بازداشت‌های غیر قانونی را پایان دهید!‏

همه‌ی زندانیان سیاسی را آزاد کنید!‏

-----------------------------------------------------

25 December 2011

کریسمس سبز!‏

همه‌ی آوازهایی که از کریسمس سفید ‏White Christmas‏ سخن می‌گویند امسال در استکهلم بی‌معنی ‏هستند، بر عکس پارسال که برف فراوانی بر زمین نشسته‌بود. برف اندکی که هفته‌ای پیش بارید دو روزه آب ‏شد و رفت و اکنون سبزی چمن‌ها همه جا دیده می‌شود و حتی کسانی شکوفه‌های نوشکفته‌ای را بر بوته‌ها ‏دیده‌اند. گویا ماه‌های نوامبر و دسامبر امسال گرم‌ترین نوامبر و دسامبر استکهلم در طول تاریخ دویست‌وپنجاه ‏ساله‌ی ثبت دمای هوا در این شهر بوده‌اند.‏

با این‌همه من در کل نگران تخریب طبیعت به دست بشر نیستم. هم‌اکنون تلاش‌های بزرگی از سوی دانشمندان ‏و فن‌آوران بسیاری از کشورها جریان دارد؛ محصولات زیانبار برای طبیعت بیشتر و بیشتر کنار گذاشته می‌شوند، ‏اتوموبیل‌های کم‌مصرف‌تر تولید می‌شود، منابع انرژی "تمیز"تری در راهند، و... همچنین دانش و فن‌آوری انسان در ‏همه‌ی زمینه‌ها، و از جمله در این زمینه به‌سرعت در حال پیشرفت است. من به عقل و درایت انسان‌های ‏دانشمند باور دارم و به توانایی آنان در نجات زمین و طبیعت خوشبینم.‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

18 December 2011

در موزه‌ای دیگر

هفته‌ی گذشته با تنی چند از دوستان سفری کوتاه به لندن کردم، دوستی گرامی را در آن‌جا دیدیم، با هم ‏بودیم، ماجراهایی داشتیم، و در کنار این‌همه، به موزه‌هایی هم رفتیم. موزه‌ی بزرگ بریتیش را که در کنار ‏اشیایی شگفت‌انگیز از فرهنگ‌های گوناگون "استوانه‌ی کوروش" هم در آن است، نزدیک به ده سال پیش ‏دیده‌ام. گردش در این موزه روزها وقت می‌خواهد، و این بار فرصت دیدار از آن را نداشتیم.‏

نیم روزی در "تیت مدرن" گام زدیم، و نیم دیگر روز را به "گالری ملی پرتره‌ها" رفتیم؛ نیمی از روز بعد را در "تیت ‏بریتن" گذراندیم، و سپس به موزه‌ی ویکتوریا و آلبرت رفتیم. اینجا هم ده سال پیش بودم و آن را بیش از دیگر ‏موزه‌های لندن دوست می‌دارم، از جمله برای آثار آشنایی از فرهنگ آسیا و ایران که در آن هست، و بیش از همه برای ‏یک فرش: فرش بزرگی که از بقعه‌ی شیخ صفی‌الدین اردبیلی دزدیده‌اند؛ فرشی با شکوه، با نقش‌ها و ‏تاریخی بی‌همتا.‏

ده سال پیش این فرش بزرگ ده‌‌ونیم متر در پنج‌و نیم متر را به دیوار آویخته بودند، و همان هنگام با رویارویی ‏ناگهانی با آن مو بر سراسر تنم راست شده‌بود و از عظمت این اثر هنری اشک در چشمانم نشسته‌بود؛ و آن پرسش همیشگی: ‏خوب بود که اینان فرش را دزدیدند، یا نه؟ اگر به این‌جا نیاورده‌بودندش، اکنون کجا بود و چه بر سرش آمده‌بود؟

اکنون آن را پشت شیشه‌هایی بر کف زمین گسترده‌اند: این یکی از نفیس‌ترین اشیای موجود در این موزه است. ‏نام آن ‏The Ardabil Carpet‏ است. نورپردازی عظیمی بر فراز آن ساخته‌اند، چراغ‌هایی کم‌نور هر نیم ساعت به‌مدت چند ‏دقیقه روشن می‌شود تا تماشایش کنید، و بعد خاموشش می‌کنند تا تار و پود و رنگ‌آمیزی این اثر هنری پانصدساله آسیب نبیند. ‏نه آن بار، و نه این بار، از تماشای آن سیر نشدم. بر گردش چرخیدم و طوافش کردم: درود بر دستان هنرمندی که ‏آن را آفریده‌اند! درود بر انسان آفریننده!‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏