بازداشت‌های غیر قانونی را پایان دهید!‏

همه‌ی زندانیان سیاسی را آزاد کنید!‏

-----------------------------------------------------

30 November 2014

از ژدانوف بیاموزیم

آندره‌ی ژدانوف ‏Zhdanov‏ از رهبران حزبی و سیاسی و دولتی اتحاد شوروی در دوران استالین، ‏هنگام سخنرانی معروف خود در نخستین کنگره‌ی نویسندگان شوروی در 17 اوت 1934 سخنان ‏استالین را پی گرفت و از نویسندگان پرسید: «رفیق استالین نویسندگان ما را مهندسین روح ‏انسان‌ها نامید. منظور ایشان چیست؟ این عنوان چه وظایفی را به دوش شما می گذارد؟»، و ‏سپس خود پاسخ داد: «باید زندگی را خوب درک نماییم و در آینده آن را در آثار هنری ترسیم کنیم... ‏در این ترسیم ظرف سوسیالیسم است و مظروف فرهنگ و هنر است. این روش ادبیات و نقد ادبی ‏را ما رئالیسم سوسیالیستی می‌نامیم.»‏

از همین‌جا بود که استالین ژدانوف را به "پاکسازی" فرهنگ و هنر و ادبیات شوروی گماشت، و ‏ژدانوف در این کار گذشته از "رئالیسم سوسیالیستی" دو سکه‌ی تازه‌ی دیگر هم ضرب کرد: "رومانتیسم ‏انقلابی"، و شعار «تنها تضاد [محرکه در آثار هنری] که در فرهنگ شوروی ممکن است، تضاد میان ‏‏"خوب" و "بهتر" است»! این سکه یا شعار دوم به‌نام "دکترین ژدانوف" معروفیت یافت و در عمل، ‏همان سیاستی‌ست که در جمهوری اسلامی "سیاه‌نمایی" را ممنوع می‌کند. با تکیه بر رهنمودهای ‏ژدانوف در فاصله‌ی سال‌های 1946 و مرگ استالین در 1953 دمار از روزگار نویسندگان، نقاشان، ‏مجسمه‌سازان، آهنگسازان و بسیاری از دیگر هنرمندان در آوردند. از جمله آهنگسازان برجسته و ‏پیشتازی چون وانو مورادللی، سرگئی پراکوفی‌یف، نیکالای میاسکوفسکی، آرام خاچاتوریان، ‏دیمیتری کابالفسکی، گاوریل پاپوف، ویساریون شبالین، و بدتر از همه دیمیتری شوستاکوویچ به ‏غضب گرفتار شدند، امنیت‌چی‌ها آزارشان دادند، بی‌کارشان کردند، و برخی از آثارشان را ممنوع ‏کردند. آثار اینان از دید دم‌ودستگاه ژدانوف "فورمالیستی" و زیادی انتزاعی بود؛ با "رئالیسم ‏سوسیالیستی" همخوانی نداشت. صدها نویسنده و هنرمند دیگر به اردوگاه‌های سیبری تبعید ‏شدند، صدهایی دیگر میهنشان را ترک کردند (و برخی‌شان در غرب نام‌آور شدند)، و هزاران کتاب و ‏شعر و آثار هنری دیگر گرفتار "خودسانسوری" شدند و در پستوهای آفرینندگانشان خاک خوردند و ‏بسیاری هرگز انتشار نیافتند. حتی کسی چون ماکسیم گورکی از این آزارها در امان نماند.‏

اکنون یکی از خوانندگان گرامی وبلاگم که پیداست در مکتب ژدانوف چیزهایی آموخته‌اند، در پای ‏خبر انتشار کتابم "قطران در عسل" حکمی صادر کرده‌اند:‏

«نمی‌دانم هدف شما از بازنشر نوشته‌های وبلاگی‌تان به صورت کتاب چیست؟ بخش‌هایی را که ‏قبلاً خواندم برایم حاوی ارزشی نبود. شناختی که شما با دیدی به غایت بدبینانه از طریق این نوع ‏خاطرات ارائه می‌دهید، جز به بدبینی نسبت [به] مبارزه و بی‌ارزش وانمود کردن حزبی که ‏برجسته‌ترین فرازهای مبارزه مردمی در تاریخ نوین ما را در کارنامه‌اش دارد، نمی‌انجامد. اگر هدفتان ‏این نباشد، نمی‌فهمید چکار دارید می‌کنید. اگر هدفتان این است، من در مقابل شما قرار می‌گیرم. ‏باید طی این سال‌ها می دید[ید] و درس می‌گرفتید که کارزار تخریب حزب به ایجاد سازمان و ‏تشکیلات مبارزتر، قابل اتکاتر وفادار با اقشار زحمتکش جامعه نیانجامید. هنوز هم این حزب است که ‏با همه نقصان‌ها، زخم‌ها و آسیب‌ها و نارسایی‌هایش ایستاده و در داخل و خارج به مبارزه در مسیر ‏اهداف والایش ادامه [می]دهد. با برآمدهای مبارزه، دوباره همه منقدان صادق به سویش سو ‏می‌گیرند. کاش در داخل بودید و یک بار دیگر این تجربه را در برآمد مبارزات مردم در جنبش سبز ‏می‌دید[ید].‏‎

آنچه چشم می‌بیند، بی‌تأثیر از جایی که در آن می‌ایستیم، نیست. جای بدی ایستاده‌اید.‏‎

ترجیح می‌دهم به جای هزینه کردن برای خرید کتاب، معادل مبلغ ۱۵ دلار قیمت این یادداشت‌های ‏شخصی را صرف کمک مالی به حزب کنم.»‏

ایشان کتاب را ندیده و نخوانده‌اند، و نمی‌دانند چه بخش‌هایی از نوشته‌های پیشین من و با چه ‏تغییراتی در کتاب گرد آمده‌اند و کتاب به‌طور کلی چه می‌گوید و خواننده را به کجا می‌برد، و با این ‏همه انتشار آن را دوست ندارند و لازم نمی‌دانند. ایشان البته آزاداند که پول خود را برای هر چه ‏می‌خواهند مصرف کنند، اما من هم می‌خواهم آزاد باشم که هر چه می‌خواهم بنویسم و به هر ‏شکلی که می‌خواهم منتشرش کنم.‏

پس بیایید چون لقمان که ادب را از بی‌ادبان آموخت، ما نیز "آزادی اندیشه و بیان و نشر در همه‌ی ‏عرصه‌های حیات فردی و اجتماعی، بی هیچ حصر و استثنا" را از مکتب ژدانوف بیاموزیم.‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

23 November 2014

دکانی در فیس‌بوک

آخرش من هم دکانی در فیس‌بوک باز کردم! همواره مخالف نظام "دوست‌بازی" فیس بوک بوده‌ام و ‏از همین رو وبلاگ را ترجیح داده‌ام. این‌جا می‌نویسم، و "دوست" یا دشمن همه آزاداند که بیایند، ‏بخوانند، نظر بدهند یا ندهند، و پی کار خود بروند. چهار سال پیش چیزکی درباره‌ی مخالفتم با ‏فیس‌بوک نوشتم، در این نشانی.‏

اما شنیده‌ام و خوانده‌ام که کسانی جهان گردش اینترنتی‌شان را به فیس‌بوک محدود کرده‌اند و قدم ‏از آن دیار بیرون نمی‌گذارند. برای آنان، و برای معرفی کتاب تازه‌انتشارم "قطران در عسل" است که ‏دکان فیس‌بوک را باز می‌کنم.‏

در آن دکان به روی همه باز است: همه خوش آمدید! اما "دوستی" فیس‌بوکی با من اگر خواستید، ‏می‌خواهم که دو نکته را به یاد داشته‌باشید:‏

‏1- اجازه بدهید تنها پیشنهاد دوستی کسانی را بپذیرم که می‌شناسمشان. گفتن ندارد که ‏حافظه‌ام خراب شده و ممکن است بسیاری از آشنایان قدیم (و حتی تازه!) را به‌یاد نیاورم. پس، در ‏تقاضای دوستی‌تان خطی یادآوری بنویسید که من از کجا و چگونه شما را می‌شناسم؛

‏2- اگر دوستی با مرا خواستید و پذیرفته شدید، همه عواقب دوستی ورزیدن با همچون منی به ‏گردن خودتان!‏

من در جهان فیس‌بوک تازه‌وارد و بسیار ناشی هستم. آن‌جا نخستین گام‌های لرزان را بر می‌دارم. ‏می‌کوشم که زود راه بیافتم. تا آن هنگام اشتباه‌ها و ناشی‌گری‌های مرا ببخشید.‏

آن دکان را در درجه‌ی نخست برای معرفی کتاب "قطران در عسل" می‌گشایم، و تنها در باره‌ی کتاب ‏چیزهایی خواهم نوشت، تا ببینم آن جهان مرا به کجاها می‌کشاند.‏

نشانی دکان این است.‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

16 November 2014

از جهان خاکستری - پایان؟

سرانجام کتابم، شامل بخش‌های منتشر شده و منتشر نشده‌ی "از جهان خاکستری"، آماده‌ی چاپ ‏شد و از دیروز در آمازون و جاهای دیگر می‌توان سفارشش داد و خریدش.‏

‏"از جهان خاکستری" نام موقت این پروژه بود اما نام نهایی کتاب و ساختمان کتاب را از سی سال ‏پیش در سر داشتم: "قطران در عسل". چرا این نام، و منظور از آن چیست؟ این را با گشودن کتاب ‏در برگ نخست می‌یابید، و امیدوارم که با خواندن کتاب تا پایان، مفهوم نام آن را دریابید.‏

حرف‌ها از سی سال پیش در دلم و در سرم بود، اما به‌جز چند تلاش ناموفق در سال‌های دور، و چند تمرین ‏پرت‌وپلا، سرانجام از هشت سال پیش بود که کتاب خرد – خرد در همین وبلاگ شکل گرفت.‏

در کتاب چندین بخش هست که پیشتر هرگز منتشر نشده (از جمله بخش‌های مهم پایانی)، چندین بخش هست که در مجموعه‌ی ‏‏"از جهان خاکستری" نبوده، و چندین بخش از مجموعه‌ی "از جهان خاکستری" را در کتاب نگنجانده‌ام ‏‏(که در این وبلاگ هنوز باقی هستند). همچنین کم‌وبیش همه‌ی بخش‌های منتشرشده را بازنویسی ‏و ویرایش کرده‌ام. بنابراین خواندن همه‌ی کتاب را حتی به شمایانی که "از جهان خاکستری" را از ‏همان آغاز دنبال کرده‌اید نیز توصیه می‌کنم. نسخه‌ی مقدماتی کتاب بیش از 800 صفحه شد، اما ‏بیش از 200 صفحه از آن را بریدم و دور ریختم، و سرانجام 580 صفحه باقی ماند.‏

برنامه‌ای برای ادامه‌ی نوشتن بخش‌هایی دیگر در توصیف جهان خاکستری ندارم. به گمانم آن‌چه را ‏می‌خواستم بگویم، در کتاب گفته‌ام. اما در انتظار انتشار کتاب همین سه هفته پیش بخش 108 را ‏همین‌جا نوشتم. آیا بخش‌های دیگری هم خواهد آمد؟ چه می‌دانم... چه می‌دانم...‏

همچنان‌که در نشانی ناشر ملاحظه می‌شود، کتاب جز به شکل کاغذی، در فورمت‌های الکترونیک ‏گوناگون، و همچنین در سایت‌های گوناگون نیز در دسترس است. آن بخش‌ها و لینک‌ها اگر هنوز کار ‏نمی‌کنند، در روزهای آینده به‌تدریج تکمیل خواهند شد.‏

از وضع دسترسی علاقمندان داخل ایران به کتاب‌های الکترونیک، و از میزان رواج کتاب‌خوانی ‏الکترونیک در داخل، هیچ نمی‌دانم. اما به‌گمانم فورمت الکترونیک آسان‌ترین راه دسترسی ‏علاقمندان داخل به کتاب‌های چاپ خارج باید باشد. البته شاید مسافران نیز بتوانند نسخه‌های ‏کاغذی را برای خواستاران داخل ببرند.‏

همه‌ی شمایانی را که این سطرها را می‌خوانید فرا می‌خوانم که کتاب را بخوانید، به دوستان و ‏آشنایانتان معرفی‌اش کنید، در نشریات و سایت‌های گوناگون معرفی و نقدش کنید، و هر چه ‏سختگیرانه‌تر و "کوبنده‌تر" نقدش کنید، بیش‌تر سپاسگزارتان خواهم بود! پول کتاب هیچ اهمیتی ‏برایم ندارد. در هر حال چندان پولی به دستم نخواهد آمد. مگر کدام نویسنده‌ی ما نان ‏نویسندگی‌اش را خورده‌است؟ هدفم از تبلیغ کتاب آن است که بیشتر خوانده‌شود و حرف‌های من ‏به‌گوش افراد بیشتری برسد - و کدام نویسنده است که همین را نخواهد؟ بنابراین اگر در تهیه کتاب ‏مشکلی دارید، به هر شکل، و هر کجای جهان که هستید، برایم بنویسید به نشانی ای‌میلم که در ‏پایان این نوشته می‌یابید، و من هرچه از دستم برآید انجام می‌دهم تا کتاب را به شما برسانم.‏

با سپاس فراوان از مجید مدیر که جلد زیبای کتاب را طراحی کرد، و سپاس از مدیر و کارکنان ‏انتشارات "اچ اند اس مدیا".‏

برای عکس‌های بزرگ‌تر روی آن‌ها کلیک کنید.‏
نشانی ای‌میل من: ‏otaghe.mousighi #at# gmail.com‏ (به‌جای ‏‎#at#‎‏ علامت ‏@‏ را بنویسید)‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

09 November 2014

دل بی‌دفاع

‏«بدا به حال دل‌هایی که بیش از اندازه محفوظ بوده‌اند! هنگامی که سودا راه به دل باز می‌کند، آن ‏که عفیف‌تر است، بی‌دفاع‌تر است.»‏

رومن رولان: "جان شیفته"، ترجمه م. ا. به‌آذین‏
‏[از یادداشت‌هایم در زندان پادگان چهل‌دختر (شاهرود)، فروردین 1357‏ (1978)]‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

02 November 2014

زندگی کی آغاز می‌شود؟

‏«زندگی ما همه جنبه‌ی موقت دارد. همه فکر می‌کنند که زندگی در حال حاضر زندگی نیست و فعلاً ‏باید سوخت و ساخت و نیز فعلاً باید حقارت را تحمل کرد، و لیکن این همه موقتی است و بالاخره ‏یک روز زندگی واقعی شروع خواهد شد. بلی، یک روز! ما خویشتن را برای مردن آماده می‌کنیم، ‏مردن با این حسرت که زندگی نکردیم. گاهی این فکر مرا به ستوه می‌آورد که: آدم بیش از یک بار ‏به دنیا نمی‌آید و این عمر یک‌باره و منحصر به فرد را نیز دایم در موقت بودن و در انتظار روزی به‌سر ‏می‌برد که زندگی واقعی شروع شود. باری عمر به همین شیوه می‌گذرد. هیچ‌کس در حال زندگی ‏نمی‌کند و هیچ‌کس نیست که بتواند آن‌چه را که در روز انجام داده‌است به حساب دارائی مثبت خود ‏بگذارد. هیچ‌کس نیست که بتواند ادعا کند "از فلان موقع زندگی من شروع شده‌است!"»‏

اینیاتسیو سیلونه: نان و شراب (ترجمه محمد قاضی)‏
‏[از یادداشت‌هایم در پادگان چهل‌دختر (شاهرود)، اردیبهشت 1357]‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏