30 March 2009

ریاضیدان بی‌کله!‏

‎”En huvudlös matematiker” är en rolig läsning skriven av Kaianders Sempler i Ny Teknik. Här nedan ‎kommer en fri översättning på persiska. Bilden är också från Ny Teknik.‎

رنه دکارت René Descartes یکی از بزرگ‌ترین اندیشمندان زمانه‌ی خود بود. دستگاه محورهای مختصات را او اختراع کرد و بدین‌گونه جبر را با هندسه پیوند زد. او فیلسوف نیز بود، رو در روی کلیسا ایستاد و گفت که راه رسیدن به حقیقت راستین شک کردن است و پرسیدن. او همان است که گفت Cogito, ergo sum "فکر می‌کنم، پس هستم!" پیکر او پس از مرگش تا 16 سال در محوطه‌ی کلیسای آدولف فردریک در استکهلم (همان جایی که اولوف پالمه آرمیده) در خاک بود.

این فیلسوف و ریاضیدان بزرگ فرانسوی در 11 فوریه 1650 در سفارتخانه‌ی فرانسه در استکهلم به بیماری ذات‌الریه درگذشت. او که در آن هنگام 53 سال داشت، تنها چهار ماه بود که به عنوان آموزگار سرخانه‌ی کریستینا ملکه‌ی سوئد، و البته برای خودنمائی دربار سوئد، به استخدام این دربار در آمده‌بود. اما او از آب و هوای سردسیری استکهلم هیچ راضی نبود و معروف است که گفته‌بود "این‌جا حتی افکار مردم هم یخ می‌زند" و پیش‌بینی کرده‌بود که اقامتش در این‌جا به درازا نخواهد کشید – و پیش‌بینی او درست در آمد.

ملکه کریستینا در محضر استاد دکارت

به علت نامعلومی پیکر دکارت را بی‌درنگ پس از مرگش به فرانسه نبردند و در استکهلم دفنش کردند. اما او کاتولیک بود و نمی‌شد در میان پروتستان‌ها به خاکش سپارند، پس در گورستان تعمیدنشده‌ها در محوطه‌ی کنونی کلیسای آدولف فردریک خاکش کردند. در سال 1666 پیکر دکارت را از خاک در آوردند، در یک تابوت مسین گذاشتند، به فرانسه بردند و در کلیسای سن ژنه‌ویو دو مون قرار دادند. هم‌زمان با انقلاب فرانسه بار دیگر او را جابه‌جا کردند و این بار به پانتئون بردند. اما سفر آخرت دکارت با این جابه‌جایی نیز به پایان نرسید. در سال 1819 بقایای پیکر او را به سن ژرمن دپره در جنوب رود سن بردند. هنگام این جابه‌جایی تابوت را برای نخستین بار گشودند و وحشت‌زده کشف کردند که پیکر دکارت سر ندارد.

معلوم شد که هنگام انتقال پیکر از سوئد در سال 1666 تابوتی کوتاه‌تر از قد دکارت سفارش داده‌بودند و پیکر فیلسوف در تابوت جا نمی‌گرفت. راه حلی که افسر مأمور تحویل تابوت یافت، آن بود که سر دکارت را از تن جدا کند!

دست بر قضا در آغاز سده‌ی 1800 گذار شیمی‌دان معروف سوئدی برزلیوس از پاریس افتاد و داستان سر گمشده‌ی دکارت به گوشش رسید. او قول داد که سر را پیدا کند، اما به سوئد که رسید با شگفتی تمام شنید که هفته‌ای پیش جمجمه‌ی دکارت در یک حراجی به یک کلکسیونر اشیای عجیب فروخته شده‌است! برزلیوس این کلکسیونر را یافت و به هر زحمتی بود توانست جمجمه را از او بازپس بخرد. جمجمه‌ی دکارت اکنون ناقص بود: دندان‌ها و فک پایین آن ناپدید شده‌بود و خریدار پیشین روی پیشانی و فرق جمجمه یادگاری نوشته‌بود.

برزلیوس به پاریس بازگشت و جمجمه‌ی دکارت را به آشنائی در موزه‌ی تاریخ طبیعی سپرد تا به تن او بازگردانده شود، اما این کار صورت نگرفت. جمجمه را در قفسه‌ای در بخش انسان‌شناسی موزه گذاشتند و جمجمه‌ی دکارت هنوز در همان قفسه و در کنار جمجمه‌ی انسان نئاندرتال و انسان کرومانیون به تماشای همگان گذاشته شده‌است.

دکارت از ترس خشم کلیسا بخشی از پژوهش‌هایش را در "کتابچه‌ای سری" به رمز می‌نوشت. پس از مرگش، دارائی‌های او و از جمله این کتابچه‌ی سری را با کشتی به فرانسه فرستادند. اما کشتی در راه غرق شد، کتابچه‌ی سری ناپدید شد، بار دیگر پیدا شد، لایب‌نیتس آن را رونویسی کرد، و نسخه‌ی اصلی بار دیگر برای همیشه گم شد.

خطرناک‌ترین نوشته‌ها در این کتابچه چیزهایی‌ست که صد سال بعد اویلر نشان داد: نسبت ثابتی میان تعداد گوشه‌ها، کناره‌ها و یال‌های چندوجهی‌ها وجود دارد. خب، کجای این قضیه خطرناک بود و به کلیسا بر می‌خورد؟ به کلیسا بر می‌خورد، زیرا این قضیه با نظریه‌ی خورشیدمرکزی کوپرنیک ارتباط می‌یافت که از سوی کلیسا محکوم شده‌بود. یوهان کپلر، یکی از پیشروان نظریه‌ی کوپرنیکی، گفته‌بود که قطر مدار گردش سیارات بر گرد خورشید نسبتی با چندوجهی‌های منظم دارد.

مرگ‌های ناگهانی همواره گمان توطئه را به میان می‌آورد و با مرگ دکارت نیز کسانی می‌پرسیدند که آیا به‌راستی ذات‌الریه جان او را گرفت؟ نویسنده‌ای آلمانی به‌نام ایکه پایس Eike Pies می‌گوید که مدارکی در اثبات قتل دکارت یافته‌است.

می‌دانیم که سفیر فرانسه در سوئد که دکارت پیش او به‌سر می‌برد، دچار ذات‌الریه شده‌بود و در غیاب پزشک مخصوص سفارت که به سفر هلند رفته‌بود، دکارت پرستاری از سفیر را به گردن گرفت. سفیر که از بستر بیماری برخاست، نوبت دکارت بود که به بستر بیافتد. پزشک مخصوص ملکه کریستینا پیشنهاد کرد که دکارت را حجامت کند، اما او نپذیرفت. پزشک مخصوص با این حال همه روزه گزارش حال دکارت را می‌نوشت و برای پزشک سفیر به هلند می‌فرستاد و او نیز آن‌ها را برای استادش می‌فرستاد. این اسناد را 330 سال بعد ایکه پایس در کتابخانه‌ی لایدن هلند یافت و از پزشکان امروزی خواست که بیماری دکارت را تشخیص دهند. پزشکان می‌گویند که نشانه‌هایی از مسمومیت آرسنیک در این گزارش‌ها دیده می‌شود. پایس درخواست کرده که بقایای پیکر دکارت را در جست‌وجوی علت مرگ او آزمایش کنند، اما دولت فرانسه تا امروز اعتنائی به درخواست او نکرده‌است.

اما چرا کسی باید بخواهد دکارت را بکشد؟ شاید برای آن که در دربار سوئد کسانی خوش نداشتند که بیگانه‌ای این‌چنین مورد علاقه‌ی ملکه باشد؟ بدتر آن که دکارت کاتولیک بود و کسی چه می‌دانست که او چه آموزه‌های پلید فلسفی در مغز ملکه تزریق می‌کرد؟

هنوز نمی‌دانیم که آیا دکارت را کشتند یا نه، اما همین‌قدر می‌دانیم که بدبینی‌ها درست در آمد: چهار سال پس از آن، در سال 1654، ملکه کریستینا پسرعمویش کارل را به جانشینی خود گماشت، از سلطنت سوئد کناره‌گیری کرد، به کاتولیک‌گری تغییر مذهب داد، و در رم اقامت گزید. خیلی‌ها گفتند که کار کار دکارت بود.

برداشت آزاد از هفته‌نامه ‏Ny Teknik

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

21 March 2009

سلام بر بهار!‏

در لحظه‌ی تحویل سال مانند آن سال در خوابگاه دانشگاه و برخی سال‌های دیگر، در خانه تنها بودم. با جامی شراب به دست رو به تصویر قدی مونیکا ایستاده‌بودم، گوش به ثانیه‌شماری رادیو سپرده‌بودم، و با صدای توپ آغاز سال نو جام شراب را بالا بردم: سلام بر زیبائی! می‌خواستم این را به صدای بلند بگویم، اما دهانم باز نمی‌شد. مانند آن کابوس گوئی قیر در دهان داشتم، نمی‌توانستم لب بگشایم. سرانجام، پس از آن‌که با صرف نیروی بسیار به زیبائی سلام دادم، نمی‌دانم چرا صدایم می‌لرزید. بغضی در گلو داشتم. جام شراب را به لب بردم، جرعه‌ای نوشیدم، و گویا همین را کم داشتم: صدایم باز شد! سلام بر زیبائی! سلام بر بهار!

در زندگی آپارتمانی خاک پیدا نیست تا به توصیه‌ی خیام بزرگ جرعه‌ای شراب هم بر خاک فشانم. باشد برای ‏سیزده‌بدر، شاید!‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

15 March 2009

از جهان خاکستری - 24

و اینک رود قزل‌اوزن که آن پایین پیچ‌وتاب می‌خورد و پیش می‌خزید. و این دریای ابرهای سپید که قله‌های برفپوش باغرو در رشته‌ی تالش از آن بیرون زده‌بودند، مانند کوه‌های یخ شناور در دریایی از شیر. کمی بعد، از لابه‌لای ابرها، دریاچه‌ی یخ‌زده‌ی نئور در محاصره‌ی کوه‌ها و تپه‌های برفپوش دیده می‌شد. بی‌اختیار سردم شد. بارها کنار این دریاچه بوده‌ام و دو بار از کنار آن تا هشتپر (تالش) را پیاده پیموده‌ام. در سال‌های نوجوانی قدیرعمویم برایم تعریف کرده‌بود که همراه با پدربزرگ از این راه با قاطر به اسالم می‌رفتند و برنج برای فروش به اردبیل می‌آوردند، و من در رؤیای ماجراهای آن‌گونه سفرها فرو رفته‌بودم. در سال‌های نوجوانی به بخشی از آن رؤیاها عمل کرده‌بودم، این مسیر پیاده‌روی قدیمی تجارت برنج را از نو "اختراع" کرده‌بودم و با دوستان دانشجو آن را پیموده‌بودیم.

در کنار دریاچه‌ی نئور همیشه باد سردی می‌وزد. تا پیش از انقلاب گویا این دریاچه از اموال شمس پهلوی بود، در آن تخم ماهی‌های کم‌یابی را ریخته بودند و تأسیسات ویژه‌ای برای ایجاد جریان‌های مصنوعی در دریاچه کار گذاشته‌بودند. در نخستین زمستان بعد از انقلاب کسی به آن رسیدگی نکرد، دریاچه یخ زد و ماهی‌ها مردند. اکنون گویا انواع دیگری ماهی در آن پرورش می‌دهند.

آن "بالیغ‌لی چای" (ماهی‌رود) است که در جنوب سبلان از غرب به شرق جاری‌ست و از اردبیل می‌گذرد. و آن "قورو چای" است که از باغرو سرچشمه می‌گیرد و به‌سوی شمال شرقی جاری‌ست. برخلاف نامش (خشک‌رود) اکنون آب در آن جاری بود. این دو رود جایی بین راه اردبیل و نمین به‌هم می‌پیوندند و "قره‌سو" (سیاه‌رود) نام می‌گیرند؛ قره‌سو به سوی شمال می‌پیچد و در شمال شرقی سبلان به‌سوی غرب می‌پیچد. به این ترتیب آب "بالیغ‌لی چای" سبلان را بیش از 180 درجه دور می‌زند. در شمال ِ سبلان "اهر چای" در قره‌سو می‌ریزد و قره‌سو که در این‌جا دیگر رود پرآبی‌ست، مسیری طولانی را صاف به‌سوی شمال می‌پیماید تا در ارس بریزد و عاقبت در آب‌های خزر آرام گیرد.

هواپیما بعد از نزدیک یک ساعت پرواز نشست. کسی کف نزد! این‌جا باید از هواپیما تا ساختمان فرودگاه را پیاده پیمود. به سمت مشرق نگاه کردم و منظره‌ی آشنای آبشاری از ابر که بسیاری از روزها از گردنه‌ی حیران در دشت اردبیل سرازیر می‌شود مرا به سال‌های نوجوانیم برد. این ابر اغلب تا اردبیل پیش می‌رود و شهر را مهی خوش‌عطر و دل‌انگیز در خود غرق می‌کند. اکنون باد می‌وزید و عطر این مه را با خود می‌آورد، اما بادی که از موتورهای جت هواپیما در همان جهت به‌سوی من می‌وزید مزاحمم بود.

بیرون فرودگاه سمندهای زردرنگ به انتظار ایستاده بودند. در یک باجه برای این تاکسی‌ها بلیت فروخته می‌شد. مسافران در برابر باجه ازدحام کرده‌بودند و رانندگان تاکسی‌ها هم در کنارشان ایستاده‌بودند. فروشنده‌ی بلیت در میان هیاهو مقصد را می‌پرسید، قیمت بلیت را می‌گفت، پول می‌گرفت و بلیت می‌داد و بعد راننده‌ای را صدا می‌زد که مسافر را تحویل بگیرد و به مقصد برساند. اما نوبت من که رسید فروشنده‌ی بلیت ناگهان آرام شد. مقصدم را پرسید. گفتم. در سکوت قدری با کاغذهای روی میزش بازی کرد و بعد پرسید: چند نفر هستید؟ گفته بودم، و تکرار کردم که یک نفر هستم. باز در سکوت چیزهایی را روی میزش جا‌به‌جا کرد. گویی داشت لهجه‌ی مرا ارزیابی می‌کرد، یا داشت سبک‌وسنگین می‌کرد که آیا می‌تواند بیش از نرخ قانونی از من پول بگیرد یا نه! مقصدم را تکرار کرد، گفتم بله. گفت 2000 تومان. دادم و بلیت را گرفتم. راننده‌ای چمدانم را برداشت و با خود به‌سوی یکی از سمندها برد. سه نفر در صندلی عقب نشسته‌بودند که می‌خواستند به ترمینال اتوبوس‌های پارس‌آباد بروند. راننده پرسید: "پس چرا این‌قدر تأخیر داشت این هواپیما؟ ما یخ زدیم این‌جا توی باد!" پرسیدم: "هوا این‌جا خراب بود؟" گفت: "نه بابا! از صبح همین‌طور بود که می‌بینید." گفتم: "لابد هواپیما کم داشتند. مردم همه دارند می‌روند به کیش!"

این‌جا بار دیگر احساس راحتی بی‌نظیر به‌کار بردن "زبان پدری"، زبان پدری مادرمرده‌ام، به من دست داد. هیچ لازم نبود مانند خارج برای گفتن چیزی از پیش فکر کنم، کلمات را ردیف کنم، جمله‌ای بسازم و بگویم، و تردید داشته‌باشم که آیا درست گفتم، یا نه! کلمات و جملات همچون آب روان خودبه‌خود بر زبانم جاری می‌شدند. حتی لازم نبود که با مخلوطی از لهجه‌های چند شهر آذربایجان و لهجه‌ی باکویی واژه‌ها و جمله‌ها و گرامر بهینه (اوپتیمال)‌ بسازم تا مخاطبم حرف مرا بفهمد. با لهجه‌ی اصیل و ناب اردبیلی حرف می‌زدم. وه که چه راحت بودم!

تاکسی به‌راه افتاد و دقایقی بعد وارد جاده‌ی نمین- اردبیل شد که اکنون بزرگ‌راه (اتوبان) است. و اینک ورودی همیشه غم‌انگیز شهر: میلیون‌ها کیسه‌ی نایلونی که با باد چرخیده‌اند و سرانجام اسیر چنگال بوته‌ها و خار و خس شده‌اند؛ و آن‌طرف‌تر دکان‌ها و تعمیرگاه‌های پست و توسری خورده و خاک گرفته‌ی ابتدای شهر.

خیابان‌ها پر چاله بودند و گل‌ولای زمستان بر آن‌ها باقی بود. تاکسی در خیابانی کمربندی که برای من به‌کلی نا آشنا بود راند و مسافران صندلی عقب را در کنار اتوبوس‌های قراضه و رنگ و رو رفته‌ی پارس‌آباد پیاده کرد. بعد در خیابان‌هایی که برایم هیچ آشنا نبودند راه را ادامه داد. جهت را گم کرده‌بودم. هوا ابری بود و سبلان هم دیده نمی‌شد تا با آن جهت‌یابی کنم. این‌جا نیز خیابان‌ها شلوغ بود، اما تفاوت ترافیک این‌جا با تهران این بود که در خیابان‌های تهران ماشین‌ها هستند که با یک‌دیگر در جنگ‌اند، اما در خیابان‌های اردبیل ماشین‌ها با پیاده‌هایی که ولنگارانه در سواره‌روها قدم می‌زدند در جنگ بودند. دقایقی بعد به میدانی رسیدیم که حدس زدم باید میدان "مجسمه"ی سابق باشد، و بعد از دور "پل هفت‌چشمه" را که اکنون بنای تاریخی شمرده می‌شود و برای حفظ آن پل دیگری در کنارش زده‌اند، باز شناختم. از راننده خواستم که پیاده‌ام کند، یک اسکناس 500 تومانی انعام به‌او دادم و پیاده شدم. راننده هم پایین پرید، چمدان را از صندوق بیرون آورد و به دستم داد.

وارد کوچه‌ی آشنایمان شدم. کوچه‌ای که زمانی آسفالت تروتمیزی داشت، اکنون پر از چاله‌ها و خندق‌ها و گل‌ولای خشکیده بود. رنگ در آهنی خانه‌مان جلای سابق را نداشت. پدر پیر و بیمارم نزدیک 4 سال پیش در تنهایی از تخت دیالیز بیمارستانی در اردبیل به زیر افتاد، هیچ پرستاری نبود که به دادش برسد، و روی زمین سرد جان داد. دیگر کسی نبود که به‌فکر رنگ زدن این در باشد.

دگمه‌ی زنگ را فشار دادم. کمی بعد صدای مادر را از بلندگو شنیدم: کیم‌دی؟ گفتم: "منم، شیوا!" گفت: "آخ قربان آن صدات برم! آمدی آخر؟!" و در باز شد. وارد حیاط شدم. نهال‌های کوچک توی باغچه و کنار دیوارهای حیاط اکنون پس از بیست و دو سال درختان تناوری بودند. مادر، پیر و خمیده‌قامت و عصا‌به‌دست روی ایوان ایستاده‌بود، از دور نگاهم می‌کرد و داشت زیر لب دعا می‌خواند و شکر می‌کرد: "نمردم و آمدنت را دیدم!" بغضی گلویم را می‌فشرد. پدر که 22 سال پیش آن‌جا ایستاده‌بود، اکنون نبود. جایش خالی بود. چه‌قدر خود را لعنت کرده‌بودم، چه‌قدر در دل گریسته‌بودم که منی که پسر ارشدش بودم، این‌جا نبودم که عصای دستش باشم، که او را به دکتر و بیمارستان ببرم، و او تنها و غریب از تخت بیمارستان به زمین افتاد و جان باخت. چرا افتاد؟ چه می‌خواست؟ کجا داشت می‌رفت؟ قلبش گرفته‌بود؟ جائیش درد می‌کرد؟ من کدام گوری بودم؟ کدام گوری بودم؟

چمدان و کیف دستیم را پای پله‌های ایوان رها کردم، بالا دویدم، مادر را محکم در آغوش گرفتم و رویش را بوسیدم. او مرا بوسید و بویید و اشک ریخت. خانمی در کنارش ایستاده‌بود که شگفت‌زده گفت: "شیوا پسردایی؟" مادر پرسید: می‌شناسیش؟ از "پسردایی" گفتنش فهمیده‌بودم که دختر عمه‌ام است، اما کدام یکی؟ هیچ نشانی از طرح آشنای چهره‌ی دختر عمه‌ی بزرگ‌تر در صورت او نمی‌یافتم. دخترعمه‌ی کوچک‌تر بود که واپسین باری که دیده‌بودمش دختربچه‌ای بود. اکنون خانم شوهرداری‌ست که آرایشگاه دارد و آمده‌بود که موی مادر را کوتاه کند. باور نمی‌کردم. سلام و احوال‌پرسی کردیم. و به داخل رفتیم.

مادر و دخترعمه به حمام بازگشتند تا کار آرایش مو را تمام کنند، و من در گوشه و کنار خانه و اتاق‌ها گشت زدم و خاطرات گذشته را به‌یاد آوردم. این همان خانه‌ای‌ست که سرباز صفر که شدم، از آن رانده‌شدم. اما انقلاب که شد، گذشته‌ها گویا بخشوده شد. یا دست‌کم من بخشیدم. ولی آیا فراموش کردم؟ یک کمد دیواری در یکی از اتاق‌ها اختصاص به کتاب‌ها و وسایل باقی‌مانده از سال‌های دانشجویی من داشت. بازش کردم: کتاب‌ها و جزوه‌های آشنا و خاطره‌انگیز... بعضی‌شان را از یاد برده‌بودم. کتاب‌های ناآشنایی هم آن‌جا بود: بعد از رفتنم پدر مقادیری از کتاب‌های مرا که خطرناک تشخیص داد بار یک گونی کرد و با کمک مادر در تاریکی شب برد و از بالای یدی‌گؤزلی کؤرپی (پل هفت‌چشمه) توی بالیغ‌لی چای انداخت، و بسیار ترسید و تعجب کرد از این‌که گونی به‌آن سنگینی چرا فرو نرفت و روی آب رود شناور ماند. سپس او جای خالی کتاب‌های مرا با کتاب‌های دینی پر کرد. چه دردسرها که به پدران و مادران نداده‌ایم.

دل مادر طاقت نیاورد، از دخترعمه خواهش کرد که کار آرایش مو را برای وقت دیگری بگذارند، و پیش من آمد. نشستیم و از این در و آن در گفتیم و شنیدیم. دختر عمه چای برایم آورد و خداحافظی کرد و رفت. مادر پرسید: برای چی گفتی فامیل نفهمند که تو آمده‌ای؟ خدای نکرده مخفیانه که نیامده‌ای؟ خندیدم. مادر داستان‌های مجله‌ای زیاد خوانده‌است. گفتم: مگر می‌شود مخفیانه توی این مملکت آمد، مادر جان؟ گفت: فکر کردم، خب، شاید مثل قدیم‌ها...! خاطرش را آسوده کردم و گفتم: برای این گفتم نفهمند که اگر می‌دانستند، اکنون همه این‌جا جمع شده‌بودند و هم برای شما زحمت و دردسر درست کرده‌بودند، و هم ما نمی‌توانستیم در آرامش با هم بنشینیم و دو کلمه حرف بزنیم. حالا بعد از آمدنم اگر خبردار شوند، اشکالی ندارد.

مادر تعریف کرد که چندی پیش او را به جلسه‌ی بزرگداشت فرهنگیان اردبیل دعوت کردند و آن‌جا به‌پاس عمری خدمت در آموزش و پرورش اردبیل، سال‌ها آموزگاری، مدیریت دبستان و ریاست دبیرستان دختران و بار آوردن هزاران دختر این سرزمین، برای دریافت لوح یادبود روی صحنه خواندندش، و او تا با گام‌های لرزان و عصازنان به‌روی صحنه برسد، چه‌گونه همه به‌پا خاسته‌بودند و دقایقی طولانی برایش کف می‌زدند. دستش را بوسیدم. به وجودش افتخار می‌کنم. این را می‌گویند کار اساسی. من اما چه کردم؟ شتاب داشتم که جامعه را دیگرگون کنم، می‌خواستم یک‌شبه همه‌چیز را عوض کنم، تظاهرات کردم، به زندان افتادم، تبعید شدم، و همین مادر از خانه راندم، از میهن گریختم؛ و او آرام و با حوصله، بلندمدت، کار کرد، بچه بزرگ کرد، لباسمان را دوخت، لباس گرم برای ما بافت، غذا برایمان پخت، و درس داد، سواد آموخت، تخم دانش افکند، دانش‌آموزان بی‌شماری را پرورد، و فرقی نمی‌کرد که انقلابی بر پا شد، یا نه: میلیون‌ها کودک و جوان را در هر شرایطی باید آموزش داد. اگر انقلابی شده‌بود و اگر انقلابی نشده‌بود، فرزندان این خاک او را می‌ستودند و می‌ستایند، که دانششان آموخت، که چشم‌شان را گشود.

مادر مرا به طبقه‌ی بالا برد تا اتاق و رخت‌خواب نشانم دهد. به‌زحمت از پله‌ها بالا رفت و وقتی‌که سرانجام به طبقه‌ی بالا رسید کمرش درد گرفته‌بود و همان‌جا نشست. به‌شدت پیر و ناتوان شده‌است. بیماری قند دارد. چشمانش کم‌سو شده‌اند. با این‌حال نمی‌پذیرد که پرستار یا خدمتکاری برایش بگیریم. زمانی یک جوان دانشجو از بستگانمان با او زندگی می‌کرد و دوست دختر او که آزادانه به این خانه رفت‌وآمد می‌کرد مقدار زیادی از چیزهای ریز و درشت و باارزش و بی‌ارزش خانه را دزدیده و برده، و یک بار دیگر هم گویا خانمی از بستگانمان این کار را تکرار کرده، و از آن هنگام مادر دیگر به هیچ کس اعتماد ندارد، جز به فرزندان و نوه‌های عمه‌ام. مادر دل خونی از آن جوان دانشجو داشت. تعریف کرد که او چه‌گونه کتکش زده و گلویش را فشرده و نان و نمک سفره‌ی مادر را به در و دیوار پاشیده‌است، و با این تعریف دل مرا هم خون کرد. مادر گویا نامه‌ای هم برای مادر آن جوان نوشته و پاسخی دریافت نکرده‌است. از آثار غذای پاشیده بر دیوار عکسی گرفتم و با خود سخت عهد بستم که در نخستین دیدار آنچنان سیلی جانانه‌ای بر صورت این جوان بنوازم که همچون فرفره دور خود بچرخد. تا این‌جای زندگی کسی را نزده‌ام. امیدوارم در آن لحظه دست و دلم نلرزد و بتوانم انتقام مادر را از این جوان بگیرم. ولی، زدن، یا نزدن؟ آیا می‌توانم تا آن پایه فروغلتم که همنوعی را بزنم؟ نمی‌دانم. آیا حیوان‌ها همدیگر را می‌زنند، یا فقط انسان‌ها هستند که همنوع خود را می‌زنند؟

چمدانم را توی اتاق بردم، بازش کردم، سوغاتی‌های مادر را دادم و اجازه خواستم که دوش بگیرم. با چشمان کم‌سو و ناتوانی مادر حمام وضعیتی غیر انسانی یافته‌بود. دست‌به‌کار شدم و بیش‌از دو ساعت مشغول سابیدن حمام بودم. بیرون که آمدم مادر آش دوغ اردبیلی برایم پخته‌بود. آش دوغ دست‌پخت مادرم حرف ندارد!

عمه‌خانم تلفن زد و گریه‌کنان قربان‌صدقه‌ام رفت و رسیدنم را شادباش گفت. این همان عمه‌خانم است که مرا از زندان پدر نجات داد. مقداری با مادر گپ زدیم و وقت خواب بود.

از سر تنبلی بخاری گازی اتاق خوابم را روشن نکرده‌بودم و با وجود لحاف پشمی تا صبح چند بار از شدت سرما بیدار شدم. سرمای اردبیل شوخی‌بردار نیست. بعد از شبی با بدخوابی، نزدیکی‌های صبح تازه خوابم سنگین شده‌بود که صدای بق‌بقوی کبوتری که به حیاط‌خلوت سقف‌دار پشت اتاق‌خوابم راه یافته‌بود این یک جرعه خواب بامدادی را هم از من گرفت. در سوئد از این نوع کبوترها و این سروصداها خبری نیست. سرانجام برخاستم، و بعداز صبحانه رفتم که ببینم این کبوتر از چه سوراخی وارد شده. یکی‌از شیشه‌های سقف حیاط‌خلوت شکسته‌بود و برای آن‌که تکه‌ای مقوا روی شکستگی شیشه بچسبانم باید بالای بام می‌رفتم. هوا صاف و آفتابی بود و آن‌جا، در شمال غربی، قله‌ی زیبا و پرشکوه سبلان، این دومین قله‌ی ایران، همچون عقابی مغرور با بال‌های گشوده، سپیدپوش، محکم و استوار ایستاده‌بود. سلام بر "سبلانِ اوج و حشمت"! چه‌قدر دلم برای تماشای این منظره تنگ شده‌بود! آیا باید بر این درگاه به سجده افتاد؟ سه بار تا آن بالای 4900 متری به زیارت رفته‌ام. نه زیارت آرامگاه زرتشت که بعضی‌ها می‌گویند آن‌جاست، که برای ستایش طبیعت. مفتون امینی در کتابش "فصل پنهان" منظومه‌ی بلندی دارد به‌نام سبلان که بالای آن بزرگوارانه نوشته‌است "برای شیوا". در این منظومه از "سبلانِ اوج و حشمت" و از مرغ این کوهسار، لاچین، سخن می‌رود که غمی در نگاهش دارد.

در سال‌های کودکی زنانی روستایی را بر دامنه‌های این کوهسار دیده‌بودم که از قله رو می‌گرفتند و به‌سوی آن نگاه نمی‌کردند. می‌گفتند "نامحرم است"! به آنان خندیده‌بودم، اما سال‌ها دیرتر خواندم که کوه در اساطیر ترکی کهن‌الگو archetype و نماد مرد است.

سوراخ سقف را بستم، از بام به‌زیر آمدم و نظافت خانه را ادامه دادم.

***
روزی دیگر برای گردش رهسپار آستارا شدیم. این جاده، آن‌گاه که ایران را ترک کردم، خاکی بود. اکنون اما تا نمین اتوبان است و بعداز نمین بخش بزرگی از جاده را بسیار تغییر داده‌اند. در این بخش یک تونل 800 متری زده‌اند که باعث شده بخش‌‌های بلند و برف‌گیر و پرپیچ گردنه‌ی حیران حذف شود. درست در آستانه‌ی تونل به توده‌ی ابری برخوردیم که از سمت دریای خزر داشت بالا می‌خزید تا بعد همچون آبشاری در دشت اردبیل سرازیر شود. حیف! اگر جاده‌ی قدیمی برجا بود، ما تا بالای این ابرها می‌رفتیم و از آن‌جا زیر پایمان دریایی از ابر می‌دیدیم که این‌جا و آن‌جا قله‌های کوچکی مانند جزیره‌هایی از آن بیرون زده‌بودند. بارها تماشاگر آن منظره‌ی شگفت‌انگیز بوده‌ام و هرگز چیزی به آن زیبایی ندیده‌ام.

ابری که از گردنه‌ی حیران بالا می‌خزد تا در دشت اردبیل، پشت سر ما، فروریزد. پشت تپه‌ی سمت چپ مرز ایران و شوروی سابق، یا جمهوری آذربایجان کنونی‌ست.

وارد این توده‌ی ابر شدیم و سپس در تونل راندیم. آن سوی تونل نیز در مهی غلیظ غرق بود. جاده شلوغ بود و مدتی در سرازیری پیچ‌درپیچ آن‌سوی گردنه‌ی حیران پایین رفتیم تا سرانجام از مه بیرون آمدیم و ابرها بالای سرمان ماندند. جاده شاید چهار بار پهن‌تر از پیش است. برفک زیبایی روی برخی از بوته‌ها نشسته‌بود. کمی پایین‌تر درختان آلوچه (گوجه سبز) شکوفه کرده‌بودند. نوروز 1384 بود. این‌جا و آن‌جا خانواده‌هایی در کنار خودروی شخصی‌شان بساطی پهن کرده‌بودند، از ضبط‌صوتشان موسیقی لس‌آنجلسی پخش می‌شد که گاه پسران جوانی به آهنگ آن‌ها می‌رقصیدند. تابلوهای پرشماری در طول جاده وجود داشت که روی آن نوشته‌بودند "منطقه مرزی! پیاده‌روی، اتراق کردن و عکس‌برداری ممنوع است!" و این خانواده‌ها اغلب درست پای همین تابلوها بساطشان را پهن کرده‌بودند. نافرمانی مدنی؟! قهوه‌خانه‌های محقر و خاک‌آلود قدیمی اکنون جای‌شان را به رستوران‌ها، "کباب‌خانه"ها و فروشگاه‌های تروتمیزی داده‌اند. همه‌ی این‌ها باعث شده که آن زیبایی بکر کوه و جنگل و جویبار و جاده از میان رفته‌است و حتی در این‌جا نیز بسیاری چیزها برایم تازگی داشت.

ساعتی بعد به بهارستان رسیدیم. در این‌جا نیز کم‌تر منظره‌ی آشنایی می‌یافتم. و کمی پایین‌تر، نقطه‌ای بود که نزدیک 22 سال پیش پیاده در دره سرازیر شدیم، از رود گذشتیم، از آن‌سوی دره بالا رفتیم و وارد خاک شوروی سابق شدیم. و اینک، با عبور از این نقطه‌ی جاده، دایره‌ی سفر من به گرد جهان کامل شده‌بود و به نقطه عزیمتم بازگشته‌بودم. با احساسی دوگانه و حتی شاید چندگانه، از لابه‌لای شاخه‌های لخت و بی‌برگ درختان مسیری را که برای رفتن به شوروی پیموده‌بودیم تماشا می‌کردم: جایی در سینه‌کش زیر یال بعدی در شیب تندی شب را به صبح آورده‌بودیم. میان خواب و بیداری غرش موتور کامیون‌ها و اتوبوس‌های شب‌رو را که در این سوی مرز از گردنه‌ی حیران بالا می‌رفتند شنیده‌بودم و نور چراغشان را دیده‌بودم، و با گذشت تنها چند ساعت از خروجمان، برای سرزمینم دلتنگی کرده‌بودم. شاید هنوز دیر نشده‌بود و شاید می‌شد برگشت؟ اما در این‌سو خطرهای بزرگی در کمین‌مان بود، و در آن ماه‌ها و سال‌های بحرانی اگر مانده‌بودم و یا اگر بازگشته‌بودم، به احتمال زیاد من نیز در میان آنانی بودم که در گلزار خاوران به دیدار خاکشان رفتم. در طول این سال‌ها بارها فکر کردم که آیا همین بهتر نبود؟ آیا بهتر نبود که می‌ماندم و اکنون خاک و پوک بودم؟ از ترس زندان و شکنجه و مرگ نگریخته‌بودم. به خیال خام خود "قهرمان‌بازی" در آورده‌بودم و رفته‌بودم که پس‌از کسب دانش جای خالی رفقای در بند را پر کنم، غافل از آن که داستان چیز به‌کلی دیگری‌ست. و چنین بود که زندگی من در این سال‌ها در خارج، از سرگذشت رفقایی که ماندند، سهم زندان و شکنجه‌شان را کشیدند و بعد آزاد شدند و زندگی‌شان را سامان دادند، یا از آنانی که زیر شکنجه کشتندشان و یا اعدامشان کردند، هیچ آسان‌تر نبود. به‌یاد نام رمانی از نویسنده‌ی بلاروس واسیل بی‌کوف افتادم: "مردگان درد نمی‌کشند".

و ساعتی بعد بر کرانه‌ی خزر ایستاده‌بودم. بیست و دو سال پیش بر جای دیگری از این ساحل ایستاده‌بودم و زیر لب با خود و با این دریا عهد بسته‌بودم: "من بر می‌گردم! من بر می‌گردم!" و اینک، به عهدم وفا کرده‌بودم، هرچند برای دیداری کوتاه.

***
یک سال و نیم پس از آن، مادر 84 ساله نیز در بیمارستانی در تهران به جمع کسانی پیوست که دیگر درد نمی‌کشند.

[فروردین 1384- اسفند 1387]

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

07 March 2009

Nowrooz i Sveriges Radio ‎نوروز در رادیوی سوئد

Några av oss iranier, som bor och har bott i Nacka, har firat Nowrooz gemensamt och tillsammans i festlokaler nu i 19 år och i år, vårdagjämningen den 20 mars, firar vi Nowrooz för den 20-e gången på detta sätt. Det blir en ännu större fest i år, såklart. (Foto: Sepideh)

Persiska nya året börjar ju inte med tolvslaget vid midnatt, utan det är den astronomiska tidpunkten då jordens rotationsaxel passerar från ett lutningsläge till det andra, alltså vid exakta sekundslaget vid vårdagjämningen. Denna tidpunkt sammanfaller samtidigt överallt runtom jorden men vid olika tidpunkter från år till år. Därför, om man sekunderna före nyår lyssnar på olika radiostationer från de länder där Nowrooz firas, så kan man höra nedräkningen före den där astronomiska tidpunkten.
(متن فارسی را در ادامه بخوانید)

När vi började fira Nowrooz i vår lilla gemenskap i Nacka så fick vi leta efter avlägsna radiostationer med kortvågsradio för att höra det där tickandet. Men sedan började några persiska närradiostationer i Stockholm nedräkna framför Nowrooz, och plötsligt fanns det ett program i statliga Sveriges Radio där man pratade på persiska, som sändes på rätt tidpunkt vid Nowrooz, med nedräkning, rätt musik, traditionsenligt osv., och visst föredrog vi denna sändning, Pejvak, som inte speglade några speciella politiska vinklingar som förekom hos de andra lokala närradiostationerna. Tom jag var med på ett av Pejvaks program för några år sedan i samband med Nowrooz och berättade på azerbajdzjanska om hur man firar Nowrooz i provinsen Azerbajdzjan.

Men se där: vi iranier, och inte bara iranier utan alla andra nationer som firar Nowrooz, har gjort ytterligare framsteg här i landet. Nej! Det inte
är TV3 som visar ”Inte utan min dotter” igen, tack och lov, utan ett av Sveriges Radios celebra och önskvärda program ”Önska i P2” har bestämt sig för att sända ett speciellt program i samband med Nowrooz i år. Man tackar och bugar! Och tro mig, mina vänner, att jag i egenskap av detta programs ambassadör har inte haft det minsta inblandning eller inflytande i detta beslut. Jag, som har varit hemskt upptagen på senaste månaderna, blev till och med tagen på sängen när jag fick information om Önskas planer för Nowrooz.

Alltså, nu i år, samtidigt som vi i Nacka firar vår 20-e jubileum för Nowrooz-firande, så får ni, mina läsare, inte bara lyssna på Pejvaks nedräkning som sänds på fredag den 20 mars kl. 12:30, utan ta nu och kontakta programmet Önska i P2, önska ett stycke klassisk musik i samband med Nowrooz, och oavsett om ni har önskat eller inte önskat så lyssna på Önska i P2 som sänds den 20 mars kl. 9:00, för att det kommer att vara ett historiskt ögonblick då Sveriges Radio sänder för första gången musik i samband med Nowrooz och enligt vårt önskemål!

Se en snygg affisch med en vacker Nowrooz-motiv om detta speciella program här, och för att bli en vän till programmet Önska i P2 läs här och se detta.

نوروز امسال، 1388، بیستمین سالی‌ست که ما گروه کوچکی از ایرانیان ساکن پیشین و کنونی محله‌ی ناکا Nacka در غیاب بستگان و عزیزانمان در غربت به همدیگر پناه می‌بریم و سال نو را در یک سالن با هم جشن می‌گیریم. امسال برای بیستمین سالگرد البته جشن بزرگتری داریم.

در آن آغاز برای شنیدن ثانیه‌شماری پیش از تحویل سال به ناگزیر با رادیوهای موج کوتاه به فرستنده‌های دوردست گوش می‌سپردیم. اما به‌تدریج برنامه‌هایی از فرستنده‌های محلی موج اف.‌ام به زبان فارسی پدیدار شدند که گذشته از پخش برنامه‌های سیاسی برای گروه‌های گوناگون یا آگهی‌های بازرگانی، نوروز و تحویل سال را هم جشن می‌گرفتند و برنامه‌ی نوروزی پخش می‌کردند.

چندی بعد گوشمان با صدای بخش فارسی رادیوی دولتی سوئد، برنامه‌ی پژواک، آشنا شد که علاوه بر پخش اخبار روز، نوروز هر سال نیز برنامه‌ی ویژه‌ای داشت و برای تحویل سال ثانیه‌شماری می‌کرد. این برنامه البته برای ما خوشایندتر از ایستگاه‌های سیاسی محلی با گرایش‌های گوناگون بود. همین چند سال پیش من در یکی از برنامه‌های نوروزی رادیو پژواک شرکت کردم و به زبان آذربایجانی تعریف کردم که آذربایجانیان چه‌گونه به پیشواز نوروز می‌روند.

و اینک، ما ایرانیان ساکن سوئد، و نه تنها ایرانیان، که همه‌ی ملیت‌هایی که نوروز را جشن می‌‌گیرند، گام‌های دیگری در این سامان به پیش برداشته‌ایم. خوشبختانه امسال کانال 3 تلویزیون فیلم "بدون دخترم هرگز" را برای هزارمین بار پخش نکرده که غصه‌ی پاسخ‌گویی برای آن را داشته‌باشیم، بلکه برای نخستین بار یکی از برنامه‌های معتبر و پر شنونده‌ی کانال 2 رادیوی سوئد Önska i P2 قصد دارد برنامه‌ی موسیقی کلاسیک درخواستی به مناسبت نوروز پخش کند، و باور کنید که من به عنوان سفیر این برنامه به علت گرفتاری‌های زیاد در ماه‌های اخیر کم‌ترین دخالتی در این برنامه‌ریزی نداشته‌ام و با دریافت خبر برنامه‌ی درخواستی نوروزی غافلگیر شدم.

حال این گوی و این میدان: امسال نه‌فقط بخش فارسی رادیوی دولتی سوئد، پژواک، که از ساعت 12:30 و همزمان با تحویل سال نو برنامه پخش می‌کند، بلکه با آبرویی که بخشی از کوشندگان ما برای مراسم سنتی ما و برای ما کسب کرده‌اند، برای نخستین بار می‌توانیم از هم‌اکنون با برنامه‌ی موسیقی کلاسیک درخواستی تماس بگیریم و موسیقی کلاسیک نورورزی دلخواه خود را درخواست کنیم، و چه درخواست کرده‌باشیم یا نه، ساعت 9 صبح روز 20 مارس برابر با 30 اسفند می‌توانیم به این برنامه گوش دهیم و بشنویم نوروزیان ساکن سوئد چه قطعاتی را می‌خواهند بشنوند.

بروشور مشترک پژواک و برنامه‌ی موسیقی درخواستی را که یک نقاشی زیبای نوروزی هم در آن هست در این نشانی ببینید و اگر می‌خواهید به گروه دوستان برنامه‌ی موسیقی درخواستی رادیوی سوئد بپیوندید، این بروشور را ببینید. در سایت برنامه نشانی‌ها و راه تماس و درخواست موسیقی درج شده‌است، اما اگر سوئدی نمی‌دانید، به این نشانی spela at sr dot se به انگلیسی ای‌میل بفرستید. (عکس از سپیده)

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

02 March 2009

از جهان خاکستری - 23

هیچ نمی‌فهمیدم موضوع چیست. از لحظه‌ای که «ماستر»مان گریگوری ایوانوویچ دو صندوق آهنی پر از کارهای آماده‌ی مرا دید، جنجالی خاموش آغاز شد: کسانی می‌آمدند و می‌رفتند، قطعات تولیدی مرا اندازه‌گیری می‌کردند، یکی دیگر را بر می‌داشتند و باز اندازه‌گیری می‌کردند، زیر نور چراغ می‌بردند و از زاویه‌های گوناگون بررسیش می‌کردند، ماشین و تیغ‌های آن را وارسی می‌کردند، براده‌ها را روی کف دست می‌ریختند و زیر و رو می‌کردند و زیر نور چراغ تماشا می‌کردند، گاه مرا به همدیگر نشان می‌دادند و زیر چشمی نگاهم می‌کردند.

ناچالنیک آمد، معاون ناچالنیک آمد، و کسان دیگری آمدند و رفتند که تا آن روز هرگز ندیده‌بودمشان. ساشا را بازخواست می‌کردند و ساشای شاد و خنده‌رو اکنون نمی‌خندید و جدی بود. نمی‌فهمیدم چه دسته‌گلی به‌آب داده‌ام. آیا همه‌ی این نزدیک به هزار قطعه را خراب کرده‌ام؟ آیا به ماشین آسیبی رسانده‌ام؟ آهسته از ساشا می‌پرسیدم چه شده، اما او که عادت داشت همه‌ی مسائل را با لبخندی و حرکت دست، مانند آن‌که توپ تنیس را به زمین بزند، و با گفتن "پایدوت" (ولش کن، اهمیتی ندارد) از سر وا کند، اکنون جدی، زیر لب و آهسته پاسخ می‌داد «نی چه‌وو» (طوری نیست) و پیدا بود که دلش نمی‌خواهد در حضور دیگران توضیحی بدهد. هیچ کس دیگری هم نمی‌خواست با من حرف بزند.

ما دوازده کارگر فرزکاری و پرداخت چرخ‌دنده، عضو یک بریگاد یا گروه کار اشتراکی بودیم، یعنی محصول کار هر یک از افراد، و نیز قطعات خراب هر یک از افراد به‌پای همه‌ی اعضای بریگاد نوشته می‌شد. ساشا هم بریگادیر، یا رهبر این گروه بود. او کمونیست بود و با تعریفی که گلوخوویچ از کمونیست برایم کرده‌بود، نمی‌خواند: کاری و سخت‌کوش و تیزهوش بود. بهتر از همه کار بلد بود، دوندگی می‌کرد و بیش از بسیاری از اعضای بریگاد زحمت می‌کشید.

هم‌زمان با این جنجال خاموش، کارگران همکارم گاه گرد هم می‌آمدند و از دور می‌دیدم که صحبت‌های جدی با هم می‌کنند و نگاهم می‌کنند. اما نزدیک‌شان که می‌رفتم، ساکت می‌شدند و هر یک به‌سویی می‌رفتند؛ گاه بر گرد ساشا حلقه می‌زدند و پرخاش‌کنان چیزهایی می‌گفتند. همه‌چیز حکایت از آن داشت که خرابکاری بزرگی کرده‌ام، ولی آخر کدام خرابکاری؟ کار را درست همان‌گونه‌ای که ساشا یادم داده‌بود انجام داده‌بودم، مرتب اندازه‌گیری کرده‌بودم، مرتب تیغ‌ها را وارسی کرده‌بودم. چه کرده‌بودم؟ چه کرده‌بودم؟ کسی چیزی نمی‌گفت.

رفت‌وآمد آدم‌های کله‌گنده که تمام شد، ساشا سرانجام فهماند که آن مقدار قطعاتی که تراشیده‌ام، سهمیه‌ی سه روز بوده که من ظرف کم‌تر از یک شیفت همه را تراشیده‌ام و با این کار دستمزدی را که بابت هر کدام از آن قطعه‌ها به بریگاد ما پرداخت می‌شد، به‌شدت کاهش داده‌ام. عجب افتضاحی بالا آورده‌بودم. هیچ نمی‌دانستم که دستمزد تولید قطعات را به این روش محاسبه می‌کنند. به‌یاد نمی‌آوردم که ساشا هشدار داده‌باشد که آهسته کار کنم. یا شاید هم گفته‌بود و در آن سروصدای کرکننده نشنیده‌بودم، یا با بلاروسی‌هایی که قاطی می‌کرد، نفهمیده‌بودم. بعد هم نمی‌دانم سراسر امروز را کجا غیبش زده‌بود و به من سرکشی نکرده‌بود. اگر کار زیاد بود و برای همه‌ی ماشین‌ها، می‌بایست هم‌زمان روی 9 ماشین کار می‌کردم و آن‌وقت شاید کم‌تر به این ماشین می‌رسیدم و آن‌وقت تراش این قطعه‌ها شاید بیش‌تر طول می‌کشید. امروز اما فقط همین یک ماشین را داشتم و بالای سر آن ایستاده‌بودم تا کار را یک‌سره‌کنم. نمی‌توانستم بی‌کار بمانم. حتی در فاصله‌ای که منتظر تراش قطعه‌ای بودم تا عوضش کنم، دنیایی غم و غصه بر سرم آوار می‌شد. چه می‌کردم؟ همکارانم با هم گپ می‌زدند و خنده و شوخی می‌کردند. اما من که زبانشان را درست نمی‌فهمیدم و از موضوع خنده و شوخی‌هایشان سر در نمی‌آوردم، چه می‌کردم؟ چه می‌گفتم؟ چهار هم‌درد دیگرم در گوشه‌و کنار این کارگاه، و پنج نفر در کارگاه‌های دیگر، لابد هر یک دردسرهای خود را داشتند. پس باید پای این دستگاه می‌ایستادم و سرم را گرم می‌کردم. یا شاید خواسته‌بودم خودی نشان دهم که: "ببینید من چه خوب بلدم کار کنم!" به این امید که کار بهتری به من بدهند؟ چه می‌دانم...

ساشا را در مخمصه‌ی سختی انداخته‌بودم. او با کم‌کاری با بهانه‌ها و توجیه‌های گوناگون، و با بالا نگاه داشتن دستمزد این قطعه‌ها، به سود بریگاد کار کرده‌بود. اما اکنون که من لو داده‌بودم که تندتر هم می‌شود کار کرد، مقام‌های حزبی و سرپرستان کارگاه و بخش، او را بازخواست می‌کردند. به‌زیان بریگاد و به‌زیان خودم کار کرده‌بودم. به‌شدت شرمسار بودم و نمی‌دانستم چه کنم. هر جا که ساشا می‌رفت، دنبالش می‌رفتم و پیوسته تنها چیزی را که برای چنین وضعی بلد بودم تکرار می‌کردم "من نمی‌دانستم...، من نمی‌دانستم...". آخرش ایستاد، تفی روی کف کارگاه انداخت، رو کرد به من و در حالی که دست‌های چربش را با کهنه‌ای پاک می‌کرد، گفت: بروند به درک! باید صبر کنیم و ببینیم چی میشه – و پا تند کرد و رفت.

***
چند روز بعد مأموران پلیس جسد نیمه‌جان و بی‌هوش مرد میان‌سالی از رفقای ما ایرانیان را در تاریکی شب در نزدیکی محل کارش یافتند و به بیمارستان بردند. پس‌از آن که او به‌هوش آمد و توانست سخن بگوید، داستانش به‌گوش ما رسید: همکاران او در یک کوره‌ی آجرپزی پنهان از دید ناچالنیک بساط عرق‌خوری گسترده‌بودند و خواسته‌بودند که به رفیق ما هم بخورانند، اما او سر باز زده‌بود، با گردنی افراشته مشت به سینه کوبیده‌بود و بلند شعار داده‌بود: "یا کمونیست، یا کمونیست!" (من کمونیستم، من کمونیستم!) و منظورش این بود که او می‌خواهد همچون کمونیستی راستین، درست کار کند، و رفته‌بود و یک‌تنه و یک نفس جان کنده‌بود، سهمیه‌ی آجر چند شیفت را چیده‌بود، دستمزد چیدن هر آجر را به‌شدت کاهش داده‌بود و نان خود و همکارانش را آجر کرده‌بود. همکاران، که در طول کار چند بار رفته‌بودند و از او خواسته‌بودند که کوتاه بیاید و او ردشان کرده‌بود، هنگام ترک کار، در تاریکی سر راه او کمین کرده‌بودند و تا پای مرگ کتک‌اش زده‌بودند.

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏