بازداشت‌های غیر قانونی را پایان دهید!‏

همه‌ی زندانیان سیاسی را آزاد کنید!‏

-----------------------------------------------------

27 February 2011

اسنادی از ارتباط شوروی با کمونیست‌های ایرانی

اینک، متن آن بخش از نوشته‌ی میخائیل کروتیخین که در آن از اسناد روسی استفاده شده (نوشته‌ی پیشین مرا ‏ببینید) در این نشانی در دسترس همگان است. بار دیگر یادآوری می‌کنم که:‏

‏1- متن روسی این نوشته از سال 2001 دست کم به مدت 8 سال در دسترس جهانیان بوده‌است؛
‏2- من با همه‌ی داوری‌ها و تفسیرهای کروتیخین موافق نیستم و فقط خواستم که متن اسناد روسی مورد ‏استفاده‌ی او را در دسترس فارسی‌زبانان قرار دهم.‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

20 February 2011

اسنادی از شوروی، و یادی از محمدعلی جعفری

میخائیل کروتیخین ‏Mikhail Krutikhin (Михаил Крутихин)‎، زاده‌ی 1946 تحلیل‌گر و مشاور امور صنایع نفت و ‏گاز و سیاست در روسیه است. او یکی از بنیادگذاران و تحلیل‌گران شرکت مشاوران روس انرجی ‏RusEnergy‏ ‏واقع در مسکو و سردبیر هفته‌نامه‌ی ‏The Russian Energy‏ است. وی پیش‌تر سردبیر ‏Russian Petroleum ‎Investor‏ و عضو تحریریه‌ی ماهنامه‌ی ‏Caspian Investor‏ بوده‌است.‏

در فاصله‌ی سال‌های 1972 و 1992 او کارمند خبرگزاری تاس در شهرهای مسکو، قاهره، دمشق، تهران، و ‏بیروت بود و از خبرنگاری تا مقام ریاست دفتر رسید. پیش از آن او خدمت در ارتش را به عنوان مترجم فارسی در ‏ایران به انجام رسانیده‌بود.

میخائیل کروتیخین دارای دانشنامه‌ی کارشناسی ارشد در رشته‌ی زبان‌های ایرانی از دانشگاه دولتی ‏مسکوست، و سپس در رشته‌ی تاریخ نوین دکترا گرفته‌است. گذشته از زبان مادری خود، روسی، بر زبان‌های ‏انگلیسی و فارسی تسلط دارد و فرانسه و عربی را نیز تا حدودی می‌داند. تخصص وی اکنون امور سرمایه‌گذاری ‏در صنایع نفت و گاز محدوده‌ی جغرافیایی اتحاد شوروی سابق است.‏

خوانندگان فارسی‌زبان پیش‌تر با یکی از مقالات وی آشنا شده‌اند که با عنوان «بار دیگر درباره‌ی "کمک‌های ‏بی‌شائبه به احزاب برادر"» در تاریخ 1 نوامبر 1992 در نشریه‌ی روسی و انگلیسی "اخبار مسکو" درج شد و ‏برگردان فارسی آن اندکی بعد در شماره‌ی 35- 34 نشریه‌ی "راه آزادی" (چاپ خارج) منتشر شد (این نشانی را ببینید).‏

کروتیخین در سال 2001 جستارهایی پیرامون تاریخچه‌ی روابط رهبران اتحاد شوروی با کمونیست‌های ایرانی در ‏سایت "روس انرجی" منتشر کرد (عنوان روسی ‏Иранские очерки‏). در ماه مه 2009 در جست‌وجوی مطالبی در اینترنت ‏برای تکمیل نوشته‌ای در وبلاگم، نخستین بار به جستارهای میخائیل کروتیخین برخوردم و همه را کپی کردم. ‏اکنون آن نوشته از سایت "روس انرجی" حذف شده و جای دیگری در اینترنت نیز یافت نمی‌شود.‏

نویسنده این روابط را از دیدگاه تاریخچه‌ی سازمان‌های کمونیستی ایران، که مسکو خط مشی خود را از طریق ‏آن‌ها پیش می‌برد، بررسی می‌کند. برای این کار او از اسناد و مدارکی کمک می‌گیرد که پیش‌تر سری بوده‌اند و ‏بخش‌هایی از آن‌ها پیش‌تر هرگز منتشر نشده‌اند. اما گزارش نویسنده از این روابط در سطحی غیر پژوهشگرانه و ‏بیشتر "روزنامه‌ای" و "جنجالی" است. بخش‌های بزرگی از نوشته‌ی او از نظر پی‌جویی حوادث و تعبیر و تفسیر ‏آن‌ها بسیار آشفته و پر از غلط‌های فاحش تاریخی و فاکتوگرافیک است و درست در همان بخش‌ها هیچ سند روسی ‏ارائه نشده و نویسنده از منابع دست دوم و سوم فارسی استفاده کرده‌است.‏

تمامی متن بخش‌هایی از نوشته‌ی کروتیخین را که اسناد روسی در آن نقل شده، تنها برای خود اسناد و نه ‏برای تفسیرهای کروتیخین، به‌زودی منتشر می‌کنم. در این‌جا بخشی را نقل می‌کنم که اسنادی مربوط به ما ‏پناهندگان ایرانی شوروی سابق پس از سال 1361، در آن آمده‌است.‏

یادآوری می‌کنم که متن اصلی نوشته از سال 2001 دست کم به مدت 8 سال در اینترنت در دسترس جهانیان ‏بوده‌است. همه‌ی آن‌چه میان [ ] آمده از من است.‏

اختصارات:‏
ا.ج.ش.س. = اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی
ک.گ.ب. = کمیته‌ی امنیت دولتی
ج.ش.س. = جمهوری شوروی سوسیالیستی
ک.م. = کمیته‌ی مرکزی
ح.ک.ا.ش. = حزب کمونیست اتحاد شوروی

‏***‏
‏«[...] خزانه‌های بسته و حفاظت‌شده‌ی کتابخانه‌ی مسکو یا به‌اصطلاح "خزانه‌ی ویژه"، همچنین بایگانی ‏ک.گ.ب، و مهم‌تر از همه بایگانی شعبه‌ی بین‌المللی کمیته‌ی مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی [از این پس ‏ک.م. ح.ک.ا.ش.] تنها پس از پایان حکم‌رانی حزب کمونیست در روسیه در دسترس پژوهشگران معمولی و ‏روزنامه‌نگاران قرار گرفت، اما دیرتر آشکار شد که عمر این دسترسی نیز بسیار کوتاه بود.‏

‏[...] فرقه‌ی دموکرات آذربایجان هیچ توجیه قانونی برای فعالیت در خاک شوروی نداشت و هیچ جا به ثبت ‏نرسیده‌بود. این حزب در این‌جا در واقع زیر زمینی بود و اگر اسناد کشف‌‌شده در شعبه‌ی بین‌المللی ک.م. ح.ک.ا.ش. را باور ‏کنیم، زیر "پوشش" کار می‌کرد. در مصوبه‌ی ویژه‌ی نهمین کنفرانس فرقه‌ی دموکرات آذربایجان گفته می‌شود که ‏‏"برای ارتباط با سازمان‌های محلی و نهادهای دولتی ایران" فرقه باید "با نام جمعیت پناهندگان سیاسی ایران" ‏خود را معرفی کند. و نیز "به این منظور کمیته‌ی مرکزی فرقه به نام شورای مرکزی جمعیت، و شورای اجرائی ‏کمیته‌ی مرکزی به نام هیأت مدیره‌ی جمعیت خوانده می‌شوند. همچنین صدر کمیته‌ی مرکزی فرقه هم‌زمان ‏وظیفه‌ی صدارت جمعیت را نیز بر عهده خواهد داشت".‏

شاخه‌ی حزب توده در آذربایجان روزنامه‌ها و مجله‌های خود را در اتحاد شوروی منتشر می‌کرد، کمیته‌هایی در ‏شهرها و روستاها داشت، باشگاه، و سازمان جوانان داشت. از سهم بودجه‌ی دولتی ا.ج.ش.س. برای جمهوری ‏شوروی آذربایجان برای گرداندن فرقه‌ی دموکرات آذربایجان هر سال نزدیک به 700 هزار روبل هزینه می‌شد (بنا ‏بر گواهی صادره از شعبه‌ی بین‌المللی ک.م. ح.ک.ا.ش. در ماه مه 1999 – اردیبهشت 1378). ‏

‏[...] [امور مربوط به پناهندگان ایرانی] با تصمیم بالاترین رهبران حزبی شوروی که "پوشه‌ی ویژه"ای برای امور ‏به‌کلی سری داشتند، تنظیم می‌شد. پاره‌ای از محتویات پوشه در زیر می‌آید:‏

مطابق سند شماره س‌ت-60-20گ‌س (او پ) به تاریخ 13 مه 1982 (23 اردیبهشت 1361)، فدراسیون ‏جمعیت‌های صلیب سرخ و هلال احمر ا.ج.ش.س. مأموریت یافت که در همکاری با دولت‌های محلی "در ‏آذربایجان و ترکمنستان مراکز ویژه‌ای برای پذیرش فراریان [ایرانی] و جابه‌جایی بعدی آن‌ها در جمهوری‌های ‏آسیای میانه و قفقاز ایجاد کنند".‏

سند شماره پ-42/110 به تاریخ 17 ژوئن 1983 (27 خرداد 1362) رهنمود می‌داد که "نیروهای مرزبانی، ‏ک.گ.ب. و کمیته‌های امنیت دولتی جمهوری‌های شوروی سوسیالیستی ارمنستان، آذربایجان، و ترکمنستان ‏اعضای حزب توده ایران، سازمان فدائیان (اکثریت) و دیگر سازمان‌های مترقی ایران را که از مرز به ا.ج.ش.س. ‏وارد می‌شوند پس از تدابیر امنیتی لازم، برای جابه‌جایی در اختیار کمیته‌ی مرکزی احزاب کمونیست ارمنستان، ‏آذربایجان، و ترکمنستان قرار دهند".‏

سند شماره س‌ت-81/113 گ‌س (او پ) به تاریخ ژوئیه 1983 (تیر 1362):‏

"اعمال نظارت بر اجرای درست تدابیر لازم در ورود و جابه‌جایی ایرانیان به محل سکونت‌شان ‏می‌بایست به عهده‌ی وزارت کشور [امور داخله] ج.ش.س. بلاروس و ج.ش.س. ازبکستان ‏گذاشته‌شود، و عملیات ضد جاسوسی برای کشف و خنثی‌سازی عملیات خصمانه‌ی احتمالی ‏از جانب دشمن با به‌کار گرفتن مهاجران ایرانی نیز بایست بر عهده‌ی کمیته‌های امنیت دولتی ‏جمهوری‌های نامبرده نهاده شود". "کمیته‌ی اجرائی فدراسیون جمعیت‌های صلیب سرخ و هلال ‏احمر ا.ج.ش.س. توجیه شود که در توافق با ک.گ.ب. ا.ج.ش.س. انتقال مهاجران ایرانی از ‏مناطق مرزی به محل اسکان‌شان را به شکل مخفی صورت دهند".‏

سند شماره پ 29/127 به تاریخ 29 سپتامبر 1983 (7 مهر 1362):‏

"در حال حاضر شهروندان ایرانی در اغلب موارد در جست‌وجوی زندگی بهتر از مرز عبور می‌کنند. ‏تدابیر امنیتی ارتباط آنان با حزب توده و سازمان فدائیان (اکثریت) را تأیید نمی‌کند... جا دارد که ‏هدفمندانه و با الک کردن بیشتر به فراریان از ایران برخورد شود".‏

سند شماره پ 41/143 به تاریخ ژانویه 1984 (دی 1362):‏

"تداوم پذیرش مهاجران از ایران به ا.ج.ش.س. نامطلوب است، هم به دلیل عوارض احتمالی در ‏زمینه‌ی سیاسی، و هم از این رو که پذیرش و اسکان آنان در بر دارنده‌ی مشکلات جدی‌ست... ‏از این پس فقط به کارکنان کادر حزب توده و سازمان فدائیان (اکثریت) پناهندگی و درجه‌ی مهاجر ‏سیاسی داده‌شود و به اعضای عادی این دو سازمان تنها اجازه‌ی اقامت در ا.ج.ش.س. تعلق ‏گیرد".‏

سند شماره پ 108/154 به تاریخ 18 آوریل 1984 (29 فروردین 1363):‏

‏"محدودیت کامل در پذیرش فراریان از ایران به ا.ج.ش.س. اعمال شود. در موارد استثنایی ‏می‌توان فقط کارکنان کادر حزب توده، سازمان فدائیان (اکثریت)... را پذیرفت. پذیرش یا رد آنان ‏تنها می‌تواند با قضاوت رهبری حزب توده و سازمان فدائیان صورت گیرد".‏

‏"اگر تعلق حزبی و چه‌گونگی عبور ایرانیان ساکن اردوگاه‌های موقت جای شک و تردید ‏داشته‌باشد... بایست به شکل ساده، و در صورت لزوم با روال رسمی، به ایران بازگردانده ‏شوند".‏

‏"از شعبه‌ی بین‌المللی ک.م. ح.ک.ا.ش. خواسته‌شود که به ک.م. حزب توده و ک.م. سازمان ‏فدائیان (اکثریت) اطلاع دهند که در آینده طرف شوروی اعضای حزب و فدائیان را که از ایران ‏می‌گریزند، نخواهد پذیرفت، به استثنای آن عده از کارکنان کادر این سازمان‌ها که خطر ‏بلاواسطه‌ی سرکوب از سوی رژیم ایران تهدیدشان می‌کند و رهبری حزب و فدائیان در هر مورد ‏جداگانه می‌توانند بر این امر گواهی دهند. باقی فراریان به ایران بازگردانده می‌شوند.‏

ک.گ.ب. ا.ج.ش.س.، وزارت کشور ا.ج.ش.س.، کمیته‌ی اجرائی فدراسیون جمعیت‌های صلیب ‏سرخ و هلال احمر ا.ج.ش.س. در موافقت با ک.م. حزب کمونیست آذربایجان، بلاروس، ‏ازبکستان، و ترکمنستان برای سازماندهی و تهیه‌ی گزارش مستند خروج آن عده از فراریان از ‏ایران به شوروی که حکم اخراجشان صادر می‌شود، تدابیری اتخاذ کنند.‏

در مورد آن عده از فراریان ایرانی که تعلق حزبی یا چه‌گونگی عبورشان جای تردید دارد، برای ‏اخراج ساده، یا در صورت لزوم اخراج رسمی آنان از محدوده‌ی ا.ج.ش.س.، ک.گ.ب. ا.ج.ش.س. ‏تدابیری اتخاذ کند.‏

از ک.م. حزب کمونیست آذربایجان خواسته‌شود که همه‌ی فراریان از ایران را که در ج.ش.س. ‏آذربایجان حضور دارند و از بررسی‌ها عبور کرده‌اند، در همین جمهوری اسکان دهد".‏

این چنین الک کردن سخت‌گیرانه‌ی فراریان بارها به اشتباهاتی غم‌انگیز انجامید. برای نمونه در 22 آوریل 1986 (2 ‏اردیبهشت 1365) در پاسگاه مرزبانی شماره 13 منطقه‌ی لنکران در آذربایجان، محمدعلی جعفری، غ.آ. [؟] ‏دلیری و دختر چهارساله‌ای را همراه با آنان، هنگام عبور از مرز بازداشت کردند. آنان خود را عضو حزب توده ‏معرفی کردند و گفتند که با موافقت رهبران حزب که در اروپای غربی اقامت دارند از مرز عبور کرده‌اند. اما صدر ‏حزب توده در باکو، یعنی همان لاهرودی، از تأیید چنین موافقتی سر باز زد، و دو فراری بزرگسال را به ایران ‏بازگرداندند (همچنان به‌شکل غیر قانونی، بدون اطلاع دادن به دولت ایران). با این‌همه دخترک را به والدینش که ‏کاشف به عمل آمد در شهر مینسک هستند، تحویل دادند.‏

چهار ماه پس از آن جعفری [بازیگر سرشناس تئاتر و سینما] در تهران درگذشت، و سفارت شوروی در پاریس ناگزیر ‏شد که از بیوه‌ی او که در فرانسه سکونت داشت، عذرخواهی کند. متن عذرخواهی را شعبه‌ی بین‌المللی با ‏موافقت ای. مارکه‌لوف ‏Markelov‏ جانشین صدر ک.گ.ب. تهیه کرد و به تصمیم او آن را در دبیرخانه‌ی ک.م. ‏ح.ک.ا.ش. به شماره‌ی س‌ت-13/82گ‌س به تاریخ 6 آوریل 1988 (17 فروردین 1367) به ثبت رساندند، زیرا ‏بیوه‌ی جعفری شکایت از رفتار مرزبانان را خطاب به شخص میخائیل گارباچوف نوشته‌بود.»‏

‏***‏
محمدعلی جعفری (؟ - مهر 1365) یکی از درخشان‌ترین چهره‌های صحنه‌ی تئاتر و سینمای ایران، از هوادران ‏نامدار حزب توده ایران در دهه‌های 1320 و 1330 و پس از انقلاب، عضو "شورای نویسندگان و هنرمندان ایران"، ‏در اردیبهشت 1362 دستگیر شد و نزدیک دو سال در زندان‌های جمهوری اسلامی به‌سر برد. اخراج او از شوروی ‏و بازگرداندن او خبری بسیار تکان‌دهنده برای ما بود که البته مطابق معمول بسیار دیر به ما رسید. اما این اقدام ‏باعث شد که در نزد بسیاری از افراد ساکن مینسک واپسین توهم‌ها نسبت به سلامت نفس باند رهبری حزب ‏از میان برود و واپسین دیوارها فرو ریزد. این برای ما نشانه‌ای از اوج فرومایگی رهبران حزب بود.‏

جعفری را نخستین بار در اوان نوجوانی در فیلم "مرفین، آفت زندگی" دیده‌بودم که پدرم ما را به دیدن آن به ‏سینما برده‌بود. بازی جعفری چنان تأثیری بر من نهاد که همان‌جا در تاریکی سینما با خود عهد بستم که هرگز به ‏هیچ چیزی معتاد نشوم. باری دیگر جعفری را، در همان سال‌های نوجوانی، در گرمای شدید تابستان سینمایی ‏در بندر پهلوی و در فیلم "زشت و زیبا" به سازندگی رحیم روشنیان (برادر محمد شورشیان و اکبر شاندرمنی، سه برادر با سه نام خانوادگی) ‏دیدم.‏

تصمیم لاهرودی برای "عدم شناسایی" و بازگرداندن جعفری را اغلب به حساب انتقام‌جویی می‌گذارند، زیرا گویا ‏پسر جعفری در پاریس از نوشته‌ها و اقدامات گروه سه‌نفره‌ی بابک امیر خسروی، فریدون آذرنور، و فرهاد فرجاد، ‏که بر ضد باند خاوری، صفری، و لاهرودی به پا خاسته‌بودند، پشتیبانی کرده‌بود. من اما می‌خواهم در این آگاهی ‏لاهرودی تردید کنم: او خیلی ساده هیچ نمی‌دانست جعفری کیست. امیرعلی لاهرودی نوجوانی 17 ساله از ‏روستای لاهرود (لاری) سر راه اردبیل به مشگین‌شهر بود که در سال 1325 ایران را ترک کرد. او هرگز، حتی پس ‏از انقلاب به کشور باز نگشت، و با محدودیت رسانه‌ها در آن دوران، و با محدودیت مضاعف پشت پرده‌ی آهنین ‏شوروی، و نداشتن ذوق و کنجکاوی شخصی برای دانستن و خبر گرفتن از آن‌چه در ایران می‌گذشت، ‏طبیعی‌ست که هیچ نمی‌دانست محمدعلی جعفری کیست.‏

در همان ماه‌هایی که جعفری پس از اخراج از شوروی در کرج با مرگ دست‌به‌گریبان بود، و ده ماه پس از ‏درگذشت غلامحسین ساعدی در پاریس، برای کاری (که داستانش را خواهم نوشت) از مینسک به باکو ‏رفته‌بودم و گذارم به دفتر "جمعیت پناهندگان سیاسی ایران" یا همان دفتر فرقه افتاد. نمی‌دانم چه کسی و ‏چه‌گونه به گوش صابر امیروف مدیر روزنامه‌ی "آذربایجان" نشریه‌ی فرقه رسانده‌بود که گویا من اهل کتاب هستم. ‏از آستانه‌ی در اتاق او می‌گذشتم که مرا (که هیچ آشنایی با او نداشتم) صدا زد و گفت: "رفیق!... این ساعدی ‏که می‌گویند این روزها [!!] مرده، کیست؟ چه جور نویسنده‌ای و چه جور آدمی بود؟ ... ما باید اعتراف کنیم که از ‏ادبیات و هنر امروز ایران هیچ چیز نمی‌دانیم و شما که تازه آمده‌اید ["تازه" یعنی بیش از سه سال پیش!] فکر ‏کردم شاید ساعدی را بشناسید! ... راستی، از صمد بهرنگی چیزی ندارید که ما بخوانیم؟"‏

چه می‌گفتم؟ چه فکر می‌کردم؟
لاهرودی در بی‌اطلاعی هیچ دست کمی از امیروف نداشت.

همچنین این نوشته، و این نوشته را بخوانید.

برای تصویر بزرگ‌تر روی روزنامه‌ها کلیک کنید:



منبع روزنامه‌ها

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

13 February 2011

دو نامه از سیاوش کسرائی

هفته‌ی گذشته پر از رویدادها و سالگردهای گوناگون بود. از جمله بی‌بی‌سی فارسی "صفحه ویژه"ای پر از ‏نوشته و عکس به مناسبت چهلمین سالگرد سیاهکل دارد و نوشته‌ی بسیار زیبایی از فرج سرکوهی نیز در آن هست ‏که تصویر گویایی‌ست نشانگر آن‌که چرا و چه‌گونه جوانان آن دوران چریک می‌شدند.‏.. و فردا روز دلدادگی‌ست...

اما در آن میان، روز 19 بهمن پانزده سال از درگذشت شاعر بزرگ سیاوش کسرائی (1374-1305) نیز گذشت. از سوی دیگر ‏دوستانم دلشان می‌خواهد که از آن‌چه در شوروی بر ما گذشت بیش‌تر بنویسم. پس بیایید این بار از قلم ‏سیاوش کسرائی اشاره‌های کوتاهی بخوانیم از آن‌چه بر ما رفت، هر چند بسیار پوشیده، و در نامه‌هایی که او می‌دانست کسانی ‏در طول راه می‌خوانندشان. کوشیده‌ام که شکل نگارش او را حفظ کنم، و همه‌ی آن‌چه میان [ ] آمده، از من است:‏

1
‏«30 اردیبهشت 1367‏
شیوا جان سلام. نامه‌ات بوسیلۀ [...] رسید و در میان گرفتاری‌های گوناگون حزبی و ناراحتی‌های ناشی از ‏بی‌زبانی و بی‌پیوندی با محیط پیرامون شادی غیرمترقبه‌ای بمن داد. بسیار کوشش کردم که پیش از سفر تو [1] ‏با تو ملاقاتی داشته‌باشم ولی متأسفانه آنان که همۀ پیوندهائی را که خودی ندانند، بریده میخواهند نگذاشتند ‏که من با تو و صدها مانند تو دست کم به یک گفتگوی دوستانه بنشینم. نتیجه اینکه پنجسال مهاجرت من یا در ‏تنهائی و انزوای کشنده گذشته و یا در اجتماعاتی که فاقد سلامت ِ صداقت و صمیمیت بوده‌است.‏

همه جا سراغت را گرفتم ولی دیگر از دست من رفته‌بودی. [مقادیری تعریف و توصیف] همانطور که حدس زدی ‏سخت دلواپس کتاب طبری بودم و همچنان نگران آنم چون بعید نمیدانم که در دست و بال این حضرات از میان ‏برود و لذا چنانچه نسخه‌ای بدستت رسید خبرش را لطفاً بمن بده و اگر چنانچه برایم بفرستی – رونوشتی – ‏سخت مرا سپاسگزار خودت کرده‌ای.[2]‏

اکنون که این نامه را می‌نویسم درگیر یک مبارزۀ نابرابر اما شرافتمندانه با خودی‌ها هستم که بهر صورت خبر ‏نتایج نیک یا بد آن – گرچه همواره بد پیروز شده‌است – بگوشت خواهد رسید. [3] [تعارفات خانوادگی].‏

دستت را میفشرم و در انتظار نامه‌هایت می‌نشینم.‏
سیاوش.»‏

‏----------------------------------------‏
‏[1] من در 16 مهر 1365 (8 اکتبر 1986) شوروی را ترک کردم.‏
‏[2] منظور "از دیدار خویشتن" نوشته‌ی احسان طبری‌ست که نسخه‌ی اصلی دست‌نویس آن را با خود از ایران ‏خارج کرده‌بودم و به چنگ ک‌گ‌ب افتاد. کپی دست‌نوشته را سالی پس از درگذشت کسرائی یافتم. داستان ‏آن کتاب را در این نشانی بخوانید.‏
‏[3] در این هنگام چند ماه از "پلنوم بیستم" حزب (یا پلنوم دیماه 1366) گذشته‌بود و باند خاوری – صفری – ‏لاهرودی پس از پلنوم، غنی بلوریان و سیاوش کسرائی را از عضویت در هیأت سیاسی و کمیته‌ی مرکزی حزب ‏‏"معلق" کرده‌بودند. یک سال پس از این نامه، کسرائی به مینسک سفر کرد، اما کمیته‌ی حزبی (توده) مینسک ‏اجازه برگزاری شب شعر به او نداد و یکی از ساکنان ساختمان (بهروز م.) شب شعر را در خانه‌ی خود برگزار کرد.‏ باشد تا ببینیم که آیا نام مسئول کمیته‌ی حزبی مینسک، که هنوز همان‌جا برای بنیاد مستضعفان جمهوری ‏اسلامی کار می‌کند، در تاریخ خواهد ماند، یا نام سیاوش کسرائی.‏


2
‏«مسکو، 30 خرداد 1370‏
شیوا جان باز یافتمت. و چه خوبست که آدمی در این غربت، از همدلان دیروزی کسی را داشته‌باشد که بتواند با ‏او به زبان فارسی احوالپرسی و درد دلی بکند و مطمئن باشد که چیز دیگری جز دوستی در زیر این رابطۀ ساده ‏نیست. اما نامه‌هایم یا به دست من نمیرسند و یا به مقصد. و آشکارا معلوم است که قبلاً بازبینی میشوند. انگار ‏به مناسبت دموکراسی نیم‌بند و پر هرج و مرج فعلی ِ اینجا [4]، بر مراقبت‌های سنتی باز هم افزوده باشند، ‏ولی با من چرا که هیچ حرکت پنهانی یا مخفی و در پسله ندارم؟ من هر چه کرده‌ام و هر چه گفته‌ام رک و ‏راست بوده‌است. از اینها گذشته دیگر چیزی نمانده‌است که کسی نداند، مگر دردهائی که به جانمان است و ‏تنها و تنها خودمان عمق و گسترۀ آن را میدانیم و بالاخره هم خودمان باید مداوایش کنیم.‏

گاهی شده‌است که یک نامه یا یک بسته کتاب و مجله پس از هشت ماه به دستم رسیده‌است و گاهی نیز ‏نامه‌های ارسالی من از جمله نامه‌ام به دخترم در آمریکا و یا به شما، به مقصد نرسیده‌اند.‏

از سفری به باکو بازگشته بودم که کتاب شما رسید.[5] معلوم است که به دو دلیل نویسندۀ کتاب و مضمون آن ‏با اشتیاق و افسوس، یکسر آن را خواندم و سپس برای مطالعه به [شمس‌الدین] بدیع و [حبیب‌الله] فروغیان رد ‏کردم و تا آنجا که به یاد دارم اکثر مطالب آن مورد تأئیدشان بود. بهرحال دربارۀ کتاب باز چند سطری می‌نویسم و ‏به بهانۀ آن مختصری از حرفهایم را: اینک که مدتها از مطالعۀ آن گذشته‌است، طبیعی است که جزئیاتش را به یاد ‏نداشته‌باشم (در نامۀ پیشین گویا به جزئیاتی اشاره کرده‌بودم)[6] اما از آنهمه آنچه هنوز و همیشه طعمش در ‏کامم مانده و میماند ساده‌نویسی و واقع‌گوئی شریفانۀ شما (تا آنجا که میدانستی و میدیدی) است از مناسبات ‏مشهود که در تمامی آن دفتر لاغر بچشم میخورد. دستت درد نکند و ای کاش همه مانند شما بنویسند و به ‏پیشنهاد شما نیز در نوشتن آنچه میدانند عمل کنند البته بدون توجه به سمت و سوهائی که امروزه یافته‌اند و یا ‏اغراضی که دیروز داشته‌اند و یا امروز دارند. آخر اینروزها چنانکه می‌بینی کار خاطره‌نویسی، هم در درون دیار ما و ‏هم در سراسر جهان بالا گرفته‌است و هر گفتنی، برای پوشاندن نگفتنی‌های بسیار و یا برای مخدوش کردن واقعیات و حقایق بسیار است و اگرنه برای جا باز کردن نویسندگانش در صفوف مقدم امروز و یا دست آخر ‏برای بهره‌برداری مالی. و حقایق، یا کم است یا پخش و پلا و گُم.‏

جزوۀ شما – بر حسب واقعیات مشهود – بار مسئولیت کیانوری را بسیار سنگین میکند و باصطلاح تمام قصور یا ‏تقصیرات را بگردن او میگذارد که با وجود خلق و خوئی که از او دیدیم و یکه‌تازیهایش (که خاموشی و تمکین ‏دیگران و بعضی پیش‌بینی‌های درست و پُرکاری و سازماندهی او و سوابق دیگران و دسته‌بندیها و غیره نیز موجب ‏آن شده‌بود) چنان مینماید که نوشته‌اید. اما اینک که او تنها کسی است – از ردۀ بالائی‌ها – که زنده مانده‌است ‏تا عقوبت و فشار همۀ اشتباهات و واریزها را تحمل کند، بقول شهریار "چون پیر ِ پس از قبیله مانده"، و حتی ‏دشمنانش آرامش پس از اعدام را هم از او دریغ میدارند، دلم میخواهد شما و جوانانی مانند شما نه رو در روی او ‏که روبروی همه بایستند و انگشت اتهام را بسینۀ همه روشنفکران بگذارند، از بزرگ تا کوچک، از خود تا دیگران. ‏البته در کار شما این مورد نیز اندکی ملحوظ شده‌است اما در زیر حرف من، سخن از کجروی و کج‌فهمی دراز ‏مدت روشنفکران ایران در سدۀ اخیر است که چرا یا مفتون شده‌اند و یا مرعوب مانده‌اند؟ و بهنگام آنچه را باید ‏نکرده‌اند؟ چرا همۀ کندوکاوها و طرح و برنامه‌ها و راه‌های گوناگون برای همسنگ کردن ایران و ایرانی با ‏کشورهای پیشرفتۀ جهان و مردم آن به اینجا رسیده‌است؟ و چرا جز در زمینه‌های فرهنگی، این روشنفکران، ‏موفقیتی نداشته‌اند؟

شیوا جان، اندکی بسرگذشت و بویژه عاقبت سرجنبانان کشورمان در دوران اخیر – از هر گروه و حزب و دسته – ‏بیاندیش مثلاً به حیدرخان عمواوغلی، رضاشاه، میرزا کوچک، کلنل پسیان، خیابانی، لاهوتی، ارانی، دهخدا، ‏نیما، هدایت، عشقی، عارف، فرخی، مدرس، کسروی، سلطان‌زاده، پیشه‌وری، قاضی، قاسملو، محمدرضاشاه، ‏مصدق، هویدا، شریعتی، دشتی، خانلری، پایه‌گذاران فدائیان و مجاهدین، به‌آذین، خلیل ملکی، قاسمی، فروتن، ‏رادمنش، دکتر یزدی، دکتر بهرامی، روزبه، آل احمد، طبری و کیانوری و حیدر مهرگان و بسیاری دیگر – ریزتر و ‏درشت‌تر – که به اصطلاح چگونه مرده‌اند؛ چگونه مردار شده‌اند و چگونه به غضب الهی! گرفتار شده‌اند!؟ و چرا!؟ ‏این دور و این تکرار و این عاقبت‌های تلخ منحصر بفرد برای چیست!؟ و اگر برای مردم است نتیجۀ آن چیست و ‏فاصلۀ اینها با مردم را چه چیزها و چه کسانی پر کرده‌اند و میکنند؟ چرا، چرا هر کس از هر سمت و سوئی ‏رفته‌است پایانش ناکامی است!؟

ما نیازمند یک ریشه‌یابی جامع هستیم و چون خانه‌مان را نمیتوانیم جابجا کنیم، ناگزیر باید یک خانه‌تکانی و ‏رُفت‌وروب ذهنی و عینی اساسی انجام بدهیم. آنگاه است که تصور میکنم از بار کیانوری کاسته شود و از آن ‏تنهائی تلخ بدر آید و ما نیز بتوانیم با کوشش در میزان کردن نخستین گامهای فرزندان فردا در جادۀ قرن ‏بیست‌ویکم با وجدانهای آرامتری به خاموشی بلند ورود کنیم.‏

شیوا جان بحث مفصلی را که با عدم رضایت از خودم آغاز میشود به‌کوتاهی با تو در میان گذاشتم، چون میدانم ‏که در خانه کس است و یک حرف بس. کتاب زندگی خودم و صدها زندگینامۀ نوشته و ننوشته و بهانۀ کتاب تو، ‏‏«با گامهای فاجعه» مرا به پرگوئی کشاند. [کمی تعریف] بیاندیش و بنویس که وقت ‏از آن توست! روزنامۀ راه آزادی به من نمی‌رسد، چنانچه ترجمۀ خاطرات کوزیچکین را برایم بفرستی ممنون ‏میشوم و هر کتاب دیگری را که داری و میسر است.[7]‏

از طرف دانشگاه برکلی مرا برای شعرخوانی دعوت کردند و سپس از نروژ هم دعوتنامه‌ای رسید که با وجود ‏تشریفات اداری اینجا رسیدن به هر دو میسر نیست و اگر بتوانم فعلاً اولی را انتخاب میکنم و دومی میماند برای ‏بعد. و صد البته چنانچه به آنطرفها بیایم شما را بیخبر نخواهم گذاشت. از ترجمۀ شعر آرش که فرستادید ممنونم ‏ولی این آن نیست که میخواهم. دکتر [...] میگفت که یک شاعر سوئدی آرش را به شعر سوئدی برگردانده ‏است. اگر [...] را دیدید سلام مرا برسانید و آن شعر را از طرف من مطالبه کنید که مورد لزوم نروژیهاست.[8] ‏‏[تعارفات خانوادگی].‏

راستی یک سئوال که بیادم آمد: آیا چیزی بر آنچه در کتابت نوشته‌بودی افزوده یا از آن کم شده‌است یا نه و ‏تماماً همانست که از ابتدا نوشته‌بودی؟ اگر اضافاتی داشته برایم بنویس و اگر کم شده علتش را ذکر کن.‏

به امید دیدار
سیاوش».‏

----------------------------------------‏
‏[4] دوران نوسازی و فاش‌گویی گارباچف است. یک ماه بعد باریس یلتسین به ریاست جمهوری فدراتیو روسیه انتخاب می‌شود ‏و دو ماه بعد کودتای نظامی نافرجامی در شوروی اتفاق می‌افتد.‏
‏[5] منظور کتابچه‌ی "با گام‌های فاجعه" است که در این نشانی در دسترس است.‏
‏[6] این نامه‌ی کسرائی نیز در جاده‌های بی‌پایان شوروی ناپدید شد و هرگز به دستم نرسید.‏
‏[7] سخن از تشنگی برای کتاب و نشریات فارسی‌ست که در آن دیار به دست نمی‌آمد. کتاب خاطرات ولادیمیر ‏کوزیچکین کارمند فراری سفارت شوروی در تهران را از انگلیسی به فارسی بر گردانده‌بودم که به شکل ‏دنباله‌دار در نشریه‌ی "راه آزادی" چاپ خارج منتشر می‌شد (این نشانی را ببینید) اما ترجمه‌ی دیگری در ایران ‏منتشر شد ("کاگ‌ب در ایران" ترجمه‌ی اسماعیل زند و حسین ابوترابیان، نشر حکایت، تهران چاپ چهارم 1376) ‏و انتشار ترجمه‌ی من متوقف شد.‏
‏[8] تا جایی که به‌یاد دارم هیچ‌یک از این سفرها را اجازه ندادند.‏

‏***‏
این یکی از نمونه‌های نادر موسیقی ایرانی‌ست که می‌پسندم، از جمله برای شعر کسرائی.‏
و این‌جا "آرش کمانگیر" را می‌یابید، با صدای کسرائی.‏

یادش گرامی باد.

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏