ناچالنیک (رئیس) کارگاهمان ژوگولف Zhugolov که او را به رسم روسی با نام و نام پدرش والنتین سمیونوویچ Valentin Semyonovich صدا میزدند، کنار دستگاهی که چیزی توی آن شکستهبود و قطعات آن را باز کردهبودند و روی زمین پهن کردهبودند ایستادهبود و غمزده درون آن را نگاه میکرد. این ماشین بزرگ و کهنه و قدیمی گویا یکی از دستگاههای انگشتشمار در سراسر شوروی بود که چرخدندههای تا قطر سه متر را میتراشید. در میان دهها ماشین فرزکاری و پرداخت چرخدنده، یک ماشین جمعوجور فرسوده و کهنهی دیگر هم بود که میگفتند در زمان جنگ جهانی دوم آلمانیها آن را از همین کارگاه دزدیدند و با خود بردند، و پس از پایان جنگ و شکست آلمان ماشین به جای خود بازگرداندهشد، و هنوز به خوبی کار میکرد. آن ماشین و آن ماجرا یکی از افتخارات کارگاهمان بود.
همهی ماشینهایی که مسئولیتشان با من بود مشغول کار بودند و در حالی که دستهای چربم را با کهنهای پاک میکردم، در کنار والنتین سمیونوویچ ایستادم. با کنجکاوی ِ باقی از کودکی میخواستم ببینم درون این دستگاه چهگونه است و چه چیزی در آن شکستهاست. هنوز چندان چیزی ندیدهبودم که ناچالنیک گفت:
- من هنوز نمیفهمم تو چهطور آمدی اینجا.
بلاروسی قاطی نمیکرد. به روسی حرف میزد، اما لهجهی لاتی و کشدار داشت. انتهای کلمات را میخورد. گفتم:
- پیاده! از مرز رد شدم و آمدم!
لحظهای در سکوت در چشمانم خیرهشد، و گفت:
- آخر من شنیدهام که حتی پرندههم نمیتواند از مرزهای ما رد شود. تو چهطور رد شدی؟
بعضی از کلماتش جویدهبود و بعضی دیگر در هیاهوی ماشینهای کارگاه گم میشد و اینها را باید حدس میزدم. گفتم:
- بله، درست است، سخت بود، اما ما رد شدیم. البته بعدش ما را گرفتند.
راست میگفت. در سراسر مرز سیمهای خاردار بلندی که فاصلهی سیمهای آن ده سانتیمتر است کشیده شده که به محض برخورد دست به آن، زنگ خطر در نزدیکترین پاسگاه مرزبانی بهصدا در میآید و سربازان و سگهایشان به جستوجوی متجاوزان میشتابند. تا جایی که شنیدهبودم، ما تنها کسانی بودیم که با جیمزباندبازیهای من توانستهبودیم از این سیمها بگذریم، شبی را به صبح آوریم، و کیلومترها در جنگلهای شوروی بپیماییم تا آن که یک جنگلبان لومان داد.
ناچالنیک گفت: - حالا البته منظورم این نبود. نمیفهمم تو که میگویی مهندس بودی، چرا آمدی و چرا این کار را به تو دادند؟ از جنگ فرار کردی، نه؟ گفتم:
- نه، از جنگ فرار نکردم. کمونیست هستم. همهی رهبران و خیلی از اعضای حزب مرا گرفتند و انداختند توی زندان. من در رفتم و آمدم اینجا.
باز لحظهای در سکوت در چشمانم خیره شد، زیر لب گوئی با خود گفت "آره؟" و غمزده به تماشای ماشین خراب ادامه داد.
یکی از ماشینهایم از کار ایستادهبود. رفتم که قطعهی تازهای برای تراش توی آن بگذارم.
بعد از ناهار داشتم انتهای دندانههای یک چرخدندهی حلزونی را سوهان میزدم که دو تن از همکارانم، زهزولهویچ Zezulevich و گلوخوویچ Glukhovich، پیشم آمدند. زهزولهویچ چیزهایی گفت که هیچ نفهمیدم. او همانی بود که فقط به بلاروسی حرف میزد. اگر سالی گذشتهبود و اگر این سروصدای کرکنندهی دستگاهها میگذاشت، شاید چیزی دستگیرم میشد. اما اکنون گلوخوویچ میبایست حرفهای زهزولهویچ را برایم به روسی ترجمه میکرد. گلوخوویچ مثل همیشه نیمهمست بود و نفساش بوی عرق میداد. این بو را دوست داشتم. پدرم آنگاه که این بو را میداد، مهربان بود و شاد و سرحال. با ما بازی میکرد و میگذاشت که از سر و کولش بالا برویم. هر آرزویی که داشتیم، میگفتیم، و او قول میداد که اگر شده دنیا را هم خراب کند، آرزویمان را برآورد، و اغلب به قولش عمل میکرد. اما اگر این بو را نمیداد، اخمو و خشمگین بود و میشد انتظار کتک را داشت. گلوخوویچ گفت:
- میخواستیم بدانیم آنجایی که تو از آن میآیی، کلم پیدا میشود؟
خندیدم: - کلم؟ البته!
- سیبزمینی چهطور؟
- بله!
- نان هست؟
- البته!
- گوشت گیر میآید؟
- بله، خب...
- سیب هم هست؟
- سیب هم هست...
زهزولهویچ که داشت این پرسش و پاسخ را بهدقت دنبال میکرد، چیزی پرسید. نگاه پرسشگرم را بهسوی گلوخوویچ برگرداندم.
- پس چرا بلند شدی و آمدی اینجا؟
عجب معمایی شدهبودم برایشان! همین صبح ناچالنیک پرسیدهبود و این چندمین بار بود که همکارانم میخواستند از این راز سر در آورند. گفتم:
- از گرسنگی نیامدم. جنگزده هم نیستم. کمونیست هستم... آنجا کمونیستها را میگیرند و میکشند...
هنوز جملهام به پایان نرسیدهبود که زهزولهویچ رویش را برگرداند، برآشفته و با صدای بلند گفت "آ، یوب توایو مات..." (مادرتو...!) و با گامهای بلند دور شد. دیگر یاد گرفتهبودم که این "یوب توایو مات" اغلب برای نوعی ابراز صمیمیت است، اما بسته به مورد و شرایط و لحن بیان، میتواند به معنای دشنام واقعی باشد، میتواند برای باز کردن سر صحبت بهکار رود، میتواند برای ابراز دوستی یا برای چاپلوسی باشد، میتواند برای شکستن فضای سنگین گفتو گویی بهکار رود، و ... ولی منظور زهزولهویچ چه بود؟ چرا پشت کرد و رفت؟ شگفتزده در چشمان گلوخوویچ نگریستم. او با لبخندی بر لب و در حالی که کلمات را مستانه میکشید، گفت:
- خب، کمونیستها که اینجا نورچشمی هستند. اینجا کمونیست اگر باشی، میشوی رئیس و همهکاره. بهترین و تمیزترین کارها را میدهند به کمونیستها. لازم هم نیست کار بلد باشی. پس چرا تو را انداختند توی این کارگاه کثیف و پر دود و پر سر و صدا؟
پاسخی نداشتم. این زاویهی نگاه به کمونیستها برایم تازگی داشت. گوئی پردهای از برابر دیدگانم کنار میرفت: عجب! پس در این جامعه کمونیست کسیست که وابسته به قدرت و دستگاه حکومتیست. کمونیست یعنی مخالف با هر کس که انتقادی داشتهباشد و ناراضی باشد. کمونیست یعنی کسی که امتیازهای ویژهی دولتی دارد. کمونیست یعنی مزدور و خبرچین دولت و قدرت. نام کمونیست در این جامعه همان بار منفی را دارد که نام "ساواکی" برای ما داشت.
ما پناهندگان اما، چه کمونیست و چه غیر کمونیست، هیچ امتیاز ویژهای نداشتیم و بر عکس، از جایگاههای اجتماعی خود فرو غلتیدهبودیم. چهگونه میتوانستم به این گلوخوویچ نیمهمست و مهربان بفهمانم چه بر ما رفته و میرود؟ با چه زبانی؟ چهگونه میگفتم که سیاهترین شب همهی زندگانیم شبی بود که فهرست کاریابی ادارهی کار مینسک را دادهبودند که از روسی به فارسی برگردانم تا فردا روی دیوار نصب شود، تا افراد گروه دویستنفرهی ما پناهندگان ایرانی از آن میان کاری برای خود برگزینند؟ بهزودی مقرری ماهانهای که صلیب سرخ جمهوری بلاروس به ما میپرداخت قطع میشد و پس از آن همه میبایست درآمدی از کار خود میداشتیم، وگرنه گرسنه میماندیم.
محمدتقی موسوی فشنگچی، از اعضای قدیمی فرقهی دموکرات آذربایجان که در سال 1325 از ایران خارج شدهبود، به سرپرستی ما ایرانیان ساکن مینسک گماشته شدهبود. او که در طول این 38 سال آنچه سواد فارسی داشت و نداشت از یاد بردهبود و روسی چندانی هم نیاموختهبود، فهرست کارهای موجود را آوردهبود که ترجمه کنم. روسیدانی بهتر از من در جمع دویستنفره نیافتهبود، یا چهمیدانم، شاید میخواست بار گناه محتوای این فهرست را هم بر دوش من بگذارد که در همان نخستین روزهای آشناییمان با او دعوایم شدهبود. چرا بهسراغ نادری نرفتهبود که پیش از انقلاب نیز دورانی در شوروی بهسر بردهبود؟
و من نشستهبودم، به درازای شب، و به کمک واژهنامه ترجمه کردهبودم: عمله، گچکار، شستوشوی فیلتر با نفت، گورکن، کارگر کورهی آجرپزی، جوشکار، نجار، مقنی، تراشکار، بافنده، سنگتراش گورستان... و همینطور که ترجمه میکردم، کار پیشین یکیک این دویست نفر، زن و مرد، از ذهنم گذشتهبود: آموزگار جغرافیا، دندانپزشک، رئیس دانشکده، مربی ورزش، استاد دانشگاه، لیسانس فیزیک، پزشک عمومی، دبیر ادبیات، مهندس، ... و البته چند کارگر و چند جوان بیکار.
واژهای را که در واژهنامه مییافتم باور نمیکردم: آیا منظور واقعاً گورکن است؟ آیا این یعنی مقنی؟ ورق میزدم، مشتقات واژه را میجستم، کلمهی روسی را هجی میکردم، اما درست بود: گورکن.
هیچ فکر نکردهبودم که جامعهی سوسیالیستی هم گورکن لازم دارد. هیچ فکر نکردهبودم که پاک کردن چاه فاضلاب جامعهی سوسیالیستی را به من پیشنهاد خواهند کرد. درختان بهشت زیبایی که در ذهن ساختهبودم یکیک فرو میافتادند. جهان خیالیم فرو میریخت. امیدها و آرزوهایی که داشتم واهی از آب در آمدهبود. چشمانم سیاهی میرفت. در دل میگریستم. این را چهگونه به همراهانم بگویم؟ فردا که همه این فهرست را ببینند چه خواهند کرد؟ این چه رفتاریست؟ آیا این نوعی آزمودن ماست؟ میخواهند ببینند که ما چه واکنشی نشان میدهیم؟ کدامیک از این کارها را انتخاب کنم؟ در کارگاه دانشگاه جوشکاری و تراشکاری آموختهام، ولی، آخر، ما که نیامدیم اینجا که از این کارها بکنیم. باید با رفقای شوروی صحبت کرد. باید با رفیق خاوری صحبت کنم. شاید هنوز امیدی هست؟ شاید رفقا کسانی را برای کارهای حزبی جدا کنند؟ شاید...
و این زهزولهویچ و این گلوخوویچ چه میدانند و چه میفهمند از این همه؟ فکر میکنند برای کلم و سیبزمینی آمدهام. چه جوابشان بدهم؟
همهی ماشینهایی که مسئولیتشان با من بود مشغول کار بودند و در حالی که دستهای چربم را با کهنهای پاک میکردم، در کنار والنتین سمیونوویچ ایستادم. با کنجکاوی ِ باقی از کودکی میخواستم ببینم درون این دستگاه چهگونه است و چه چیزی در آن شکستهاست. هنوز چندان چیزی ندیدهبودم که ناچالنیک گفت:
- من هنوز نمیفهمم تو چهطور آمدی اینجا.
بلاروسی قاطی نمیکرد. به روسی حرف میزد، اما لهجهی لاتی و کشدار داشت. انتهای کلمات را میخورد. گفتم:
- پیاده! از مرز رد شدم و آمدم!
لحظهای در سکوت در چشمانم خیرهشد، و گفت:
- آخر من شنیدهام که حتی پرندههم نمیتواند از مرزهای ما رد شود. تو چهطور رد شدی؟
بعضی از کلماتش جویدهبود و بعضی دیگر در هیاهوی ماشینهای کارگاه گم میشد و اینها را باید حدس میزدم. گفتم:
- بله، درست است، سخت بود، اما ما رد شدیم. البته بعدش ما را گرفتند.
راست میگفت. در سراسر مرز سیمهای خاردار بلندی که فاصلهی سیمهای آن ده سانتیمتر است کشیده شده که به محض برخورد دست به آن، زنگ خطر در نزدیکترین پاسگاه مرزبانی بهصدا در میآید و سربازان و سگهایشان به جستوجوی متجاوزان میشتابند. تا جایی که شنیدهبودم، ما تنها کسانی بودیم که با جیمزباندبازیهای من توانستهبودیم از این سیمها بگذریم، شبی را به صبح آوریم، و کیلومترها در جنگلهای شوروی بپیماییم تا آن که یک جنگلبان لومان داد.
ناچالنیک گفت: - حالا البته منظورم این نبود. نمیفهمم تو که میگویی مهندس بودی، چرا آمدی و چرا این کار را به تو دادند؟ از جنگ فرار کردی، نه؟ گفتم:
- نه، از جنگ فرار نکردم. کمونیست هستم. همهی رهبران و خیلی از اعضای حزب مرا گرفتند و انداختند توی زندان. من در رفتم و آمدم اینجا.
باز لحظهای در سکوت در چشمانم خیره شد، زیر لب گوئی با خود گفت "آره؟" و غمزده به تماشای ماشین خراب ادامه داد.
یکی از ماشینهایم از کار ایستادهبود. رفتم که قطعهی تازهای برای تراش توی آن بگذارم.
بعد از ناهار داشتم انتهای دندانههای یک چرخدندهی حلزونی را سوهان میزدم که دو تن از همکارانم، زهزولهویچ Zezulevich و گلوخوویچ Glukhovich، پیشم آمدند. زهزولهویچ چیزهایی گفت که هیچ نفهمیدم. او همانی بود که فقط به بلاروسی حرف میزد. اگر سالی گذشتهبود و اگر این سروصدای کرکنندهی دستگاهها میگذاشت، شاید چیزی دستگیرم میشد. اما اکنون گلوخوویچ میبایست حرفهای زهزولهویچ را برایم به روسی ترجمه میکرد. گلوخوویچ مثل همیشه نیمهمست بود و نفساش بوی عرق میداد. این بو را دوست داشتم. پدرم آنگاه که این بو را میداد، مهربان بود و شاد و سرحال. با ما بازی میکرد و میگذاشت که از سر و کولش بالا برویم. هر آرزویی که داشتیم، میگفتیم، و او قول میداد که اگر شده دنیا را هم خراب کند، آرزویمان را برآورد، و اغلب به قولش عمل میکرد. اما اگر این بو را نمیداد، اخمو و خشمگین بود و میشد انتظار کتک را داشت. گلوخوویچ گفت:
- میخواستیم بدانیم آنجایی که تو از آن میآیی، کلم پیدا میشود؟
خندیدم: - کلم؟ البته!
- سیبزمینی چهطور؟
- بله!
- نان هست؟
- البته!
- گوشت گیر میآید؟
- بله، خب...
- سیب هم هست؟
- سیب هم هست...
زهزولهویچ که داشت این پرسش و پاسخ را بهدقت دنبال میکرد، چیزی پرسید. نگاه پرسشگرم را بهسوی گلوخوویچ برگرداندم.
- پس چرا بلند شدی و آمدی اینجا؟
عجب معمایی شدهبودم برایشان! همین صبح ناچالنیک پرسیدهبود و این چندمین بار بود که همکارانم میخواستند از این راز سر در آورند. گفتم:
- از گرسنگی نیامدم. جنگزده هم نیستم. کمونیست هستم... آنجا کمونیستها را میگیرند و میکشند...
هنوز جملهام به پایان نرسیدهبود که زهزولهویچ رویش را برگرداند، برآشفته و با صدای بلند گفت "آ، یوب توایو مات..." (مادرتو...!) و با گامهای بلند دور شد. دیگر یاد گرفتهبودم که این "یوب توایو مات" اغلب برای نوعی ابراز صمیمیت است، اما بسته به مورد و شرایط و لحن بیان، میتواند به معنای دشنام واقعی باشد، میتواند برای باز کردن سر صحبت بهکار رود، میتواند برای ابراز دوستی یا برای چاپلوسی باشد، میتواند برای شکستن فضای سنگین گفتو گویی بهکار رود، و ... ولی منظور زهزولهویچ چه بود؟ چرا پشت کرد و رفت؟ شگفتزده در چشمان گلوخوویچ نگریستم. او با لبخندی بر لب و در حالی که کلمات را مستانه میکشید، گفت:
- خب، کمونیستها که اینجا نورچشمی هستند. اینجا کمونیست اگر باشی، میشوی رئیس و همهکاره. بهترین و تمیزترین کارها را میدهند به کمونیستها. لازم هم نیست کار بلد باشی. پس چرا تو را انداختند توی این کارگاه کثیف و پر دود و پر سر و صدا؟
پاسخی نداشتم. این زاویهی نگاه به کمونیستها برایم تازگی داشت. گوئی پردهای از برابر دیدگانم کنار میرفت: عجب! پس در این جامعه کمونیست کسیست که وابسته به قدرت و دستگاه حکومتیست. کمونیست یعنی مخالف با هر کس که انتقادی داشتهباشد و ناراضی باشد. کمونیست یعنی کسی که امتیازهای ویژهی دولتی دارد. کمونیست یعنی مزدور و خبرچین دولت و قدرت. نام کمونیست در این جامعه همان بار منفی را دارد که نام "ساواکی" برای ما داشت.
ما پناهندگان اما، چه کمونیست و چه غیر کمونیست، هیچ امتیاز ویژهای نداشتیم و بر عکس، از جایگاههای اجتماعی خود فرو غلتیدهبودیم. چهگونه میتوانستم به این گلوخوویچ نیمهمست و مهربان بفهمانم چه بر ما رفته و میرود؟ با چه زبانی؟ چهگونه میگفتم که سیاهترین شب همهی زندگانیم شبی بود که فهرست کاریابی ادارهی کار مینسک را دادهبودند که از روسی به فارسی برگردانم تا فردا روی دیوار نصب شود، تا افراد گروه دویستنفرهی ما پناهندگان ایرانی از آن میان کاری برای خود برگزینند؟ بهزودی مقرری ماهانهای که صلیب سرخ جمهوری بلاروس به ما میپرداخت قطع میشد و پس از آن همه میبایست درآمدی از کار خود میداشتیم، وگرنه گرسنه میماندیم.
محمدتقی موسوی فشنگچی، از اعضای قدیمی فرقهی دموکرات آذربایجان که در سال 1325 از ایران خارج شدهبود، به سرپرستی ما ایرانیان ساکن مینسک گماشته شدهبود. او که در طول این 38 سال آنچه سواد فارسی داشت و نداشت از یاد بردهبود و روسی چندانی هم نیاموختهبود، فهرست کارهای موجود را آوردهبود که ترجمه کنم. روسیدانی بهتر از من در جمع دویستنفره نیافتهبود، یا چهمیدانم، شاید میخواست بار گناه محتوای این فهرست را هم بر دوش من بگذارد که در همان نخستین روزهای آشناییمان با او دعوایم شدهبود. چرا بهسراغ نادری نرفتهبود که پیش از انقلاب نیز دورانی در شوروی بهسر بردهبود؟
و من نشستهبودم، به درازای شب، و به کمک واژهنامه ترجمه کردهبودم: عمله، گچکار، شستوشوی فیلتر با نفت، گورکن، کارگر کورهی آجرپزی، جوشکار، نجار، مقنی، تراشکار، بافنده، سنگتراش گورستان... و همینطور که ترجمه میکردم، کار پیشین یکیک این دویست نفر، زن و مرد، از ذهنم گذشتهبود: آموزگار جغرافیا، دندانپزشک، رئیس دانشکده، مربی ورزش، استاد دانشگاه، لیسانس فیزیک، پزشک عمومی، دبیر ادبیات، مهندس، ... و البته چند کارگر و چند جوان بیکار.
واژهای را که در واژهنامه مییافتم باور نمیکردم: آیا منظور واقعاً گورکن است؟ آیا این یعنی مقنی؟ ورق میزدم، مشتقات واژه را میجستم، کلمهی روسی را هجی میکردم، اما درست بود: گورکن.
هیچ فکر نکردهبودم که جامعهی سوسیالیستی هم گورکن لازم دارد. هیچ فکر نکردهبودم که پاک کردن چاه فاضلاب جامعهی سوسیالیستی را به من پیشنهاد خواهند کرد. درختان بهشت زیبایی که در ذهن ساختهبودم یکیک فرو میافتادند. جهان خیالیم فرو میریخت. امیدها و آرزوهایی که داشتم واهی از آب در آمدهبود. چشمانم سیاهی میرفت. در دل میگریستم. این را چهگونه به همراهانم بگویم؟ فردا که همه این فهرست را ببینند چه خواهند کرد؟ این چه رفتاریست؟ آیا این نوعی آزمودن ماست؟ میخواهند ببینند که ما چه واکنشی نشان میدهیم؟ کدامیک از این کارها را انتخاب کنم؟ در کارگاه دانشگاه جوشکاری و تراشکاری آموختهام، ولی، آخر، ما که نیامدیم اینجا که از این کارها بکنیم. باید با رفقای شوروی صحبت کرد. باید با رفیق خاوری صحبت کنم. شاید هنوز امیدی هست؟ شاید رفقا کسانی را برای کارهای حزبی جدا کنند؟ شاید...
و این زهزولهویچ و این گلوخوویچ چه میدانند و چه میفهمند از این همه؟ فکر میکنند برای کلم و سیبزمینی آمدهام. چه جوابشان بدهم؟

شمارهی 21 و 22 فصلنامهی «باران» در سوئد منتشر شد.
آنچه مرا پای این سریال میکشاند موسیقی دلانگیر و نوای جادوئی ویولون در آغاز آن بود. در آن هنگام هیچ تصوری نداشتم که این موسیقی چیست و کار کیست. سالها بعد بود که هنگام کار در 

