محمد را هم از "کمیته" به "فلکه" آوردند. مرا که دید پیش از هر چیز پرسید چند وقت است که از کمیته به آنجا منتقل شدهام. میگفت که چند روز پس از آن که مرا منتقل کردند، او را هم داشتند به فلکه میآوردند که ناگهان از میانهی راه برش گرداندند، گفتند که چیزهای تازهای در پروندهاش پیدا کردهاند، و بار دیگر بازجویی از او را از سر گرفتند. بیش از یک هفته او را به "زیر زمین" انداخته بودند، که گویا راهرویی با چند سلول در زیر زمین ادارهی آگاهی تهران بود، هیچ روزنهای به روشنایی روز نداشت، و محیط بسیار ترسناکی بود.
چندی بعد یکی از اعضای گروه "ستاره سرخ" به نام سوادکوهی را به فلکه آوردند که شش ماه در "زیر زمین" زندانی بود. سر از ته تراشیده، صورت، و تنش پس از ماهها نور ندیدن آنچنان سپید بود که از دیدن او بیاختیار دلم ریش میشد.
محمد هم پس از آشناییهای نخستین، و به اصرار ودود، به گروه مقالهخوانی ما پیوست، اما پس از یک جلسه، دیگر در آن شرکت نکرد. آن مصاحبهی "آرتری" با ترجمهی امیر پرویز پویان در نشریهی "فصل سبز" پایانی نداشت و حوصلهی مرا سر بردهبود. اکنون دیگر همه از این گروه پریدهبودند و تنها من به ملاحظهی خویشاوندی کنار ودود مینشستم، و او میخواند و میخواند، و من تنها نام "آرتری" را میشنیدم!
در یکی از جلسههای انتقاد و انتقاد از خود، کسانی با لحنی پرخاشگر اعتراض میکردند که چرا یک شخص بهخصوص به دفتر زندان رفتوآمد دارد و کاغذهایی میبرد و میدهد؟ مگر او نمیتواند از طریق نمایندهی زندانیان کارهای اداریش را انجام دهد؟ منظورشان ودود بود، اما نام نمیبردند، و راست میگفتند: من خود هنگامی که در طول روز کنار نردههای SS مینشستم و کتاب میخواندم، از آن بالا دیدهبودم که ودود در حیاط زندان با کاغذهایی در دست به دفتر میرود و نیم ساعت بعد بیرون میآید. اما خویشاوندی با او گویی چشم عقلم را کور کردهبود و نمیفهمیدم که او خبرهای بند را برای پلیس میبرد. نمیدیدم که همه از او کنار کشیدهاند و تنها من با او مینشینم و مقاله میخوانم. زندانیان دیگر پس از یک ماه تکلیف دادگاه و محاکمهشان روشن میشد و پس از نزدیک دو ماه آنان را از این زندان موقت به زندانهای دائمی و از جمله زندان قصر میبردند، اما ودود نزدیک شش ماه بود که بلاتکلیف همانجا ماندهبود. میگفتند که او خود این را خواسته، زیرا از انتقال به قصر و رویارویی با زندانیانی که بر ضدشان خبرچینی کرده، میترسد. من اطلاع قطعی از خبرچین بودن او نداشتم و به رابطهام با او ادامه میدادم.
روزی برادران زربخش، حمید و مجید را به فلکه آوردند. این دو برادر دستان آفرینشگری داشتند. بیدرنگ دستبهکار شدند، با استفاده از چیزهای بیربط و پیش پا افتادهای که در زندان وجود داشت، مقوا و چسب ساختند، روزنامههای جمعشده در بند را جلد کردند و آرشیو مفیدی پدید آوردند؛ برای تاقچهی یکی از اتاقها طبقهای ساختند، و به کتابخانهی فقیرمان سروسامانی دادند. همواره در طول روز با هم سرگرم کاری بودند و با هم جر و بحث میکردند. آن دو که برای فعالیت انقلابی از خارج آمدهبودند، یک همپروندهای بهنام "خوشروش" داشتند که "آقای بلندگو" نام او را به غلط "خوش روشن" میخواند. آقای بلندگو کارمند اداری زندان بود که کاغذهایی بهدست در کف حیاط سه طبقه پایینتر ظاهر میشد و با صدای رسایش اعلام میکرد که فلانیها صبح زود فردا برای رفتن به بازپرسی، یا تعیین وکیل، یا پروندهخوانی و غیره آماده باشند، و دسته گلهای فراوانی در غلط خواندن نام زندانیان به آب میداد.
روزی کاظم شادور را آوردند. مردی مستحکم و نیرومند بود. بازوی راستش را نزدیک به آرنج، و میان کمرش را به هنگام شکنجه با اجاق برقی سوزاندهبودند. گوشت و پوست جاهای سوخته چروکیده و صورتیرنگ بود و با دیدن آن دردم میآمد. اعصابش آسیب دیدهبود و گاه بیاختیار شانه و گردنش را بیجا حرکت میداد.
مسعود پدر بانفوذی داشت و بهزودی توانست با پدرش و نامزدش، که او نیز دانشجوی دانشگاه ما بود، ملاقات حضوری بگیرد. ملاقات داشتن در این بند موقت خود موهبتی بود، و ملاقات حضوری در تصور کسی نمیگنجید. مسعود شاد و خندان با چندین بسته سیگار و یک رادیوی کوچک جیبی که در آن سالها تازه بهبازار آمدهبود، به بند بازگشت، با هم در ایوان گرد بند قدیم زدیم و از دیدار نامزدش برایم گفت، و دلم هوای بازگشت به دانشگاه و تماشای "آزاده" را کرد. مسعود خواندن رمان هشت جلدی "ژان کریستف" نوشتهی رومن رولان با ترجمهی م.ا.بهآذین را آغاز کرده بود و توصیه میکرد که من نیز که به موسیقی علاقه داشتم، آن را بخوانم. پذیرفتم، و این کشف بزرگ و بسیار ارزشمندی برایم بود. چند ساعت از روزهای یکنواخت و ملالآور زندان را غرق این داستان دلانگیز و زبان زیبای بهآذین سپری میکردم.
نمیدانم از روزنامههای بریده و سانسورشده، یا از راه ملاقاتیها خبر یافتیم که مهدی فضیلتکلام روز نهم مرداد 1351 در درگیری خیابانی با مأموران ساواک کشته شدهاست. شامگاه همان روز در اتاق بزرگ بند گرد آمدیم، ایستادیم و یک دقیقه سکوت کردیم، کسی شرح حال و مبارزات این چریک فدائی خلق را برایمان نقل کرد، سرود سازمان و چند سرود دیگر را با صدایی آهسته خواندیم، به یاد او و همرزمانش درود فرستادیم و پراکنده شدیم. او همان بود که همسلولی من، مهندس صحت را، برای دست یافتن به او دستگیر کردهبودند.
بیژن چهرازی را آوردند. مردی بود با اندامی ورزیده. از پشت عینکاش که قاب سیاهی داشت با نگاهی که هوشی سرشار از آن میتراوید با موشکافی نگاهت میکرد. ساعتهایی از روز را به ورزش و نرمش سپری میکرد و در این کار گویی با علی بوستانی رقابت داشت. هر دو آنچنان ماهیچههایی ساختهبودند که تنها در عکس فیلمهای گلادیاتوری، که پسر عمویم جمع میکرد، دیدهبودم. و البته هرگز خود این فیلمها را ندیدهبودم. آرامش و خودداری بیژن چهرازی و نگاه هوشمنداش مرا بهسوی او میکشاند. میگفتند که در آلمان تحصیل میکرده، که برادر او صاحب بیمارستان بزرگ تخصصی بیماران روانیست که به همین نام چهرازی شناخته میشود، اما بیژن در پی پول و مقام نبوده، تحصیل را رها کرده، زندگی انقلابی پیشه کرده، و برای ایجاد هستههای مبارز به کشور بازگشتهاست. خیلی دلم میخواست داستان پیکار و چگونگی دستگیری او را از زبان خودش بشنوم، اما این فرصت پیش نمیآمد، یا در واقع او به من ِ "جوجه" اعتنایی نمیکرد.
برخی از مجاهدین زندانی نیز داستانهایی حماسی در گوش من و چند تن دیگر میخواندند، از جمله حماسهی فرار رضا رضایی از چنگ ساواک را. میگفتند که رضا رضایی که زیر شکنجه پذیرفتهبود ساواک را به محل قرار خود با احمد رضایی راهنمایی کند، با زیرکی آنان را به یک گرمابه در خیابان بوذرجمهری میبرد، قانعشان میکند که بیرون گرمابه به انتظار بایستند، خود به درون میرود و از در دیگر گرمابه که در خیابانی دیگر باز میشد، میگریزد. با شنیدن این داستان در دل صدها درود و آفرین به رضا رضایی میفرستادم.
نمیدانم چگونه "الفبا"، کتاب آموزشی مهدکودکها و آمادگیهای جمهوری آذربایجان شوروی سر از زندان موقت شهربانی شاهنشاهی در آوردهبود. من از راه الفبای روسی که چند سال پیش از پدرم آموختهبودم، الفبای جمهوری آذربایجان را میشناختم و میتوانستم بخوانم. یک کلاس آموزش زبان آذربایجانی در بند دایر کردند و مرا به آموزگاری آن گماشتند. مسعود، یوسف قانع خشکبیجاری، و ابوافضل خیری از شاگردانم بودند. ساعتی در روز به خلوت راهپلهی نیم طبقه بالاتر میرفتیم، پتو پهن میکردیم، مینشستیم، و من این الفبا و زبان آذربایجانی و قواعد آن را به آنان میآموختم.
اما جهانمان ناپایدار و موقت بود. چندی بعد نخست مسعود را از آنجا به زندان قصر منتقل کردند، سپس ابوالفضل که خود تبریزی بود و زبان را میدانست، الفبا را آموخت و دیگر نیازی به آموختن از من نداشت، و تنها یوسف برایم ماند.
***
چهارده سال بعد، در شبی تیره و تار در آشپزخانهی محل زندگیمان در قرارگاه پناهندگی هوفورش سوئد نشسته بودم و کتاب خاطرات زندان جعفر پیشهوری را میخواندم. بیرون یخبندان بود. نیم متر برف بر زمین نشستهبود و همچنان میبارید. نمیدانم چرا و چگونه ذهنم نقبی به "فلکه" و زندان موقت شهربانی زد، و ناگهان دریافتم که ودود اطلاعاتی را که از من میگرفت به ساواک دادهبود، و محمد در اثر دهانلقی من یک هفته در "زیر زمین" ادارهی آگاهی رنج بردهبود.
***
سیوهفت سال بعد خواندم که "حماسه"ی فرار رضا رضایی ساخته و پرداختهی خود ساواک بود [سازمان مجاهدین خلق – پیدایی تا فرجام (1384-1344)، مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، چاپ سوم، تهران 1386، جلد 1، ص 511 بهبعد. فایل پیدیاف]
چندی بعد یکی از اعضای گروه "ستاره سرخ" به نام سوادکوهی را به فلکه آوردند که شش ماه در "زیر زمین" زندانی بود. سر از ته تراشیده، صورت، و تنش پس از ماهها نور ندیدن آنچنان سپید بود که از دیدن او بیاختیار دلم ریش میشد.
محمد هم پس از آشناییهای نخستین، و به اصرار ودود، به گروه مقالهخوانی ما پیوست، اما پس از یک جلسه، دیگر در آن شرکت نکرد. آن مصاحبهی "آرتری" با ترجمهی امیر پرویز پویان در نشریهی "فصل سبز" پایانی نداشت و حوصلهی مرا سر بردهبود. اکنون دیگر همه از این گروه پریدهبودند و تنها من به ملاحظهی خویشاوندی کنار ودود مینشستم، و او میخواند و میخواند، و من تنها نام "آرتری" را میشنیدم!
در یکی از جلسههای انتقاد و انتقاد از خود، کسانی با لحنی پرخاشگر اعتراض میکردند که چرا یک شخص بهخصوص به دفتر زندان رفتوآمد دارد و کاغذهایی میبرد و میدهد؟ مگر او نمیتواند از طریق نمایندهی زندانیان کارهای اداریش را انجام دهد؟ منظورشان ودود بود، اما نام نمیبردند، و راست میگفتند: من خود هنگامی که در طول روز کنار نردههای SS مینشستم و کتاب میخواندم، از آن بالا دیدهبودم که ودود در حیاط زندان با کاغذهایی در دست به دفتر میرود و نیم ساعت بعد بیرون میآید. اما خویشاوندی با او گویی چشم عقلم را کور کردهبود و نمیفهمیدم که او خبرهای بند را برای پلیس میبرد. نمیدیدم که همه از او کنار کشیدهاند و تنها من با او مینشینم و مقاله میخوانم. زندانیان دیگر پس از یک ماه تکلیف دادگاه و محاکمهشان روشن میشد و پس از نزدیک دو ماه آنان را از این زندان موقت به زندانهای دائمی و از جمله زندان قصر میبردند، اما ودود نزدیک شش ماه بود که بلاتکلیف همانجا ماندهبود. میگفتند که او خود این را خواسته، زیرا از انتقال به قصر و رویارویی با زندانیانی که بر ضدشان خبرچینی کرده، میترسد. من اطلاع قطعی از خبرچین بودن او نداشتم و به رابطهام با او ادامه میدادم.
روزی برادران زربخش، حمید و مجید را به فلکه آوردند. این دو برادر دستان آفرینشگری داشتند. بیدرنگ دستبهکار شدند، با استفاده از چیزهای بیربط و پیش پا افتادهای که در زندان وجود داشت، مقوا و چسب ساختند، روزنامههای جمعشده در بند را جلد کردند و آرشیو مفیدی پدید آوردند؛ برای تاقچهی یکی از اتاقها طبقهای ساختند، و به کتابخانهی فقیرمان سروسامانی دادند. همواره در طول روز با هم سرگرم کاری بودند و با هم جر و بحث میکردند. آن دو که برای فعالیت انقلابی از خارج آمدهبودند، یک همپروندهای بهنام "خوشروش" داشتند که "آقای بلندگو" نام او را به غلط "خوش روشن" میخواند. آقای بلندگو کارمند اداری زندان بود که کاغذهایی بهدست در کف حیاط سه طبقه پایینتر ظاهر میشد و با صدای رسایش اعلام میکرد که فلانیها صبح زود فردا برای رفتن به بازپرسی، یا تعیین وکیل، یا پروندهخوانی و غیره آماده باشند، و دسته گلهای فراوانی در غلط خواندن نام زندانیان به آب میداد.
روزی کاظم شادور را آوردند. مردی مستحکم و نیرومند بود. بازوی راستش را نزدیک به آرنج، و میان کمرش را به هنگام شکنجه با اجاق برقی سوزاندهبودند. گوشت و پوست جاهای سوخته چروکیده و صورتیرنگ بود و با دیدن آن دردم میآمد. اعصابش آسیب دیدهبود و گاه بیاختیار شانه و گردنش را بیجا حرکت میداد.
مسعود پدر بانفوذی داشت و بهزودی توانست با پدرش و نامزدش، که او نیز دانشجوی دانشگاه ما بود، ملاقات حضوری بگیرد. ملاقات داشتن در این بند موقت خود موهبتی بود، و ملاقات حضوری در تصور کسی نمیگنجید. مسعود شاد و خندان با چندین بسته سیگار و یک رادیوی کوچک جیبی که در آن سالها تازه بهبازار آمدهبود، به بند بازگشت، با هم در ایوان گرد بند قدیم زدیم و از دیدار نامزدش برایم گفت، و دلم هوای بازگشت به دانشگاه و تماشای "آزاده" را کرد. مسعود خواندن رمان هشت جلدی "ژان کریستف" نوشتهی رومن رولان با ترجمهی م.ا.بهآذین را آغاز کرده بود و توصیه میکرد که من نیز که به موسیقی علاقه داشتم، آن را بخوانم. پذیرفتم، و این کشف بزرگ و بسیار ارزشمندی برایم بود. چند ساعت از روزهای یکنواخت و ملالآور زندان را غرق این داستان دلانگیز و زبان زیبای بهآذین سپری میکردم.
نمیدانم از روزنامههای بریده و سانسورشده، یا از راه ملاقاتیها خبر یافتیم که مهدی فضیلتکلام روز نهم مرداد 1351 در درگیری خیابانی با مأموران ساواک کشته شدهاست. شامگاه همان روز در اتاق بزرگ بند گرد آمدیم، ایستادیم و یک دقیقه سکوت کردیم، کسی شرح حال و مبارزات این چریک فدائی خلق را برایمان نقل کرد، سرود سازمان و چند سرود دیگر را با صدایی آهسته خواندیم، به یاد او و همرزمانش درود فرستادیم و پراکنده شدیم. او همان بود که همسلولی من، مهندس صحت را، برای دست یافتن به او دستگیر کردهبودند.
بیژن چهرازی را آوردند. مردی بود با اندامی ورزیده. از پشت عینکاش که قاب سیاهی داشت با نگاهی که هوشی سرشار از آن میتراوید با موشکافی نگاهت میکرد. ساعتهایی از روز را به ورزش و نرمش سپری میکرد و در این کار گویی با علی بوستانی رقابت داشت. هر دو آنچنان ماهیچههایی ساختهبودند که تنها در عکس فیلمهای گلادیاتوری، که پسر عمویم جمع میکرد، دیدهبودم. و البته هرگز خود این فیلمها را ندیدهبودم. آرامش و خودداری بیژن چهرازی و نگاه هوشمنداش مرا بهسوی او میکشاند. میگفتند که در آلمان تحصیل میکرده، که برادر او صاحب بیمارستان بزرگ تخصصی بیماران روانیست که به همین نام چهرازی شناخته میشود، اما بیژن در پی پول و مقام نبوده، تحصیل را رها کرده، زندگی انقلابی پیشه کرده، و برای ایجاد هستههای مبارز به کشور بازگشتهاست. خیلی دلم میخواست داستان پیکار و چگونگی دستگیری او را از زبان خودش بشنوم، اما این فرصت پیش نمیآمد، یا در واقع او به من ِ "جوجه" اعتنایی نمیکرد.
برخی از مجاهدین زندانی نیز داستانهایی حماسی در گوش من و چند تن دیگر میخواندند، از جمله حماسهی فرار رضا رضایی از چنگ ساواک را. میگفتند که رضا رضایی که زیر شکنجه پذیرفتهبود ساواک را به محل قرار خود با احمد رضایی راهنمایی کند، با زیرکی آنان را به یک گرمابه در خیابان بوذرجمهری میبرد، قانعشان میکند که بیرون گرمابه به انتظار بایستند، خود به درون میرود و از در دیگر گرمابه که در خیابانی دیگر باز میشد، میگریزد. با شنیدن این داستان در دل صدها درود و آفرین به رضا رضایی میفرستادم.
نمیدانم چگونه "الفبا"، کتاب آموزشی مهدکودکها و آمادگیهای جمهوری آذربایجان شوروی سر از زندان موقت شهربانی شاهنشاهی در آوردهبود. من از راه الفبای روسی که چند سال پیش از پدرم آموختهبودم، الفبای جمهوری آذربایجان را میشناختم و میتوانستم بخوانم. یک کلاس آموزش زبان آذربایجانی در بند دایر کردند و مرا به آموزگاری آن گماشتند. مسعود، یوسف قانع خشکبیجاری، و ابوافضل خیری از شاگردانم بودند. ساعتی در روز به خلوت راهپلهی نیم طبقه بالاتر میرفتیم، پتو پهن میکردیم، مینشستیم، و من این الفبا و زبان آذربایجانی و قواعد آن را به آنان میآموختم.
اما جهانمان ناپایدار و موقت بود. چندی بعد نخست مسعود را از آنجا به زندان قصر منتقل کردند، سپس ابوالفضل که خود تبریزی بود و زبان را میدانست، الفبا را آموخت و دیگر نیازی به آموختن از من نداشت، و تنها یوسف برایم ماند.
***
چهارده سال بعد، در شبی تیره و تار در آشپزخانهی محل زندگیمان در قرارگاه پناهندگی هوفورش سوئد نشسته بودم و کتاب خاطرات زندان جعفر پیشهوری را میخواندم. بیرون یخبندان بود. نیم متر برف بر زمین نشستهبود و همچنان میبارید. نمیدانم چرا و چگونه ذهنم نقبی به "فلکه" و زندان موقت شهربانی زد، و ناگهان دریافتم که ودود اطلاعاتی را که از من میگرفت به ساواک دادهبود، و محمد در اثر دهانلقی من یک هفته در "زیر زمین" ادارهی آگاهی رنج بردهبود.
***
سیوهفت سال بعد خواندم که "حماسه"ی فرار رضا رضایی ساخته و پرداختهی خود ساواک بود [سازمان مجاهدین خلق – پیدایی تا فرجام (1384-1344)، مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، چاپ سوم، تهران 1386، جلد 1، ص 511 بهبعد. فایل پیدیاف]




1 comments:
واقعا که رفتگان آن سال ها عاشق ترین زندگان بودند. هیچ وقت از خواندن سرگذشت مبارزان آن سال ها سیر نمی شود. ممنون که می نویسید، محمد
Post a Comment