24 April 2009

Lite IT - 5

چه‌گونه در ویندوز سوئدی، به فارسی تایپ کنیم؟
این راهنمائی را برای کسانی می‌نویسم که مانند من سال‌های نوجوانی را پشت سر گذاشته‌اند، مجالی برای غوطه‌ور شدن در دنیای کامپیوتر نداشته‌اند، و گاه این موضوع را از من می‌پرسند. اگر ویندوزتان به انگلیسی‌ست، روش کار را این‌جا و این‌جا بخوانید، یا سه کلمه‌ی تایپ فارسی ویندوز را از همین‌جا کپی کنید، در پنجره‌ی جست‌وجوگر گوگل بچسبانید و جست‌وجو کنید تا صدها راهنمائی بیابید.

Hur kan man skriva på persiska i svensk Windows?

Följande gäller Windows XP och oftast behöver man ha CD-skivan för Windows installation tillgänglig:

1- Gå till Start / Kontrollpanelen / Datum, tid, språk och nationella inställningar;
2- I nästa fönster välj Lägg till ytterligare språk;
3- I den nya rutan som öppnas välj fliken för Språk;

4- I fliken för Språk och under ”Stöd för ytterligare språk” markera rutan för ”Installera filer för komplicerade skriftspråk och språk som skrivs från höger till vänster (inklusive thailändska)” och sedan tryck på Verkställ. Här kan datorn kräva att du ska stoppa in CD-skivan för Windows installation.
5- Datorn kräver omstart. Klicka på Avbryt för tillfället;
6- Under ”Texttjänster och inmatningsspråk” (bilden ovan) klicka på ”Information”;

7- I nästa ruta och under ”Installerade tjänster” klicka på ”Lägg till…”;
8- I nästa ruta och under Inmatningsspråk välj Persiska från rullgardinlistan och sedan klicka på OK;
9- Tillbaka i förra rutan klicka på OK;
10- Nu är du tillbaka i Nationella inställningar och språkinställningar. Klicka på OK här också.
11- Starta om datorn.

Nu är datorn redo för att kunna skriva på persiska. Om du har ”Språkrutan” i hörnan längst ner till höger (en blå ruta med texten ”Sv”) kan du klicka på den och växla mellan installerade inmatningsspråk (svenska, persiska, och kanske engelska). Annars kan man växla mellan språken genom att trycka på Alt+Shift. Om du väljer persiska så ska du kunna skriva på persiska i programmen Notepad (Anteckningar), WordPad (Start / Alla program / Tillbehör / WordPad), och även i gratisprogrammen för e-post, som t.ex. Gmail, Yahoo Mail, Hotmail, och även Outlook Express. Tryck på Ctrl+Shift på vänster sidan av tangentbordet för att skriva från vänster till höger, och tyck på Ctrl+Shift på höger sidan av tangentbordet för att kunna skriva från höger till vänster.

Bäst av alla är att nu kan du skriva på persiska i sökrutan i Google och söka i en helt ny värld!

Om du har Microsoft Office i vilket även Word ingår, ska du kunna skriva på persiska i Word också. I så fall kan man ta ytterligare några steg:

1- Gå till Start / Alla program / Microsoft Office / Microsoft Office verktyg / Språkinställningar för Microsoft Office;
2- I den ruta som öppnas och under listan för tillgängliga språk välj Persiska och klicka på ”Lägg till>>” och klicka på OK sedan. Datorn kräver kanske att CD-skivan med Office stoppas in i CD-läsaren;


3- Starta Word, klicka på Verktyg i menyn, välj ”Anpassa…”;
4- I rutan för anpassa välj fliken för Kommandon;


5- I listan för Kategorier till vänster välj ”Format” och sedan i listan för Kommandon till höger bläddra och hitta ”Höger till vänster”, klicka med musen på den, håll musknappen tryckt, dra knappen för ”Höger till vänster” till verktygsfält högt upp i Word;
6- För att kunna skriva persiska siffror i Word, klicka på Verktyg i menyn och välj ”Alternativ…”;
7- I rutan för alternativ välj fliken för Komplicerade skriftspråk;

8- Under ”Allmänt” och framför ”Siffra” välj ”Sammanhang” i stället för ”Arabiska”.

Nu är det bara det svåraste som är kvar: Att lära sig var persiska bokstäverna ligger på tangentbordet! Det finns en ”Microsoft Visual Keyboard” för Office 2000 och Office XP i denna adress men jag vet inte hur den fungerar med de andra versionerna av Office. Min rekommendation är att hitta vad olika tangenter skriver på persiska, rita dem på ett papper och ha det framme när du skriver på persiska: titta på det och tryck på motsvarande tangent. Man lär sig tangenterna utantill efter ett tag. Det finns folk som använder små klistermärken med persiska bokstäver på tangentbordet, eller skriver dessa med spritpenna på svenska tangenter.

Lycka till!

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

19 April 2009

از جهان خاکستری - 26

باد! باد! باد! دقیقه‌ها، ساعت‌ها، روزها، و یادها را نیز، باد با خود می‌برد. هنگامی هست که می‌خواهی که ای‌کاش باد هر چه زودتر این‌ها را با خود ببرد، و هنگامی دیگر می‌خواهی همه را از دستبرد باد در امان داری.

ساعتی پیش با چند تن از دوستان در انبار پتوهای یکی از گروهان‌ها جمع بودیم و عرق‌خوری کرده‌بودیم. یک سرباز قدیمی کمکمان کرده‌بود و یک درجه‌دار وظیفه برایمان عرق خریده‌بود. عرق را توی آبجو می‌ریختیم و می‌خوردیم. این‌طوری زودتر فراموش می‌کردیم چرا و کجا هستیم. احمدحسن همیشه با همان نخستین استکان همچون شتری مست می‌شد، بازوهای بلندش را به هر سو می‌چرخاند، کف به لب می‌آورد، شعار می‌داد و خوش‌مستی می‌کرد. تند خورده‌بودیم و بساطمان را برچیده بودیم. همه رفته‌بودند و من و بهرام مانده‌بودیم که احمدحسن را جمع‌وجورش کنیم.

اینک، احمدحسن درازبه‌دراز، درازتر از همه‌ی ما، روی سنگلاخ کف رودخانه دراز کشیده‌بود. این‌طوری قدش باز درازتر به نظر می‌رسید. من بالای سرش نشسته بودم و بهرام دورترک، کنار آب، داشت چیزهائی با خود می‌گفت. باد صدای او را با صدای جریان آب می‌آمیخت و چیزی از آن نمی‌شنیدم، اما حرکاتش نشان می‌داد که باز در رؤیای فیلم‌های چاپلین فرو رفته است. احمدحسن داشت هذیان‌های مستانه می‌گفت. گاه نام پسرش سعید را از آن میان می‌شنیدم. کم‌تر از یک ماه به پایان خدمتش مانده‌بود و لابد از لابه‌لای بخار الکل که فضای خیالش را مه‌آلود کرده‌بود، خود را در ایرانشهر و در کنار همسر و فرزندش می‌دید. و من، گیج و مست، این فضای "آلن پو"ئی را تماشا می‌کردم: باد سرد شامگاه پاییزی چهل‌دختر داشت شدت می‌گرفت. آب بینیم بدتر از احمد، دوست بمی‌مان، جاری بود و پیوسته باید پاکش می‌کردم. روبه‌رویم رشته‌ی تپه‌های شرقی پادگان از چپ به راست امتداد می‌یافت و به نظرم می‌رسید که مترسک‌هایی که در برجک‌های نگهبانی خط‌الرأس تپه‌ها نشسته‌اند نیز خود را جمع کرده‌اند تا از نفوذ باد در امان باشند. پایین‌تر، در دامنه‌ی تپه‌ها، آن سوی رودخانه، زمانی نهری را آن بالادست‌ها، نزدیک قهوه‌خانه‌ی مش‌حسن، از آب رود جدا کرده‌بودند تا باغ‌های کلاته‌خیجی‌ها را در جنوب پادگان آبیاری کند. کنار این نهر، در تمام طول پادگان از شمال به جنوب درخت‌های خرمالو کاشته‌بودند. اکنون اما گویا سال‌ها بود که آب را به این نهر نمی‌گشودند. درخت‌های تناور خرمالو سال‌ها بود که خشکیده بودند. پوست تنه و شاخه‌های آن‌ها تمام ریخته‌بود، و اکنون، در کنار این نهر خشکیده، در سراسر ضلع شرقی پادگان پنجه‌های بزرگ و سفیدی دیده می‌شد که از دل خاک خشک بیرون زده‌بودند، و گویی در پی ذره‌ای رطوبت داشتند آسمان را چنگ می‌زدند.

رودخانه‌ی درون پادگان چهل‌دختر می‌باید در گذشته بسیار پر آب بوده باشد. این را از پهنای بستر سنگلاخ آن می‌شد حدس زد. سدی که بر کرانه‌ی آن ساخته بودند اکنون نزدیک به پنجاه متر با نهری که در بستر رود جریان داشت، فاصله داشت. این سد دیواره‌ای بود ساخته از سنگ و سیمان به پهنای نیم متر، یا شاید کمی بیشتر، که از نزدیکی‌های اتاق ملاقات در شمال پادگان، تا بیرون سیم‌های خاردار جنوب پادگان ادامه داشت. نمی‌دانم چرا و چه‌گونه درست روی لبه‌ی این سد مسیر قدم زدن‌های شامگاهی من شده‌بود. کمی بعد از خوردن شام سربازی، که پیش از غروب آفتاب توزیع می‌شد، می‌زدم بیرون. در این ساعت‌ها همیشه در چهل‌دختر باد می‌وزید. ابرهای سیاه از گردنه‌ی شاه‌پسند به سوی پادگان، و کویر، فرو می‌ریختند. هوای گرم کویر رو به آسمان می‌رفت و هوای سرد دامنه‌ی رشته کوه شمالی می‌بایست جای آن را پر می‌کرد. باد سرد از دامنه‌ی کوه‌ها به سوی پادگان می‌وزید و راه خود را به سوی کویر ادامه می‌داد. این باد گاه آن‌چنان شدید بود که برای رفتن به سوی شمال می‌بایست به نبردی سخت با آن می‌پرداختی. شامگاه هر روز روی این دیوار از آسایشگاه تا انتهای آن در نزدیکی بوته‌های گز نهانگاه صبحگاهی‌مان، رو به باد، می‌رفتم، و باز می‌گشتم؛ مکاشفه می‌کردم و می‌کوشیدم به افکار پریشانم نظمی بدهم. باد، و ابرهای تیره‌ی دامنه‌ی کوه مرا به یاد یک تابلو از نقاش اوکرائینی میخائیل بوژی می‌انداخت: «او، دومی مایی...О, думи мои»، «آه، افکار من...».

آب بینی را پاک کردم. داشتم فکر می‌کردم که احمدحسن که اکنون این‌جا دراز کشیده و هذیان می‌گوید، به‌زودی می‌رود. دو ماه بعد از او بهرام می‌رود. و من هنوز بیش از یک سال دیگر، به‌اضافه‌ی جریمه‌ی بازداشتی‌هایم، باید زوزه‌ی شوم این باد را بشنوم و این پنجه‌های سفید ترسناک را تماشا کنم.

سه هفته پیش از آن، باز از پادگان گریخته بودم و خود را به تهران رسانده بودم. روز پنجشنبه 16 شهریور 57 تظاهرات بزرگی در تهران بر پا بود. سیل بزرگی از جمعیت که ابتدا و انتهای آن دیده نمی‌شد در خیابان آیزنهاور به سوی میدان شهیاد جاری بود. با دو تن از دوستان همراه جمعیت رفته‌بودیم، بی آن‌که شعار و آوازی سر دهیم. هرگز چنین رود بزرگی از انسان‌ها ندیده‌بودم. برای نخستین بار در نا آرامی‌ها و تظاهراتی که چند ماه بود در شهرهای کشور جریان داشت، شعارهای "مرگ بر شاه" و "استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی" به‌گوش می‌رسید. همه در اعتراض بر ممنوعیت تظاهرات که دولت اعلام کرده‌بود به خیابان‌ها ریخته‌بودند. همراهی با این سیل خروشان احساسی دوگانه در من می‌انگیخت: از روزهایی که برای نخستین بار خیال کرده‌بودم که سیاست سرم می‌شود، تا امروز نزدیک ده سال بود که چنین صحنه‌هایی را آرزو کرده‌بودم و در رؤیاهایم دیده‌بودم. با حضور در این صحنه‌ها و لمس آن‌ها از نزدیک، مو بر تنم راست می‌شد- چه عظمتی؛ چه هیبتی؛ چه شکوهی؛ اینک خیزش توده‌ها! اینک انقلاب! اینک تلاش برای آزادی! این سیل، زنجیرها را خواهد گسست، سدها را خواهد شکست! مشعل آزادی را بر دستان کسانی می‌دیدم، اما بادهایی در سوی مخالف بر این مشعل‌ها می‌وزید: من استقلال می‌خواستم؛ من آزادی می‌خواستم؛ اما با "جمهوری اسلامی" مشکل داشتم. با اسلام مشکل داشتم. نام اسلام در ذهن من مساوی بود با کهنگی و عقب‌ماندگی – عقب‌ماندگی فکری و دهنی و فنی و علمی؛ عقب‌ماندگی اقتصادی، فقر، نادانی و بی‌سوادی. بارها کوشیده‌بودم این تعصب و این نفرت از اسلام را که از سال‌های دبیرستان در وجودم ریشه دوانده‌بود از خود برانم. دوستان نمازخوان خوبی داشتم، اما این تصویر اسلام با هیچ سمباده و سوهان و رنده‌ای از ذهنم پاک نمی‌شد. و این مردم چه کسانی بودند که داشتند سیمای انقلاب دلخواه مرا می‌آلودند و "جمهوری اسلامی" می‌خواستند؟ و جمهوری اسلامی چه پدیده‌ای می‌توانست باشد؟ و صد البته خواستار برچیده‌شدن نظام پوسیده‌ی شاهنشاهی و ایجاد جمهوری بودم، اما دهانم به شعار "مرگ بر" کسی گشوده نمی‌شد.

از برابر دروازه‌ی پرخاطره‌ی دانشگاه صنعتی آریامهر گذشته بودیم و به کوچه‌ی جهان مهر رسیده‌بودیم، اما فشار جمعیت دیگر راهی برای پیش‌روی نمی‌داد. هنگام بازگشت بود. در راه بازگشت کسانی نوشته‌هایی به دست داشتند با مضمون "وعده‌ی ما فردا میدان ژاله" و کسانی دیگر هشدار می‌دادند که "جبهه‌ی ملی فردا تظاهراتی ندارد".

میزبانم و همسرش به مسافرت رفته‌بودند و شب در خانه‌شان تنها بودم. رادیو و تلویزیون از قول دولت اعلام می‌کردند که فردا در تهران و یازده شهر دیگر حکومت نظامی و منع عبور و مرور و تظاهرات برقرار است. جمعه 17 شهریور 57 در خانه
تنها مانده‌بودم و به عادت شاهرود به نظافت و وصله و پینه پرداخته‌بودم. این تنهایی و آرامش را پس از روزها و شب‌ها بودن در کنار 150 سرباز، لازم داشتم. صدای تیراندازی‌هایی از دوردست شنیده‌می‌شد. نزدیک ساعت چهار بعد از ظهر بیرون زده‌بودم تا خود را به گاراژ مسافربری در خیابان خاوران و از آن‌جا به شاهرود و پادگان برسانم. خیابان‌ها خلوت بود. در خیابان سی‌متری [ششم بهمن، کارگر جنوبی] یک تاکسی سوارم کرده‌بود و راننده با شنیدن نام میدان خراسان و خیابان خاوران شگفت‌زده نگاهم کرده‌بود و گفته‌بود: "آقا، فکر نکنم اون طرف‌ها راه باز باشه". بی‌خبر از ابعاد تظاهرات و تیراندازی و کشتار راضیش کرده‌بودم که تا هر جا که راه باز است مرا برساند، و رفته‌بودیم.

در طول راه برایم تعریف کرده‌بود که گویا ارتش به‌روی مردمی که در میدان ژاله جمع شده‌بودند تیراندازی کرده و عده‌ی زیادی کشته‌شده‌اند. از بیراهه‌‌ها تا جنوب میدان خراسان رانده‌بود. آن‌جاها گوئی گرد مرگ پاشیده‌بودند. جنبنده‌ای دیده نمی‌شد. دودی رقیق در هوا معلق بود. چند تانک و نفربر ارتشی در گوشه و کنار ایستاده‌بودند. فضایی جنگ‌زده بود، اما راه باز بود. راننده‌ی تاکسی میدان را از چند کوچه پایین‌تر دور زده‌بود و چند کوچه آن‌طرف‌تر به خیابان خاوران رسیده‌بودیم. در این‌جا جویبارهایی از زندگی جریان داشت. اتوبوس منتظر مسافرانش ایستاده‌بود. راننده‌ی تاکسی نفسی به راحتی کشیده‌بود و گفته‌بود: آقا، شانس آوردیم‌ها! نمی‌دونی این جاها چه خبرها بوده!

و راست می‌گفت: چه می‌دانستم؟ نیمه‌شب به شاهرود رسیده‌بودم، در سکوت و تاریکی به خانه‌ی اوزون علی و هوشنگ خزیده‌بودم، با پتوئی روی زمین خوابیده‌بودم، صبح زود شنبه در چهل‌دختر از زیر سیم خاردار به درون پادگان خزیده‌بودم، در دفتر گروهان برگ بازداشت را از غراوی منشی گروهان تحویل گرفته‌بودم و خود را برای نهست [غیبت] به بازداشتگاه معرفی کرده‌بودم.

***
باد! باد! باد! امان از این باد چهل‌دختر! چه خوب که همیشه ساعتی پس از تاریکی باد می‌خوابید، و این ساعت ِ شروع اخبار بی‌بی‌سی بود، و بهرام پشت پنجره‌ی آسایشگاه گروهان منتظر بود که رادیو را بردارم و بروم تا با هم گوش بدهیم. می‌رفتیم و جایی در میانه‌های میدان مشق، جایی که هیچ نورافکنی روشنش نمی‌کرد، می‌نشستیم و تازه‌ترین خبرها را گوش می‌دادیم. ابوالفضل و محسن و حجت و عبدالله هم بعضی شب‌ها می‌آمدند. آسمان کناره‌ی کویر اغلب صاف بود و غرق ستاره‌ها. بی‌بی‌سی از تظاهرات می‌گفت و نا آرامی در شهرهای ایران و اعلامیه‌ها و بیانیه‌ها و اعتراض و کشته‌ها و زخمی‌ها و آتش‌زدن‌ها. جهان ِ کهنه داشت فرو می‌ریخت. حتی بخش فارسی بی‌خاصیت و بی‌خبرازهمه‌جای رادیوی مسکو هم تکان خورده‌بود و خبر از نا آرامی‌های ایران می‌داد. اما آنان کم‌تر خبری از نا آرامی‌های داخل ایران داشتند و در عوض شاه‌بیتشان هشدار درباره‌ی این یا آن ناو هواپیمابر امریکایی بود که گویا داشت به آب‌های خلیج فارس نزدیک می‌شد.

***
و چه جای بی‌باد و آرامی بود خواجه‌نفس! دوستم کاکا خداقلی گروهی از دوستان و از جمله مرا از پادگان به عروسی برادرش به خواجه‌نفس برده‌بود، و آن‌جا، از لحظه‌ای که گام از مینی‌بوس بر خاک نهاده‌بودم، دیگر خود نبودم: از خود بی‌خود بودم. بر سر هر کوی و برزنی، پشت هر پرچینی مردم ایستاده‌بودند و میهمانان جشن بزرگ شهر را با نگاهشان می‌نواختند، و در آن میان من تنها دخترعموهای چشم‌بادامی و زیبای ترکمنم را می‌دیدم، با آن پف دوست‌داشتنی ِ پلک‌هایشان، و با هر گامی که بر می‌داشتم به زیبائی ِ یکی از آنان دل می‌باختم! آخر... این‌همه زیبائی؟ این... همه... زیبائی...؟ تا رسیدن به خانه‌ی کاکا دیگر دلی برایم نمانده‌بود. همه را باخته‌بودم- به زانو می‌رفتم! کاکا گوئی بی‌چارگی من در برابر زیبائی را می‌شناخت: زیر بازویم را گرفته‌بود و دلداریم می‌داد: درست است که ترکمنان زن به بیگانه نمی‌دهند، اما پسرعموهای آذربایجانی از خودمان هستند! آه چه خوشایند بود این احساس خودی بودن!

خودی، یا بیگانه، در طول راه داشتم صلیب سنگین عشق به زیبائی را تا بالای جُلجُتا می‌کشیدم. این پرچین‌ها نسوخته‌بودند، و با این همه، با تماشای دخترعموهای زیبای ایستاده بر کنار پرچین‌ها، "ترانه‌ی تاریک" شاملو بر ذهنم جاری بود:

بر زمینه‌ی سُربی ِ صبح
سوار
------خاموش ایستاده‌است
و یال ِ بلند ِ اسب‌اش در باد
-----------------------------پریشان می‌شود.

*
خدایا خدایا
سواران نباید ایستاده‌باشند
هنگامی که
حادثه اخطار می‌شود.

*
کنار ِ پرچین ِ سوخته
دختر
------خاموش ایستاده‌است
و دامن ِ نازک‌اش در باد
-------------------------تکان می‌خورد.

خدایا خدایا
دختران نباید خاموش بمانند
هنگامی که مردان
نومید و خسته
-----------------پیر می‌شوند.

***
نه! خیالم داشت به بیراهه می‌رفت. هوا داشت تاریک می‌شد. باد ِ سرد هنوز می‌وزید. آب بینی را پاک کردم. بهرام کنار آب نشسته‌بود و ساکت بود. ماتش برده‌بود. دیگر ادای چاپلین را در نمی‌آورد. احمدحسن دیگر هذیان نمی‌گفت و این نشانه‌ی خوبی نبود: اگر خوابش می‌برد سخت بود بیدار کردنش و با آن قد و بالا تا آسایشگاه بردنش. بهرام را صدا زدم، احمدحسن را بیدارش کردیم، زیر بازویش را گرفتیم و تا گروهانش بردیم.

منبع عکس

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

18 April 2009

باز هم شنود

Se i detta korta klipp hur lätt det är att tjuvlyssna och tom ta kontrollen över våra mobiltelefoner.

در این کلیپ کوتاه ببینید که شنود تلفن‌های موبایل چه‌قدر آسان و رایج است (سپاسگزار از محمد عزیز).

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

14 April 2009

Vi är med i P2! ‎من و دوستان در رادیوی سوئد!‏

Några vänner och jag bestämde oss för att skicka en gemensam önskelista till programmet Önska i ‎P2. Programproducenten och programledaren var mycket snälla, välkomnade vårt initiativ och vår lista ‎och föreslog att sända ett speciellt program idel med våra önskningar. Programmet sänds i morgon ‎den 15 april kl. 9 till 10. Vi är redan med i programmets hemsida med en bild på de flesta av oss som ‎har önskat. Denna sida ersätts eller förnyas redan i morgon runt kl. 11 och vi finns inte kvar där. Men ‎vårt önskeprogram finns i programmets arkiv på Internet i 30 dagar och går att lyssna. Det är ‎oförglömliga musikstycken som vi har önskat och de är inte så lätta att få tag på. Missa inte det!‎

با چند تن از دوستان تصمیم گرفتیم که فهرستی از قطعات موسیقی دلخواهمان را برای برنامه‌ی موسیقی کلاسیک درخواستی رادیوی سوئد ‏بفرستیم. تهیه کننده و مجری برنامه از این ابتکار ما استقبال کردند و پیشنهاد کردند که یک برنامه‌ی ویژه فقط بر پایه‌ی قطعات درخواستی ما ‏اجرا کنند. این برنامه فردا چهارشنبه 15 آوریل از ساعت 9 تا 10 صبح پخش می‌شود. اطلاعات درباره‌ی این برنامه‌ی ویژه و عکس جمعی بخشی از ‏ما درخواست‌کنندگان هم‌اکنون در سایت برنامه موجود است. این عکس و اطلاعات فردا با برنامه‌ی روز بعد جایگزین می‌شود و دیگر در ‏دسترس نخواهد بود. اما برنامه‌ی ویژه‌ی درخواستی ما را در بایگانی برنامه در اینترنت تا 30 روز می‌توان شنید. قطعاتی فراموش‌نشدنی ‏درخواست کرده‌ایم که به این آسانی‌ها گیر نمی‌آیند. از دستش ندهید!‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

12 April 2009

از جهان خاکستری - 25

از زیر آوار هیاهو و زشتی و کثافت بیرون آمدیم. نماینده‌ی زندانیان بند موقت سیاسی برایمان تعریف کرد که مقامات زندان ترجیح می‌دهند که زندانیان را مدت بیشتری در قرنطینه نگاه دارند، اما رسم بند سیاسی این است که پیوسته خبر می‌گیرند و اگر کسی با اتهام سیاسی در قرنطینه باشد، دست‌به‌کار می‌شوند و خواستار انتقال او به بند می‌شوند. این همبستگی دلگرمم می‌کرد.

از دری و دالانی، و از دری دیگر که برای عبور از آن باید پا را تا زانو بالا می‌بردیم گذشتیم و به حیاطی گرد وارد شدیم. حوضی گرد در میان آن بود با کف کاشی‌کاری آبی‌رنگ و یک وجب آب. این زیباترین منظره‌ای بود که در چند هفته‌ی اخیر دیده‌بودم. روبه‌روی ما دری به یک آرایشگاه باز می‌شد. دری در سمت راست به دکانی کوچک، و دری دیگر به دفتر نگهبانی باز می‌شد. درهای دیگر گویا به دالان بندهای عادی می‌رفتند. گرداگرد طبقه‌ی دوم و سوم را میله‌هایی پوشانده‌بود. طبقه‌ی دوم خالی بود، اما از پشت میله‌های طبقه‌ی سوم کسانی ما را تماشا می‌کردند. قطر حیاط را پیمودیم و از راه پله‌ای بالا رفتیم.

در طبقه‌ی سوم همزنجیران به پیشوازمان آمدند، آغوش گشودند و با ما روبوسی کردند. هنوز گیج و شگفت‌زده بودم از این که چرا آزادمان نکردند و می‌ترسیدم از آن‌چه در انتظارم بود، اما این حرکت مهرآمیز اندکی آرامم کرد، و لحظه‌ای بعد آشنایان بسیاری را دیدم: برخی از کسانی که چند هفته پیش از دستگیری من و محمد، در شب یورش گارد دانشگاه و ساواک به خوابگاه در 17 خرداد 1351 بازداشت شده‌بودند، آن‌جا بودند: بدری آن‌جا بود، پسرعموهای غفاری آن‌جا بودند، با ایرج ت. و مسعود ت. آن‌جا آشنا شدم. جرقه‌هایی از شادی در دلم می‌درخشید: پس تنها نبودم؛ آشنایانی آن‌جا داشتم – و اندوهگین بودم: چرا آن‌جا؟ چرا در زنجیر؟

می‌دانستند که گرسنه‌ایم. ما را به اتاقی بردند، روی زمین نشاندند و کمی میوه برایمان آوردند. هنوز وقت شام نبود. مدتی بود که حتی در بیرون هم میوه گیرم نیامده‌بود! بودجه و شیوه‌ی زندگی دانشجوی شهرستانی و خوابگاهی اجازه نمی‌داد به سراغ میوه بروم: ده ریال برای صبحانه‌ی نان و پنیر و چای، بیست ریال برای ناهار در ناهارخوری دانشگاه، و بیست ریال برای شام در رستوران خوابگاه. بیشتر نداشتم. عجب خوش‌عطر و طعم بودند این میوه‌ها! کسانی از هم‌بندانمان روی ایوان ِ گرد بند قدم می‌زدند و گاه سرک می‌کشیدند توی اتاق و ما را تماشا می‌کردند. می‌خواستند ببینند آیا آشنایی در میان ما دارند یا نه.

غفاری‌ها که همسایه‌ی ما در خوابگاه و هم‌اتاقی "امام" بودند، از ماجراهای یورش شبانه‌ی گارد به خوابگاه می‌پرسیدند. و ساعتی بعد در یکی از اتاق‌ها سفره‌های شام را چیدند. همه‌ی زندانیان بند بر گرد سفره‌ها نشستند و با هم شام خوردیم. کسانی مسئول چیدن و برچیدن سفره‌ها بودند. و کمی بعد از شام نوبت به جلسه‌ی معارفه رسید. همه در بزرگ‌ترین اتاق از سه اتاقی که در اختیار زندانیان بند بود گرد آمدند، ما چهار تازه‌وارد را کنار دیوار نشاندند، بقیه در ردیف‌هایی روی زمین نشستند و همه‌ی کف اتاق پر شد. در این بندی که برای سی یا چهل نفر گنجایش داشت، اکنون بیش از یک‌صد نفر زندانی بودند. صف نشسته‌ها تا یک متری روبه‌روی ما رسیده‌بود. در آن انتها کسانی ایستاده‌بودند که بتوانند ما را ببینند.

گفتند که اعلام نام و نشان و شغل و اتهام یا میزان محکومیت کافیست و نباید از جزئیات پرونده‌ی اتهامی چیزی گفت. من نفر نخست بودم. هنوز از آداب معرفی این جمع چیزی نمی‌دانستم. نام و نام خانوادگیم را گفتم، و ادامه دادم: دانشجوی سال اول دانشکده‌ی مهندسی مکانیک دانشگاه صنتعی آریامهر، اتهام: تظاهرات دانشجوئی.

کسی در انتهای اتاق آن‌چنان پوزخند بلندی زد که کم از شیشکی نداشت! نمی‌دانم برای "آریامهر" بود، برای "مهندسی" بود، برای "سال اول" بود، برای اتهام بی‌اهمیتم بود، یا برای لحن محکم و تشریفاتیم. پس از من نوبت مسعود بود. او ساده و خلاصه نامش را گفت و این که دانشجوست و اتهامش "تبلیغ" است. نمی‌دانستم که نام اتهام ما "تبلیغ" است. پس از او نوبت احمد ریاضی بود که به‌جای اتهام مدت محکومیتش را گفت، و سپس مهدی امیرشاه‌کرمی، که متهم به "اقدام" بود. نوبت به دیگران که رسید، تنها نام، تعلق سازمانی، و اتهام یا محکومیتشان را می‌گفتند. در آن میان لحن و حالت بیان و محکومیت یک نفر نظرم را جلب کرد: آرام و شمرده، با فروتنی و کم‌وبیش پوزش‌خواهانه گفت: عبدالله قوامی، ستاره سرخ، ابد! جوانی بود خوش‌سیما از مازندران. تصور این‌که او قرار است تا ابد در زندان بپوسد ذهنم را به خود مشغول کرد و نام و نشان دیگران را خوب گوش ندادم: مگر چه کرده‌بود؟ ابد... ابد...

این‌جا محل گذر بود. زندان موقت بود. زندانیان این‌جا در انتظار عبور از مراحل قضائی و تعیین میزان محکومیت بودند تا بعد به زندان قصر یا دیگر زندان‌ها منتقل شوند. اما این انتظار برای کسانی بیش از چند ماه به درازا کشیده‌بود. کسانی هم بودند که میزان محکومیت‌شان معین شده‌بود و هنوز در انتظار انتقال بودند و نیز کسانی که برای تحقیقات تازه‌تری از دیگر زندان‌ها به کمیته آورده شده‌بودند و برای بازگشت به زندان قبلیشان باید از این‌جا می‌گذشتند.

از اعضای بسیاری از سازمان‌های فعال سیاسی در این‌جا نمایندگانی بودند: از نهضت آزادی محمد بسته‌نگار و مصطفی مفیدی و چند تن دیگر این‌جا بودند؛ از سازمان چریک‌های فدائی خلق یوسف قانع خشک‌بیجاری، علی بوستانی و چند تن دیگر بودند؛ از سازمان مجاهدین خلق کامران نخعی، محمود ملک‌محمدی و چند تن دیگر؛ کسان دیگری از ستاره‌ی سرخ، وکسانی از بازار. گروهی از دانشجویان دانشگاه تهران بودند که آنان را نیز برای سنگ‌اندازی به کاروان همراه نیکسون گرفته‌بودند؛ گروهی از دانشجویان دانشگاه تبریز، کسانی منفرد و کسانی که کتاب‌های ممنوعه خوانده‌بودند و به هم داده‌بودند.

معارفه که به پایان رسید، همه پراکنده شدند. اکنون قرار بود کسانی مقررات بند را به ما بگویند. تا جمع شدن گروه مسئولان، مردی که هنوز کنارم نشسته‌بود، آهسته و به آذربایجانی پرسید:

- ببخشید، شما اهل اردبیل نیستید؟
عجب! از کجا فهمید؟ من که لهجه ندارم! نگاهش کردم: مردی ریزاندام بود که زانوانش را بغل زده‌بود، سر بر یک زانو گذاشته‌بود و کجکی نگاهم می‌کرد. به‌جا نیاوردمش. گفتم: چرا. گفت:
- مرا نشناختید؟
دقت کردم، اما باز به‌جا نیاوردم. گفت:
- ودود هستم، همان که...
عجب! سال‌ها بود ندیده‌بودمش. آن‌جا چه می‌کرد؟ از بستگان دور پدرم بود. در کودکی در مهمانی‌های بزرگ افطاری خاندان پدری بارها دیده‌بودمش. آن زمان‌ها او جوانی بود و من کودکی. اعتنائی به من نمی‌کرد. سپس به تهران کوچیده‌بود و به‌کلی فراموشش کرده‌بودم. پس در این زندان تنگ چندان بی کس‌وکار نبودم. فامیل هم داشتم!

اکنون مسئولان جمع شده‌بودند. ودود آهسته گفت "بعداً صحبت می‌کنیم" و برخاست و رفت. شادمان از آن‌که فامیلی هم آن‌جا دارم، گوش به مقررات بند سپردم، و من ِ جوان ِ ناپخته‌ای که هنوز بیست سالم هم نشده‌بود، نمی‌دانستم که شرایط زندان و زمانه از انسان‌ها چه می‌سازد.

همه در این بند عضو یک جمع اشتراکی یا کمون بودند. کارهای روزانه به‌نوبت میان همه تقسیم می‌شد و هر روز به گروهی که نوبتشان بود سپرده می‌شد. نام سرپرست گروه "شهردار" بود. اینان صبح پیش از دیگران بر می‌خاستند، نان و پنیر و چای را تحویل می‌گرفتند، نان را که چوب‌های خشکی بودند، روی چراغ‌های خوراک‌پزی گرم و نرم می‌کردند، سفره‌ها را می‌چیدند، و بر می‌چیدند. ظرف‌ها را می‌شستند، اتاق‌ها را جارو می‌زدند و کف ایوان را می‌شستند. ناهار را و شام را تحویل می‌گرفتند، دستی بر آن می‌کشیدند، با خوراکی‌هایی که ملاقاتی‌ها می‌آوردند می‌آراستندش و خوشمزه‌اش می‌کردند، باز سفره می‌چیدند و بر می‌چیدند. هر کس هر چیز اضافه، از لباس و پول و سیگار و کاغذ و غیره داشت، یا از میوه‌ها و خوراکی‌هایی که ملاقاتی‌ها می‌آوردند، در اختیار کمون می‌گذاشت تا میان همه تقسیم شود. در طول روز ساعت‌های معینی برای مطالعه، تفریح جمعی، سکوت و استراحت، ورزش جمعی، و حتی انتقاد و انتقاد از خود معین شده‌بود. در ساعت‌های معینی چای و میوه توزیع می‌کردند. بیشتر و بیشتر از این جمع و از مقررات آن خوشم می‌آمد. کامران نخعی دانشجوی سال پنجم پزشکی مسئول دارو و بیماران و زخم‌معده‌ای‌ها بود. کسی مسئول کتابخانه‌ی فقیرمان بود. برخی کتاب‌ها مشتری بسیار داشت و او می‌بایست نوبت را یادداشت می‌کرد. کسی مسئول ارتباط با مقامات زندان بود. کسی صندوق‌دار بود، کسی مسئول لباس بود. از اموال کمون لباس تمیز به ما دادند و لباسمان را عوض کردیم.

وقت خاموشی و خواب رسیده‌بود. در اتاق‌ها برای همه جا نبود. بندیان قدیمی‌تر در اتاق‌ها می‌خوابیدند و تازه‌ترها روی ایوان. جا تنگ بود و حتی روی ایوان هم باید در چند ردیف می‌خوابیدیم. یک پتو و یک ملافه به من رسید. تابستان بود و هوا گرم بود. پتو را در کنار میله‌های لبه‌ی ایوان دو لا زیرم پهن کردم، ملافه را رویم کشیدم و خوابیدم.

فردا پیش از ظهر نوبت "سیاه کردن" ما تازه‌واردان بود. با تک‌تک ما شوخی‌هایی کردند و سربه‌سرمان گذاشتند. یکی از زندانیان ادعا می‌کرد که می‌تواند ما را هیپنوتیزه کند. من که اعتقادی به هیپنوتیزم نداشتم، داوطلب شدم که روی من آزمایش کند. او مرا وسط اتاق نشاند و پیش چشم کسانی که گرداگرد اتاق نشسته‌بودند دور من می‌چرخید، عملیاتی انجام می‌داد، در چشمانم خیره می‌نگریست، چیزهائی می‌گفت، و سرانجام پیراهنی را روی صورتم کشید و خواست که از درون آستین آن نگاهش کنم تا مرحله‌ی نهائی را انجام دهد- و آنگاه لیوانی آب از توی آستین بر صورتم ریخت! گول خورده‌بودم. همه قاه‌قاه می‌خندیدند. خود نیز می‌خندیدم.

احمد ریاضی تک افتاده‌بود. کسی به سراغ او نمی‌رفت. شایعاتی بود که او گویا در لو دادن و دستگیری کسانی نقش داشته‌است. مسعود یک هم‌دانشکده‌ای هم‌دوره‌ی خود به‌نام بهرام منشط Monshet را یافته‌بود و با او و مهدی امیرشاه‌کرمی قدم‌می‌زدند و گپ می‌زدند. ودود مرا به کناری کشید و پرس‌وجو را آغاز کرد: چه می‌کنم، کی به تهران آمده‌ام، چرا مرا گرفته‌اند، چه فعالیت‌هایی کرده‌ام، چه کتاب‌هایی خوانده‌ام، با چه کسانی آشنا هستم، محمد که با من گرفته‌اند چه فعالیت‌هایی می‌کند و با چه کسانی آشناست، چه کتاب‌هایی می‌خواند. می‌گفت که اگر علاقمند به فعالیت سیاسی بودم می‌بایست از آغاز به او رجوع می‌کردم تا ارتباط مرا با گروه‌های سیاسی برقرار کند، که او خود از فعالان بازار است و کارهای زیادی کرده تا آن‌که گیر افتاده و...

برخی روزها زندانیان تازه‌ای به بند می‌آوردند. ودود برای من و دو تازه‌وارد دیگر جلسه‌ی کتاب‌خوانی دایر کرده‌بود. در یکی از اتاق‌ها گرد هم می‌نشستیم، او مصاحبه‌ای را که گویا امیرپرویز پویان ترجمه کرده‌بود و در نشریه "فصل سبز" منتشر شده‌بود برای ما می‌خواند. هیچ چیزی از مطلب دستگیرم نمی‌شد! مطالب بغرنج را از راه گوش در نمی‌یابم. خود باید بخوانمشان. از روخوانی او پیوسته فقط "آرتری" را می‌شنیدم که نام مصاحبه‌کننده یا مصاحبه‌شونده بود! ملاحظه‌ی پیوند خانوادگی مانع از آن می‌شد که این کتاب‌خوانی را ترک کنم. فکر می‌کردم شاید جلوتر مطلب دندان‌گیرتری در این مصاحبه باشد. او سرود سازمان چریک‌های فدائی خلق را هم با ما تمرین می‌کرد که از حفظ بخوانیم.‏

روزی فاتح شیخ‌الاسلامی را آوردند. مردی بسیار نیک و دوست‌داشتنی از مریوان- یکی از دوست‌داشتنی‌ترین انسان‌هایی که دیدم. می‌گفت که آموزگار است، در اتوبوس مسافربری چمدان او را گشوده‌اند، کتاب "پابرهنه‌ها"ی زاهاریا استانکو به ترجمه‌ی احمد شاملو را در آن یافته‌اند، و به همین بهانه به زندانش آورده‌اند. من هنوز شاملو را نمی‌شناختم، اما مسعود از شیفتگان او بود و همین مایه‌ای بود برای آن‌که آن دو به یک‌دیگر نزدیک شوند. فاتح شطرنج خوبی بازی می‌کرد و استاد تخته‌نرد بود. او و مسعود و عبدالله قوامی که هر سه چند سالی از من بزرگ‌تر بودند، هر یک به شکلی مرا زیر بال و پر خود گرفته‌بودند.

همان روز دوم به گروه ورزش پیوستم که گرد ایوان طبقه‌ی دوم می‌دویدند و بعد نرمش می‌کردند. پانزده نفری بودیم. صد دور دویدیم. من در انتهای صف بودم و رهبر دو در حال دویدن گاه رو بر می‌گرداند و شگفت‌زده نگاهم می‌کرد. معنای نگاه او را نمی‌فهمیدم. دویدم. همه‌ی صد دور را دویدم، دور تند را هم دویدم، کلاغ‌پر را هم رفتم، اردکی را هم رفتم، نرمش را هم کردم- و همان شد: تا یک هفته از درد ماهیچه‌ها و استخوان می‌نالیدم و نمی‌توانستم تکان بخورم. اکنون معنای نگاه سرپرست ورزش را می‌فهمیدم! پس از بازی‌های کودکی و نوجوانی، دوچرخه‌سواری‌ها و تمرین با وزنه‌ها تا کلاس نهم، تا آن روز ورزش و نرمش نکرده‌بودم. سه سال آخر دبیرستان را نشسته‌بودم و درس خوانده‌بودم و درس خوانده‌بودم. واپسین بهار دبیرستان را نشسته‌بودم در خانه و برای امتحان نهائی و برای کنکور درس خوانده‌بودم و درس خوانده‌بودم، و پس از ورود به دانشگاه هم هیچ تحرک بدنی نداشتم. و چنین بود که هنوز، 37 سال پس از آن، یادگاری آن ورزش دیوانه‌وار را دارم: از همان فردای ورزش قلبم گاه لحظه‌ای می‌ایستد، و سپس گوئی برای جبران این ایست، با ضربه‌ای شدید و محکم کارش را از سر می‌گیرد، تا باز آرام گیرد. بارها این را برای پزشکان گوناگون در سه کشور تعریف کرده‌ام، و همه به من خندیده‌اند: قلب اگر بایستد انسان می‌میرد! و از بخت بد هنگام برداشتن نوار قلب هرگز این حالت پیش نیامده تا به این پزشکان ثابت کنم که راست می‌گویم و خیالاتی نشده‌ام!

روزی یک سپاهی دانش قشقائی به نام خدائی را آوردند. او به تئاتر علاقه داشت و نمایشنامه‌ای ساخت. او خود نقش خلیفه‌ای مستبد، اما بذله‌گو را بازی می‌کرد، و مرا برگزیدند که نقش پهلوانی آذربایجانی را که در بند افتاده بازی کنم. گویا پیکری پهلوانی‌تر از من در میان آذربایجانیان نیافتند! قرار بود زندانبانان مرا که بالاتنه‌ام لخت بود، کشان‌کشان به بارگاه خلیفه ببرند تا در پاسخ پیشنهاد او برای همکاری، پرخاشگرانه بگویم "ئولدی وار، دؤندی یوخ خالق یولوندان!" [می‌میرم، و از خدمت خلق تن نمی‌زنم]. همه در اتاق بزرگ نشسته‌بودند، خلیفه و نوکران و ندیمانش نشسته‌بودند، و زندانبانان مرا در غل و زنجیر و کشان‌کشان به درون بردند. به‌راستی مقاومت می‌کردم و به‌راستی مرا می‌کشیدند! و سخنرانی خلیفه که تمام شد، آن‌چنان در نقش خود فرو رفته‌بودم، آن‌چنان خود را پیچ و تاب می‌دادم که تنم را از چنگ زندانبانان برهانم، و آن‌چنان آتشین جمله‌ام را گفتم که همه خشکشان زد؛ سکوت شد: تماشاگران با دهان باز نگاهم می‌کردند، و خلیفه و دیگر بازی‌گران لحظاتی تئاتر را و نقش خود را فراموش کردند. چارلتون هستون را از هنگامی که سخنگوی اسلحه‌سازان امریکا شد دیگر دوست ندارم، وگرنه می‌گفتم که مانند او شده‌بودم، یا مانند کرک داگلاس که برای اسپارتاکوس دوستش داشتم، اما او با دارائی کلانش زمین‌های فلسطینیان را می‌خرید و به اسرائیلیان واگذار می‌کرد، و دیگر علاقه‌ای به او هم ندارم. پس می‌ماند راسل کراو در گلادیاتور!

این زندان را مهندسان آلمانی در زمان رضاشاه ساختند. گفته‌می‌شد که Sهای توی نرده‌ها یادگار فاشیسم و SSهای آلمانی‌ست، اما نمی‌دانم که آیا هنگام ساختن این بناها SS معنائی داشت، یا نه. تا پیش از ورود به آن‌جا نام دکتر ارانی و "53 نفر" را نشنیده‌بودم. اکنون با آنان و با تاریخ مبارزان این سرزمین آشنا می‌شدم. ارانی و "53 نفر" هم در همین "فلکه" زندانی بودند.

***
نزدیک به بیست سال پس از آن، روزی در ای‌که‌آی IKEA استکهلم چهره‌ای آشنا رویاروی خود یافتم. به یک نگاه شناختمش. پس از آن ماه‌های زندان هیچ خبر و نشانی از او نداشتم. هیچ نمی‌دانستم که پس از این‌همه سال‌های طوفانی آیا او زنده است یا نه. هیچ نمی‌دانستم ‏که او در سوئد و استکهلم است.‏ او نیز مرا شناخت: فاتح شیخ‌الاسلامی بود. سلام و روبوسی کردیم. شماره‌ی تلفن به هم دادیم، اما هرگز تماسی با هم نگرفتیم. او اکنون "رئیس دفتر سیاسی حزب کمونیست کارگری – حکمتیست" است.

محمد بسته‌نگار، آن مرد خندان و نیک‌نفس، که مجالی نبود تا با او بیش‌تر آشنا شوم، هنوز می‌رزمد و هنوز گاه و بی‌گاه میهمان زندان‌های ایران است.

مصطفی مفیدی از پشت شیشه‌های عینک موشکافانه نگاهت می‌کرد. در بحث، پدیده‌ها را آرام و جدی و منطقی همچون یک جراح می‌شکافت و تشریح می‌کرد. شطرنج خوبی بازی می‌کرد. کتاب‌های خوبی ترجمه کرد، و ترجمه می‌کند. (موشواره را هم‌زمان با فشردن دگمه‌ی چپ روی متن بکشید تا متن زردرنگ خوانا شود).

عکس‌ها از سایت موزه‌ی عبرت

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

06 April 2009

Dr. Zjivago ‎دکتر ژیواگو

En av de stora musikerna i vår tid, Maurice Jarre, gick ur tiden för några dagar sedan (den 29 mars). För mig var han fadern till filmmusiken i Laurence of Arabia och Dr. Zjivago. Jag fick ingen chans att se Laurence of Arabia när den kom till Iran och min hemstad. Men Dr. Zjivago kom med stormsteg och tog med sig tom. min familj. Pappa tog oss till biografen. Jag var i låga tonåren och än i dag minns den kyla som jag kände när allting var frusen i Zjivagos villa i Sibirien. Än i dag minns jag när Alec Guinness frågade Zjivagos dotter om hon kunde spela balalajka. Och än i dag minns jag så starkt och tydligt Laras Tema ur filmmusiken. (متن فارسی را در ادامه بخوانید)

Jag gillade Julie Christie i rollen som Lara och fortfarande kan mycket gärna förlora allt i hennes skönhet och bli pladask kär i henne i dåtiden!

Och allt detta tack vare, inte minst, Maurice Jarre. Mycket vacker musik. Och jag beundrar även hans sons, Janne Michel Jarres, musik så mycket också.

Och romanen Dr. Zjivago av Boris Pasternak: Den fanns överallt och den fanns i så många exemplar att verkade vara fler än landets invånare. Många år därefter fanns den fortfarande överallt och jag undrade vem, hur, varför, med vilka pengar hade tryckt den i så många exemplar. Det var helt nyligen som jag läste att, enligt brittiska underrättelsetjänstens nysläppta (2003) hemliga dokument, pengar från England och USA sponsrade översättningen och publiceringen av denna bok och många andra böcker i Iran. Men det är en annan historia. (Jag hittar tyvärr inte originaldokumenten. En indirekt citering på persiska finns här).



Och se detta också. (این کلیپ را هم ببینید)

موریس ژار، یکی از آهنگسازان بزرگ دوران ما هفته‌ی گذشته (29 مارس) درگذشت. از جمله آثار او موسیقی متن فیلم‌های لورنس عربستان و دکتر ژیواگوست. در آن سال‌ها فرصتی دست نداد که لورنس عربستان را در ایران ببینم. اما دکتر ژیواگو طوفانی در ایران و حتی در شهر مذهبی ما اردبیل بر پا کرد و پدرم ما را به سینما برد. من که نوجوانی ده دوازده‌ساله بودم، هنوز سرمایی را که از دیدن صحنه‌های ویلای یخ‌زده‌ی ژیواگو در سیبری احساس کردم، به‌یاد دارم. هنوز به‌یاد دارم صحنه‌ای را که آلک گینس از دختر ژیواگو پرسید که آیا بلد است بالالایکا بنوازد. هنوز نوای زیبای "ترانه‌ی لارا" تارهای وجودم را می‌لرزاند. و هنوز می‌توانم در زیبایی جولی کریستی که نقش لارا را بازی می‌کرد غرق شوم و دل و دین بر زیبائی آن دوران او ببازم!

و این همه نیست جز از جمله برای هنر و موسیقی موریس ژار. و او پسر هنرمندی نیز دارد به‌نام ژان میشل که کم از پدر ندارد و من موسیقی او را نیز می‌ستایم.

ترجمه‌ی فارسی رمان دکتر ژیواگو اثر باریس پاسترناک همه‌جا در کتابفروشی‌ها و دستفروشی‌ها آن‌قدر زیاد بود که گمان می‌کردی که شاید بیشتر از جمعیت کشور چاپش کرده‌اند. تا سال‌ها بعد، حتی بعد از انقلاب این کتاب را همه جا می‌شد دید و من همیشه در شگفت بودم که چه ناشری، با چه پولی، برای چه کسی این کتاب را این همه چاپ کرده‌است. همین تازگی‌‌ها بود که اسناد تازه انتشاریافته‌ی سازمان اطلاعات بریتانیا فاش کرد (منبع نخستین گویا برنامه شامگاهی رادیو بی‌بی‌سی در پنجم مرداد 1380 است. این‌جا را ببینید) که این سازمان و نیز سازمان سیای امریکا سرمایه‌گذاری کلانی روی ترجمه و انتشار این کتاب و بسیاری کتابهای دیگر در ایران کرده‌بودند. و آن البته داستان دیگری‌ست.

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

05 April 2009

بازهم انفجار دیجیتال و شنود

دیروز، شنبه، گفت‌وگوئی داشتم با رادیوی همبستگی در استکهلم درباره‌ی نظارتی که "برادر بزرگ" بر کارها و رفتار ما دارد. برنامه‌ی رادیو را در این نشانی بشنوید (روی برنامه‌ی هفته‌ی گذشته کلیک کنید) و اگر می‌خواهید فقط بخش مربوط به مرا بشنوید، چهار ساعت و پنجاه دقیقه نوار را جلو بکشید و گوش بدهید.

[آن بخش از برنامه را اکنون در این نشانی می‌توانید بشنوید.]

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏