21 February 2009

از جهان خاکستری - 22

ناچالنیک (رئیس) کارگاهمان ژوگولف Zhugolov که او را به رسم روسی با نام و نام پدرش والنتین سمیونوویچ Valentin Semyonovich صدا می‌زدند، کنار دستگاهی که چیزی توی آن شکسته‌بود و قطعات آن را باز کرده‌بودند و روی زمین پهن کرده‌بودند ایستاده‌بود و غم‌زده درون آن را نگاه می‌کرد. این ماشین بزرگ و کهنه و قدیمی گویا یکی از دستگاه‌های انگشت‌شمار در سراسر شوروی بود که چرخ‌دنده‌های تا قطر سه متر را می‌تراشید. در میان ده‌ها ماشین فرزکاری و پرداخت چرخ‌دنده، یک ماشین جمع‌وجور فرسوده و کهنه‌ی دیگر هم بود که می‌گفتند در زمان جنگ جهانی دوم آلمانی‌ها آن را از همین کارگاه دزدیدند و با خود بردند، و پس از پایان جنگ و شکست آلمان ماشین به جای خود بازگردانده‌شد، و هنوز به خوبی کار می‌کرد. آن ماشین و آن ماجرا یکی از افتخارات کارگاهمان بود.

همه‌ی ماشین‌هایی که مسئولیت‌شان با من بود مشغول کار بودند و در حالی که دست‌های چربم را با کهنه‌ای پاک می‌کردم، در کنار والنتین سمیونوویچ ایستادم. با کنجکاوی ِ باقی از کودکی می‌خواستم ببینم درون این دستگاه چه‌گونه است و چه چیزی در آن شکسته‌است. هنوز چندان چیزی ندیده‌بودم که ناچالنیک گفت:

- من هنوز نمی‌فهمم تو چه‌طور آمدی این‌جا.
بلاروسی قاطی نمی‌کرد. به روسی حرف می‌زد، اما لهجه‌ی لاتی و کش‌دار داشت. انتهای کلمات را می‌خورد. گفتم:
- پیاده! از مرز رد شدم و آمدم!
لحظه‌ای در سکوت در چشمانم خیره‌شد، و گفت:
- آخر من شنیده‌ام که حتی پرنده‌هم نمی‌تواند از مرزهای ما رد شود. تو چه‌طور رد شدی؟
بعضی از کلماتش جویده‌بود و بعضی دیگر در هیاهوی ماشین‌های کارگاه گم می‌شد و این‌ها را باید حدس می‌زدم. گفتم:
- بله، درست است، سخت بود، اما ما رد شدیم. البته بعدش ما را گرفتند.

راست می‌گفت. در سراسر مرز سیم‌های خاردار بلندی که فاصله‌ی سیم‌های آن ده سانتی‌متر است کشیده شده که به محض برخورد دست به آن، زنگ خطر در نزدیک‌ترین پاسگاه مرزبانی به‌صدا در می‌آید و سربازان و سگ‌هایشان به جست‌وجوی متجاوزان می‌شتابند. تا جایی که شنیده‌بودم، ما تنها کسانی بودیم که با جیمزباندبازی‌های من توانسته‌بودیم از این سیم‌ها بگذریم، شبی را به صبح آوریم، و کیلومترها در جنگل‌های شوروی بپیماییم تا آن که یک جنگل‌بان لومان داد.

ناچالنیک گفت: - حالا البته منظورم این نبود. نمی‌فهمم تو که می‌گویی مهندس بودی، چرا آمدی و چرا این کار را به تو دادند؟ از جنگ فرار کردی، نه؟ گفتم:
- نه، از جنگ فرار نکردم. کمونیست هستم. همه‌ی رهبران و خیلی از اعضای حزب مرا گرفتند و انداختند توی زندان. من در رفتم و آمدم این‌جا.
باز لحظه‌ای در سکوت در چشمانم خیره شد، زیر لب گوئی با خود گفت "آره؟" و غم‌زده به تماشای ماشین خراب ادامه داد.

یکی از ماشین‌هایم از کار ایستاده‌بود. رفتم که قطعه‌ی تازه‌ای برای تراش توی آن بگذارم.

بعد از ناهار داشتم انتهای دندانه‌های یک چرخ‌دنده‌ی حلزونی را سوهان می‌زدم که دو تن از همکارانم، زه‌زوله‌ویچ Zezulevich و گلوخوویچ Glukhovich، پیشم آمدند. زه‌زوله‌ویچ چیزهایی گفت که هیچ نفهمیدم. او همانی بود که فقط به بلاروسی حرف می‌زد. اگر سالی گذشته‌بود و اگر این سروصدای کرکننده‌ی دستگاه‌ها می‌گذاشت، شاید چیزی دستگیرم می‌شد. اما اکنون گلوخوویچ می‌بایست حرف‌های زه‌زوله‌ویچ را برایم به روسی ترجمه می‌کرد. گلوخوویچ مثل همیشه نیمه‌مست بود و نفس‌اش بوی عرق می‌داد. این بو را دوست داشتم. پدرم آن‌گاه که این بو را می‌داد، مهربان بود و شاد و سرحال. با ما بازی می‌کرد و می‌گذاشت که از سر و کولش بالا برویم. هر آرزویی که داشتیم، می‌گفتیم، و او قول می‌داد که اگر شده دنیا را هم خراب کند، آرزویمان را برآورد، و اغلب به قولش عمل می‌کرد. اما اگر این بو را نمی‌داد، اخمو و خشمگین بود و می‌شد انتظار کتک را داشت. گلوخوویچ گفت:

- می‌خواستیم بدانیم آن‌جایی که تو از آن می‌آیی، کلم پیدا می‌شود؟
خندیدم: - کلم؟ البته!
- سیب‌زمینی چه‌طور؟
- بله!
- نان هست؟
- البته!
- گوشت گیر می‌آید؟
- بله، خب...
- سیب هم هست؟
- سیب هم هست...

زه‌زوله‌ویچ که داشت این پرسش و پاسخ را به‌دقت دنبال می‌کرد، چیزی پرسید. نگاه پرسشگرم را به‌سوی گلوخوویچ برگرداندم.
- پس چرا بلند شدی و آمدی این‌جا؟
عجب معمایی شده‌بودم برایشان! همین صبح ناچالنیک پرسیده‌بود و این چندمین بار بود که همکارانم می‌خواستند از این راز سر در آورند. گفتم:
- از گرسنگی نیامدم. جنگ‌زده هم نیستم. کمونیست هستم... آن‌جا کمونیست‌ها را می‌گیرند و می‌کشند...

هنوز جمله‌ام به پایان نرسیده‌بود که زه‌زوله‌ویچ رویش را برگرداند، برآشفته و با صدای بلند گفت "آ، یوب توایو مات..." (مادرتو...!) و با گام‌های بلند دور شد. دیگر یاد گرفته‌بودم که این "یوب توایو مات" اغلب برای نوعی ابراز صمیمیت است، اما بسته به مورد و شرایط و لحن بیان، می‌تواند به معنای دشنام واقعی باشد، می‌تواند برای باز کردن سر صحبت به‌کار رود، می‌تواند برای ابراز دوستی یا برای چاپلوسی باشد، می‌تواند برای شکستن فضای سنگین گفت‌و گویی به‌کار رود، و ... ولی منظور زه‌زوله‌ویچ چه بود؟ چرا پشت کرد و رفت؟ شگفت‌زده در چشمان گلوخوویچ نگریستم. او با لبخندی بر لب و در حالی که کلمات را مستانه می‌کشید، گفت:

- خب، کمونیست‌ها که این‌جا نورچشمی هستند. این‌جا کمونیست اگر باشی، می‌شوی رئیس و همه‌کاره. بهترین و تمیزترین کارها را می‌دهند به کمونیست‌ها. لازم هم نیست کار بلد باشی. پس چرا تو را انداختند توی این کارگاه کثیف و پر دود و پر سر و صدا؟

پاسخی نداشتم. این زاویه‌ی نگاه به کمونیست‌ها برایم تازگی داشت. گوئی پرده‌ای از برابر دیدگانم کنار می‌رفت: عجب! پس در این جامعه کمونیست کسی‌ست که وابسته به قدرت و دستگاه حکومتی‌ست. کمونیست یعنی مخالف با هر کس که انتقادی داشته‌باشد و ناراضی باشد. کمونیست یعنی کسی که امتیازهای ویژه‌ی دولتی دارد. کمونیست یعنی مزدور و خبرچین دولت و قدرت. نام کمونیست در این جامعه همان بار منفی را دارد که نام "ساواکی" برای ما داشت.

ما پناهندگان اما، چه کمونیست و چه غیر کمونیست، هیچ امتیاز ویژه‌ای نداشتیم و بر عکس، از جایگاه‌های اجتماعی خود فرو غلتیده‌بودیم. چه‌گونه می‌توانستم به این گلوخوویچ نیمه‌مست و مهربان بفهمانم چه بر ما رفته و می‌رود؟ با چه زبانی؟ چه‌گونه می‌گفتم که سیاه‌ترین شب همه‌ی زندگانیم شبی بود که فهرست کاریابی اداره‌ی کار مینسک را داده‌بودند که از روسی به فارسی برگردانم تا فردا روی دیوار نصب شود، تا افراد گروه دویست‌نفره‌ی ما پناهندگان ایرانی از آن میان کاری برای خود برگزینند؟ به‌زودی مقرری ماهانه‌ای که صلیب سرخ جمهوری بلاروس به ما می‌پرداخت قطع می‌شد و پس از آن همه می‌بایست درآمدی از کار خود می‌داشتیم، وگرنه گرسنه می‌ماندیم.

محمدتقی موسوی فشنگچی، از اعضای قدیمی فرقه‌ی دموکرات آذربایجان که در سال 1325 از ایران خارج شده‌بود، به سرپرستی ما ایرانیان ساکن مینسک گماشته شده‌بود. او که در طول این 38 سال آن‌چه سواد فارسی داشت و نداشت از یاد برده‌بود و روسی چندانی هم نیاموخته‌بود، فهرست کارهای موجود را آورده‌بود که ترجمه کنم. روسی‌دانی بهتر از من در جمع دویست‌نفره نیافته‌بود، یا چه‌می‌دانم، شاید می‌خواست بار گناه محتوای این فهرست را هم بر دوش من بگذارد که در همان نخستین روزهای آشنایی‌مان با او دعوایم شده‌بود. چرا به‌سراغ نادری نرفته‌بود که پیش از انقلاب نیز دورانی در شوروی به‌سر برده‌بود؟

و من نشسته‌بودم، به درازای شب، و به کمک واژه‌نامه ترجمه کرده‌بودم: عمله، گچ‌کار، شست‌وشوی فیلتر با نفت، گورکن، کارگر کوره‌ی آجرپزی، جوشکار، نجار، مقنی، تراشکار، بافنده، سنگ‌تراش گورستان... و همین‌طور که ترجمه می‌کردم، کار پیشین یک‌یک این دویست نفر، زن و مرد، از ذهنم گذشته‌بود: آموزگار جغرافیا، دندان‌پزشک، رئیس دانشکده، مربی ورزش، استاد دانشگاه، لیسانس فیزیک، پزشک عمومی، دبیر ادبیات، مهندس، ... و البته چند کارگر و چند جوان بی‌کار.

واژه‌ای را که در واژه‌نامه می‌یافتم باور نمی‌کردم: آیا منظور واقعاً گورکن است؟ آیا این یعنی مقنی؟ ورق می‌زدم، مشتقات واژه را می‌جستم، کلمه‌ی روسی را هجی می‌کردم، اما درست بود: گورکن.

هیچ فکر نکرده‌بودم که جامعه‌ی سوسیالیستی هم گورکن لازم دارد. هیچ فکر نکرده‌بودم که پاک کردن چاه فاضلاب جامعه‌ی سوسیالیستی را به من پیشنهاد خواهند کرد. درختان بهشت زیبایی که در ذهن ساخته‌بودم یک‌یک فرو می‌افتادند. جهان خیالیم فرو می‌ریخت. امیدها و آرزوهایی که داشتم واهی از آب در آمده‌بود. چشمانم سیاهی می‌رفت. در دل می‌گریستم. این را چه‌گونه به همراهانم بگویم؟ فردا که همه این فهرست را ببینند چه خواهند کرد؟ این چه رفتاری‌ست؟ آیا این نوعی آزمودن ماست؟ می‌خواهند ببینند که ما چه واکنشی نشان می‌دهیم؟ کدام‌یک از این کارها را انتخاب کنم؟ در کارگاه دانشگاه جوشکاری و تراشکاری آموخته‌ام، ولی، آخر، ما که نیامدیم این‌جا که از این کارها بکنیم. باید با رفقای شوروی صحبت کرد. باید با رفیق خاوری صحبت کنم. شاید هنوز امیدی هست؟ شاید رفقا کسانی را برای کارهای حزبی جدا کنند؟ شاید...

و این زه‌زوله‌ویچ و این گلوخوویچ چه می‌دانند و چه می‌فهمند از این همه؟ فکر می‌کنند برای کلم و سیب‌زمینی آمده‌ام. چه جوابشان بدهم؟

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

13 February 2009

حریم شخصی، و انفجار دیجیتال

عرض نکردم؟ برخی از دوستان و آشنایان به دیده‌ی ناباوری و شک و تردید مقاله‌ی من "آن‌چه یک فعال سیاسی- اجتماعی باید بداند" را خواندند و ته دلشان، چه می‌دانم، شاید ناسزاهایی هم نثارم کردند. اما یک استاد دانشگاه هاروارد به‌نام هری لوئیس Harry Lewis همان مقاله‌ی مرا برداشت، با همکاری کسانی حسابی شاخ و برگش داد، یک کتاب از آن درست کرد، و اینک، دارد معروف می‌شود و به نان و نوائی می‌رسد!

شوخی کردم! آن نوشته‌ی من حرف تازه‌ای اگر داشت، همانا برای فعالان سیاسی و اجتماعی خودمان بود که در طول تاریخ‌مان "قضا و قدری" بار آمده‌ایم و در قمار دخالت در امور سیاسی و اجتماعی، شعارمان عبارت است از "هرچه بادا باد"، و "حالا ببینیم چی میشه"! وگرنه هر کسی که اندکی هوشیارانه سر در این کارها داشته‌باشد، بی‌گمان حرف تازه‌ای در نوشته‌ی من نیافته‌است.

هری لوئیس در این گفت‌وگوی بیست دقیقه‌ای پیرامون کتابش، بی کم‌وکاست همان چیزهایی را بر می‌شمارد که من در نوشته‌ام بر شمردم. او حتی یکی از روش‌های شنود تلفن موبایل خاموش را هم توضیح می‌دهد: نرم‌افزار گوشی شما یک ایراد (باگ) عمدی دارد که باعث می‌شود وقتی که آن را خاموش می‌کنید و گمان می‌کنید که خاموش ِ خاموش است، در واقع بخشی از آن و میکروفون (دهانی) آن هنوز فعال است [و من با تجربه‌ی برنامه‌نویسی خود می‌توانم اضافه کنم: یا می‌توان میکروفون را از دور فعال کرد] و کسی که پشت پرده‌ی آن ایراد عمدی‌ست، گفت‌وگوهای جلسه‌ی شما را گوش می‌دهد.

اگر نوشته‌ی مرا باور نداشتید، یا اگر باور داشتید و تأییدی بر آن می‌خواهید، این گفت‌و گو را ببینید و بشنوید و کتاب پروفسور هری لوئیس و شرکا را هم بخوانید تا ببینید چه‌گونه پیش‌گویی جرج اورول در رمان "1984" درست از آب در آمده، که هیچ، کسانی هستند که با آغوش باز به این "1984" عشق می‌ورزند.

بسیار سپاسگزارم از محمد عزیز، یکی از خوانندگان خوب و وفادار این وبلاگ، که پیوند گفت‌وگوی پروفسور هری لوئیس را برایم فرستاد.

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

08 February 2009

باران آمد!‏

شماره 21 و 22 فصلنامه‌ی "باران" منتشر شد. معرفی کامل این شماره را از قلم مدیر آن مسعود مافان در انتهای این نوشته می‌آورم. در این شماره دو طنز نوشته‌ی آرت بوخوالد به ترجمه‌ی من و نیز مطلب کوتاه منتشر نشده‌ای از احسان طبری با عنوان "عقده‌ی کهف" هست که من در اختیار "باران" گذاشتم. این نوشته‌ها را البته نمی‌توانم در این‌جا درج کنم و باید "باران" را بخرید و در آن بخوانیدشان! چگونگی تهیه‌ی "باران" در پایان آمده‌است. تنها کاری که می‌توانم بکنم نقل ماجرای نوشته‌ی طبری‌ست که به همین شکل در "باران" هم آمده:

داستان چگونگی پدیدآمدن و انتشار کتاب زنده‌یاد احسان طبری «از دیدار خویشتن – یادنامۀ زندگی» را در پیش‌گفتار دو چاپ این کتاب در خارج (چاپ نخست 1376، چاپ دوم با بازنگری 1379، هردو از نشر باران، استکهلم) آورده‌ام. آن‌جا از جمله نوشتم که طبری "بخش دیگری نیز نوشته‌بود و در یکی از واپسین دیدارهایمان پیش از 17 بهمن 1361 [روز دستگیری بخش بزرگی از رهبری و گردانندگان حزب توده ایران، و واپسین دیدار من با طبری] به من داده‌بود. عنوان آن «عقدۀ کهف» و دربارۀ نحوۀ برخورد ِ او و همتایانش با جامعۀ ایران پس‌از ده‌ها سال دوری از این جامعه بود. مجالی برای ماشین‌نویسی ِ این بخش به‌دست نیامد و بنابراین کپی ِ آن در میانِ نسخه‌های پنهان کرده در ایران موجود نبود...»

اکنون نسخه‌ای از «عقدۀ کهف» را پیش رو دارم که از فراسوی 25 سال به دستم رسیده‌است: کپی از یک نسخه‌ی فرسوده‌ی تایپ‌شده است. به‌روشنی پیداست که آن نسخه را از زیر خاک در آورده‌اند و رطوبت به آن آسیب زده‌است. این نوشته تاریخ خرداد 1361 را دارد و من در همان هنگام به دست خود متن تایپ‌شده را تصحیح کرده‌ام. پس در آن‌چه در پیش‌گفتار «از دیدار خویشتن» نوشتم دو خطا داشتم: این بخش نه در واپسین دیدارها، که ماه‌ها پیش از آن به من سپرده شده‌بود؛ و ماشین‌نویسی هم شده‌بود. پانزده سال فاصله میان پدید آمدن و انتشار «از دیدار خویشتن» (61- 1360 تا 1375) با همه‌ی حوادث هولناک آن، تاریخ تحریر «عقدۀ کهف» را از ذهنم زدوده بود، و ده سالی که از هنگام انتشار کتاب می‌گذرد نیز یاریم نمی‌کند که به‌یاد آورم پس چرا «عقدۀ کهف» در مجموعه‌ی «از دیدار خویشتن» گنجانده نشد. ولی یک نکته روشن است: طبری تاریخ "اسفند 1360" را در انتهای بخش "پایان" کتاب نوشته‌است، و «عقدۀ کهف» سه ماه پس از آن نوشته شده‌است.

هرچه بود و نبود، این نوشته‌ی احسان طبری نیز اکنون در برابر ماست. همچنان‌که در پیش‌گفتار «از دیدار خویشتن» نوشتم، بر خود نمی‌دانم که درباره‌ی مضمون و محتوای این نوشته‌نیز نظر بدهم و تنها به وظیفه‌ی خود که در برابر طبری و همسرش برای انتشار این نوشته‌ها بر عهده گرفتم، عمل می‌کنم. این‌جا نیز تکرار می‌کنم که محتوای این نوشته نیز، پس از گذشت ربع قرن و آن‌چه در ایران و جهان گذشته، برای من پندآموز است و بی‌گمان برای بسیاری از خوانندگان نیز چنین خواهد بود.

و اما "باران":

شماره‌ی 21 و 22 فصلنامه‌ی «باران» در سوئد منتشر شد.
طرح جلد این شماره‌ی «باران»، عکس مجسمه‌ای ساخته‌ی «بهروز حشمت»، هنرمند ساکن وین است به نام «فریاد» که در اعتراض نسبت به سرکوب آزادی بیان در ایران ساخته شده است.

حاشیه‌ای بر اصل این شماره مطلبی است از علی رضایی درباره‌ی کتاب‌و کتاب‌خوانی با اشاره به کتاب «ادبیات در خطر» نوشته‌ی تزوتان تودوروف و «چگونه می‌توان درباره‌ی کتاب‌هایی که نخوانده‌ایم صحبت کرد» نوشته‌ی پیر بایارد.

دیگر مقاله‌های این شماره عبارتند از: «اقتصاد رانتی و معنای دمکراسی» (احمد علوی)، «نقش محمود طرزی در بیداری زنان افغانستان» (ناصرالدین پروین)، «فصلی از زندگی و مبارزات مصطفی شعاعیان» (انوش صالحی)، «عقده کهف» (نوشته‌ی منتشر نشده‌ای از احسان طبری)، «عنصر زنانه و نمادهای بخت در شاهنامه» (شکوفه تقی)، «دونگاه به مجموعه شعر عکس فوری عشقبازی: «فاصله‌ی صدا و سکوت» (ملیحه تیره‌گل)، «شاعری؛ هویتی دگرگونه» (فریبا صدیقیم)، «نگاهی پست‌مدرن به جریان چهارم رسانه‌ای در ایران» (امید حبیبی‌نیا)، «شبه‌ترجمه‌های ذبیح‌الله منصوری» (اسماعیل حدادیان مقدم)، «نگاهی به رمان سالمرگی نوشته‌ی اصغر الهی» (ا. خلفانی)، «نظامی گنجوی، سعیدی سیرجانی و سیمای دو زن» (اسد سیف)، «تورق سریع رمان میم نوشته‌ی علی‌مراد فدایی‌نیا» (بهروز شیدا)، «شخصیت داستانی» (لورنس پرین/ ترجمه‌ی ابوالقاسم گلستانی)، «خنده‌ی پنجره‌های باز در اتاقی آفتابگیر» (حمید صدر)، «نامه‌های تقی مدرسی به م. ف. فرزانه»، «نگاهی به ترجمه‌ی سوئدی کتاب خیراندیشان نوشته‌ی جاناتان لتیل» (منوچهر اردلان)، «نیهیلیسم ویرانگر و ایدئولوژی نیاکانی» (احمد شیرازی) و «اسناد و فرامین منتشرنشده‌ی قاجار» (اردشیر سراج).

در شماره‌ی جدید فصلنامه‌ی باران، دو گفت و گو نیز ارائه شده است. یکی با «ناصر مهاجر» پژوهشگر ساکن پاریس و یکی از ویراستاران کتاب «گریز ناگزیر» (ن.پایدار)، و دومی با «سوسن تسلیمی»، بازیگر ساکن سوئد (محمد عبدی).

در این شماره چند داستان نیز از هوشنگ اسدی، شهلا باورصاد، جهانگیر سعیدی، محمد عبدی، فرشته مولوی، و دیمیتری فرهولست با ترجمه‌ی کوشیار پارسی؛ دو طنز از آرت بوخوالد، طنزنویس امریکایی با ترجمه‌ی شیوا فرهمندراد، چند شعر از آسیه امینی، مسعود کدخدایی و حسن ساحل‌نشین چاپ شده است.

اگر علاقه‌مند به مطالعه‌ی فصلنامه‌ی باران هستید، اگر علاقه‌مند هستید تا از نشر فارسی در تبعید حمایت کنید، باران را مشترک شوید. فصلنامه‌ی باران برای ادامه‌ی فعالیت، نیاز به افزایش تعداد مشترکین خود دارد.

هزینه‌ی اشتراک باران در سوئد به مدت یک‌سال 300 کرون، در اروپا 35 یورو، و در امریکا معادل 45 یورو است. قیمت اشتراک برای موسسات و کتابخانه‌ها 25 درصد بیش‌تر از ارقام فوق است. info@baran.st

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

05 February 2009

مندلسون – 200، و محله‌ی پیتون

در سال‌های میانی دبیرستان بودم که کسی در شهرمان اردبیل، که هنوز تلویزیون به آن نیامده‌بود، کشف کرد که می‌توان تلویزیون باکو را گرفت. کسانی از تهران تلویزیون خریدند و آوردند و به‌زودی کشف شد که تلویزیون نوبنیاد مرکز رشت را هم می‌شود در اردبیل دید. اما برای دریافت هر دوی این امواج آنتن‌های بسیار بلندی لازم بود و با این حال تصویر بسیار برفکی بود. در برخی از محله‌ها یکی را می‌شد بهتر دید و در برخی محله‌ها دیگری را، و در محله‌ی ما هیچکدام را!

با این حال پدر یک دستگاه تلویزیون "بلر" مبله خریده‌بود و من که وردست پدر در کارهای فنی بودم، پیوسته آنتن‌ها را به این و آن سو می‌گرداندم و آن‌قدر پیچ تنظیم تلویزیون را برای بهتر کردن تصویر چرخانده‌بودم که نک انگشتانم پینه بسته‌بود. می‌نشستیم و آن‌قدر چشم به صفحه‌ی پر برفک می‌دوختیم که پس از آن دقایقی چشمانمان جهان را از پشت پرده‌ای از نقطه‌های سیاه و سفید می‌دید!

یکی از سریال‌هایی که از فرستنده‌ی رشت پخش می‌شد، البته با تأخیر و پس از آن که ماه‌ها از پخش آن در تهران می‌گذشت، سریال امریکایی "محله‌ی پیتون" Peyton Place بود. همه‌ی اعضای خانواده پای تماشای آن می‌نشستیم و هر یک شخصیت محبوب خود را داشتیم. مادر "نورمن" را دوست داشت، خواهر "رادنی" را دوست داشت، پدر جرأت نداشت بگوید که "کنستانس" را دوست دارد: همین‌قدر بسش بود که فاش کرده‌بود از صدای پوران خوشش می‌آید و مادر این را دستاویزی می‌کرد که گاه دعوایی به‌راه اندازد! من نیز گاه عاشق "بتی" Barbara Parkins بودم و گاه نبودم!

آن‌چه مرا پای این سریال می‌کشاند موسیقی دل‌انگیر و نوای جادوئی ویولون در آغاز آن بود. در آن هنگام هیچ تصوری نداشتم که این موسیقی چیست و کار کیست. سال‌ها بعد بود که هنگام کار در اتاق موسیقی دانشگاه به‌تصادف این راز را گشودم و کشف کردم که آن موسیقی، سرآغاز "کنسرتو برای ویولون و ارکستر" اثر فلیکس مندلسون بارتولدی Felix Mendelssohn-Bartholdy آهنگساز بزرگ آلمانی‌ست.



روز سوم فوریه دویست سال از زادروز مندلسون گذشت و این روزها در برنامه‌های رادیویی و سالن‌های کنسرت سراسر جهان با اجرای آثار او یادش را گرامی می‌دارند. من اما باید اعتراف کنم که با آن‌که همه‌ی سنفونی‌ها و اوورتورها و کنسرتوها و دیگر آثار او را بارها شنیده‌ام، هیچ‌کدامشان به اندازه‌ی همان موسیقی آغازین "محله‌ی پیتون" و اندکی‌هم "اوورتور رؤیای شب نیمه‌ی تابستان" چنگی به‌دلم نزده‌اند. دل است دیگر، چه‌کارش کنم؟

من اجرایی را که در بالا آمد می‌پسندم، اما اگر سارا چنگ Sarah Chang را دوست دارید، این نمونه را بشنوید. درباره‌ی مندلسون این نوشته‌ی فارسی را بخوانید.

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

01 February 2009

ننگتان با رنگ پاک نمی‌شود

رسانه‌ها خبر دادند که خفاشان کوردل، خاوران ِ همیشه شعله‌ور را شخم زده‌اند، خاک ریخته‌اند و درخت‌کاری کرده‌اند.

نمی‌دانند این ابلهان شاید. از شعارهای انقلابمان بود: از همان هنگامی که مأموران شاهنشاه در دانشگاه‌ها روی شعارهای انقلابی رنگ می‌مالیدند، در کنارش می‌نوشتیم: ننگ با رنگ پاک نمی‌شود!

چه اندیشیدند؟ نفهمیدند که این زخمی را که بر زمین و بر خاک زده‌اند نمی‌توان با شخم زدن ِ دگرباره و خاک ریختن و درخت کاشتن دوا کرد؟ نفهمیدند که حتی اگر این تکه‌ی زمین را با شعبده غیب کنند، هرگز نمی‌توانند این زخم را از دل‌ها بشویند؟ نفهمیدند که برای لاپوشانی این جنایت‌شان دست به هر کاری که بزنند، در واقع به جنایت‌شان اعتراف کرده‌اند؟

چه ابله‌اند، چه نادان‌اند، و چه کوردل. آن‌گاه که دست به خون این زیباترین فرزندان آفتاب و باد می‌آلودند، می‌بایست فکر فردا را، فکر امروز را می‌کردند، فکر روزی را که دست قربانیان از خاک به‌در آمد و رهگذران را به شهادت خواند، فکر روزی را که اشک مادران این خاک را آبیاری کرد، فکر روزی را که ابلهانه بخواهند خاک آلوده به گناهشان را با خاکی آلوده‌تر بپوشانند و با این کار به گناه‌شان اعتراف کنند.

آن روز که سرمست از پیروزی پهلوانانی را که شاهد "سپاس" گفتن‌شان به اعلیحضرت بودند رشک‌ورزانه می‌کشتند، "خندق" و "کانال" می‌کندند و پیکرهای بی‌جان قربانیان را درهم و برهم در این گورهای جمعی خالی می‌کردند، باید می‌دانستند که این‌جا و بر دل این خاک، زخمی به ژرفای ابدیت زده‌اند، که پلیدی خود را بر سینه‌ی تاریخ کنده‌اند. چه ابله‌اند و چه سفیه که بر این زخم آهک هم پاشیدند، و اکنون درخت بر آهک می‌نشانند تا "بوستانی" بسازند!

هیچ نیاندیشند که اگر درختانشان بر و بالایی به‌هم زند هر کدام را پیکر شاداب صدها تن از قربانیانمان خواهیم نامید، و اگر نشایشان نگیرد ثابت کرده‌اند که:

آن‌جا که قدم برنهاده باشی
گیاه
-----از رُستن تن می‌زند
چرا که تو تقوای خاک و آب را
--------------------------------هرگز
باور نداشتی.

گفتند و گفتیم و گفتم، و کژی‌شان را راستی نیست. پس نفرین‌شان باد:

باش تا نفرین ِ دوزخ از تو چه سازد،
که مادران ِ سیاه پوش
-داغ داران ِ زیباترین فرزندان ِ آفتاب و باد-
هنوز از سجاده ها
--------------------سر بر نگرفته‌اند!

و فردا، فردایی که در زباله‌دانی تاریخ گم شده‌باشند، بر همین خاک، بنای یادبودی سزاوار قامت قربانیانمان خواهیم افراشت. این تکه خاک را هیچ بلاهتی نمی‌تواند از پهنه‌ی زمین ناپدید کند.

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏