه بود صمیمانه به شما تبریک می‌گویم!» سپاسگزاریم خانم مهربان!‏

هنگام بیرون رفتن می‌خواهم بابت چای و شیرنی و قهوه‌ای که برایمان آوردند و سرویس ‏امشب‌شان به خانم صندوقدار کمی انعام بدهم، اما او می‌گوید: «نه، نه! به هیچ وجه لازم نیست! ‏شما از جای دوری آمده‌اید، مهمان ما هستید، و ما هیچ راضی نیستیم که از شما انعام بگیریم! نه، ‏نه!» او دارد صادقانه می‌گوید و نمی‌خواهد انعام بگیرد. این تعارف ایرانی نیست که پول را می‌گیرند ‏و بعد می‌گویند «قابلی نداشت ها!». با خواهش و تمنا بیست دلار می‌گذارم و می‌روم.‏

شهر سوت و کور است. از درون پارک نیمه‌تاریکی که هیچ جنبنده‌ای در آن نیست میان‌بر می‌زنیم و ‏به‌سوی کمپ می‌رویم.‏

No comments: