از شانزدهسالگی خوانندهی وفادار ماهنامهی "دانشمند" بودم. روزشماری میکردم تا پایان ماه برسد و آنگاه هر روز راه دبیرستان به خانه را طوری کج میکردم که از برابر کتابفروشی یاوریان عبور کنم و ببینم که آیا تازهترین شمارهی "دانشمند" را پشت شیشه آویختهاند، یا نه. شاید یکی از نخستین مشتریانی بودم که مجله را میخریدم، با لرزشی از شوق در دل، این گنجینهی گرانبها را شتابان به خانه میبردم، بیدرنگ خود را به گوشهای خلوت میرساندم، و صندوق گنج را میگشودم: برگهای این مجله برایم گرانبها تر از هر زر ورقی بود. با احتیاط، با احترام، آهسته، گویی کتابی مقدس در دست دارم، ورقش میزدم، و به یک نگاه نوشتههای هر برگ را میبلعیدم.
نخست در پی بخش الکترونیک مجله میرفتم. آرزویی سوزان در جان داشتم: ایکاش مداری چاپ کردهباشند که من بتوانم با دارایی کارگاه کوچک و فقیرم آن را بسازم: یک فرستندهی ساده؛ یک رادیوی ساده؛ یک بلندگوی ساده؛ یک "رقص نور" ساده؛ یک... هر چیزی، هر چیزی که من قطعاتش را داشتهباشم یا بتوانم در اردبیل ِ دورافتاده پیدایش کنم، که بتوانم بسازمش، که کار کند.
دریغ...! همواره چیزی کم داشتم، و همواره مشکلی پیش میآمد و دستگاههای الکترونیکی که از روی نقشههای مجلهی دانشمند میساختم، کار نمیکردند. این شکستها اما هیچ از عشق من به این مجله نمیکاست. تکتک کلمههای جادویی چاپشده بر آن را، از روی جلد، تا پشت جلد، در طول ماه چند بار مینوشیدم و بیصبرانه در انتظار شمارهی بعدی روزشماری میکردم. دورههای ششماههی مجله را بهدست خود صحافی کردم و اکنون گویا هنوز جایی باقی باشند. و البته دستگاههای مکانیکی که میساختم، موتور مغناطیسی، یا توربین بخار، همواره کار میکردند.
یک بار نقشهی یک تلسکوپ ساده را در دانشمند چاپ کردند. همواره کنجکاو و تشنهی دیدن شگفتیهای کیهان بودم. برای ساختن این تلسکوپ عدسیها و لولههایی لازم بود که دستیابی به آنها در رؤیاهای من نیز نمیگنجید. اما در درس فیزیک دبیرستان بهتازگی مبحث نور را خواندهبودیم و آنجا گفته میشد که درشتنمایی دوربین برابر است با نسبت فاصلهی کانونی عدسی شیئی بر عدسی چشمی. کمی محاسبه کردهبودم و به این نتیجه رسیدهبودم که اگر یک شیشهی عینک شماره بیستوپنج صدم بخرم که فاصلهی کانونی آن میشود 4 متر، و عدسی کلفتی با فاصلهی کانونی دو و نیم سانتیمتر را که از یک چراغقوهی خراب در آوردهبودم در دو سر یک لولهی سیاه نصب کنم، دوربینی با درشتنمایی 160 برابر به دست میآورم که با آن باید بتوان موجودات مریخی را هم دید!
عینکفروشی خیابان پهلوی با ناباوری تکشیشهی گرد و بی عینک شمارهی بیستوپنج صدم را برایم ارزان حساب کردهبود، و همهی پول توجیبی آن ماه را خرج خریدن مقوای نازک سیاهرنگ کردهبودم تا با آن لولهای به درازای چهار متر بسازم. دو برادر کوچکترم زیر دست و بالم میچرخیدند و بیصبرانه منتظر نتیجهی این پروژهی بزرگ بودند. آوازهی کارم در خانوادهی پدری پیچیدهبود: شیوا دارد تلسکوپ میسازد! نگاهها همه بر من دوخته بود، و نگاه من در آرزوی کاویدن ژرفای آسمانها میسوخت.
لولهی چهارمتری را ساختم و شیشهی عینک را با نوارچسب به انتهای آن چسباندم. یک لولهی نیممتری کمی نازکتر هم ساختم که میتوانست درون لولهی بزرگتر جا گیرد، و عدسی چراغقوه را به انتهای آن چسباندم. فکر کردهبودم که با جلو و عقب بردن این لوله در لولهی بزرگتر، باید بتوان تصویر را میزان کرد. "تلسکوپ" را با دو تکه طناب به درخت بزرگی در حیاط خانهمان آویختم. یک چهارپایه هم در کنار آن گذاشتم: قرار بود ساعتها آنجا بنشینم و ستارگان را تماشا کنم. اکنون میباید منتظر میماندیم تا هوا تاریک شود. برادرانم بیش از من بیصبری میکردند.
هوا تاریک شد. آسمان صاف بود و ستارگان میدرخشیدند. با امید و آرزویی بزرگ پشت تلسکوپم نشستم و آن را بهسوی درخشانترین ستارهی صورت فلکی "شکارچی" چرخاندم...: سیاهی مطلق! هر چه عدسی چشمی را جلو و عقب بردم سودی نداشت. هیچ، هیچ، هیچ چیزی دیده نمیشد. دو برادر در دو سویم بیقراری میکردند و میخواستند ببینند؛ میخواستند آنان نیز تا آن بالاها پرواز کنند، اما میدیدند که بالهای من شکستهاست و فریاد شوق سر نمیدهم. تلسکوپ را به سوی ماه هم چرخاندم، اما حتی از ماه تابان نیز چیزی در این آفریدهی دستانم ندیدم. پس از چند دقیقه تسلیم شدم، افسرده کنار رفتم، و خبر دادم که تلسکوپم کار نمیکند. برادران کمی با آن بازی کردند، و بعد فراموشش کردند و دنبال بازیهای خود رفتند.
در چهل سالی که از آن روز میگذرد، نیز، هرگز فرصتی پیش نیامده تا از درون یک تلسکوپ آسمان را تماشا کنم. باید یادم باشد که اگر دوستان به مناسبتی پرسیدند چه هدیهای میخواهم، تلسکوپ سفارش دهم. اما با این هوای قطبی و ابری سوئد شبهای زیادی از سال آسمان صاف و بیابر نیست. باید خود را به سعادتشهر نزدیک تخت جمشید برسانم، یا بالای گردنهی حیران، بالاتر از دریای ابرها، جایی نزدیک به "حسن قهوهسی" یا "ددهلیک". راستی، چه نام زیبایی: ددهلیک- [نقش] پدری. قهوهخانهی ددهلیک در گردنهی حیران بارها و بارها نقش پدری نجاتبخش را برای رانندگانی که در برف و یخبندان و راهبندان گردنهی حیران گیر کردهبودند بهجا آوردهبود و زندگیشان را نجات دادهبود. اکنون از "حسن قهوهسی" و ددهلیک ویرانههایی بیش باقی نیست. مسیر جاده را عوض کردهاند. یادم باشد داستان کسانی را که هنگام فرار به شوروی در برفهای گردنهی حیران یخ زدند و جان باختند، و کسانی را که از نیمهراه بازگشتند و در خانهی پدر من پناه گرفتند، نیز بنویسم.
***
عموی جوانم که امید بسیاری به کارها و "اختراعات" من داشت، از آن پس زیر زمینی را که لاشهی چند رادیوی لامپی قدیمی را در آن جمع کردهبودم و کارگاه خود کردهبودم، "رصدخانه" نامید، و این نام بر آن زیر زمین، که دیگر وجود ندارد، ماند.
هفدهساله بودم که نخستین نوشتهی من در مجلهی دانشمند منتشر شد. نخستین مدار الکترونیکی که خود طراحی کردم، در مجلهی "رادیو و تلویزیون" ضمیمهی مجله دانشمند منتشر شد، و نخستین ترجمهی من نیز در همین نشریه منتشر شد. و یادم باشد که داستان کتابچهی "پینوکیو" را نیز که هرگز چاپ نشد، بنویسم.
نخست در پی بخش الکترونیک مجله میرفتم. آرزویی سوزان در جان داشتم: ایکاش مداری چاپ کردهباشند که من بتوانم با دارایی کارگاه کوچک و فقیرم آن را بسازم: یک فرستندهی ساده؛ یک رادیوی ساده؛ یک بلندگوی ساده؛ یک "رقص نور" ساده؛ یک... هر چیزی، هر چیزی که من قطعاتش را داشتهباشم یا بتوانم در اردبیل ِ دورافتاده پیدایش کنم، که بتوانم بسازمش، که کار کند.
دریغ...! همواره چیزی کم داشتم، و همواره مشکلی پیش میآمد و دستگاههای الکترونیکی که از روی نقشههای مجلهی دانشمند میساختم، کار نمیکردند. این شکستها اما هیچ از عشق من به این مجله نمیکاست. تکتک کلمههای جادویی چاپشده بر آن را، از روی جلد، تا پشت جلد، در طول ماه چند بار مینوشیدم و بیصبرانه در انتظار شمارهی بعدی روزشماری میکردم. دورههای ششماههی مجله را بهدست خود صحافی کردم و اکنون گویا هنوز جایی باقی باشند. و البته دستگاههای مکانیکی که میساختم، موتور مغناطیسی، یا توربین بخار، همواره کار میکردند.
یک بار نقشهی یک تلسکوپ ساده را در دانشمند چاپ کردند. همواره کنجکاو و تشنهی دیدن شگفتیهای کیهان بودم. برای ساختن این تلسکوپ عدسیها و لولههایی لازم بود که دستیابی به آنها در رؤیاهای من نیز نمیگنجید. اما در درس فیزیک دبیرستان بهتازگی مبحث نور را خواندهبودیم و آنجا گفته میشد که درشتنمایی دوربین برابر است با نسبت فاصلهی کانونی عدسی شیئی بر عدسی چشمی. کمی محاسبه کردهبودم و به این نتیجه رسیدهبودم که اگر یک شیشهی عینک شماره بیستوپنج صدم بخرم که فاصلهی کانونی آن میشود 4 متر، و عدسی کلفتی با فاصلهی کانونی دو و نیم سانتیمتر را که از یک چراغقوهی خراب در آوردهبودم در دو سر یک لولهی سیاه نصب کنم، دوربینی با درشتنمایی 160 برابر به دست میآورم که با آن باید بتوان موجودات مریخی را هم دید!
عینکفروشی خیابان پهلوی با ناباوری تکشیشهی گرد و بی عینک شمارهی بیستوپنج صدم را برایم ارزان حساب کردهبود، و همهی پول توجیبی آن ماه را خرج خریدن مقوای نازک سیاهرنگ کردهبودم تا با آن لولهای به درازای چهار متر بسازم. دو برادر کوچکترم زیر دست و بالم میچرخیدند و بیصبرانه منتظر نتیجهی این پروژهی بزرگ بودند. آوازهی کارم در خانوادهی پدری پیچیدهبود: شیوا دارد تلسکوپ میسازد! نگاهها همه بر من دوخته بود، و نگاه من در آرزوی کاویدن ژرفای آسمانها میسوخت.
لولهی چهارمتری را ساختم و شیشهی عینک را با نوارچسب به انتهای آن چسباندم. یک لولهی نیممتری کمی نازکتر هم ساختم که میتوانست درون لولهی بزرگتر جا گیرد، و عدسی چراغقوه را به انتهای آن چسباندم. فکر کردهبودم که با جلو و عقب بردن این لوله در لولهی بزرگتر، باید بتوان تصویر را میزان کرد. "تلسکوپ" را با دو تکه طناب به درخت بزرگی در حیاط خانهمان آویختم. یک چهارپایه هم در کنار آن گذاشتم: قرار بود ساعتها آنجا بنشینم و ستارگان را تماشا کنم. اکنون میباید منتظر میماندیم تا هوا تاریک شود. برادرانم بیش از من بیصبری میکردند.
هوا تاریک شد. آسمان صاف بود و ستارگان میدرخشیدند. با امید و آرزویی بزرگ پشت تلسکوپم نشستم و آن را بهسوی درخشانترین ستارهی صورت فلکی "شکارچی" چرخاندم...: سیاهی مطلق! هر چه عدسی چشمی را جلو و عقب بردم سودی نداشت. هیچ، هیچ، هیچ چیزی دیده نمیشد. دو برادر در دو سویم بیقراری میکردند و میخواستند ببینند؛ میخواستند آنان نیز تا آن بالاها پرواز کنند، اما میدیدند که بالهای من شکستهاست و فریاد شوق سر نمیدهم. تلسکوپ را به سوی ماه هم چرخاندم، اما حتی از ماه تابان نیز چیزی در این آفریدهی دستانم ندیدم. پس از چند دقیقه تسلیم شدم، افسرده کنار رفتم، و خبر دادم که تلسکوپم کار نمیکند. برادران کمی با آن بازی کردند، و بعد فراموشش کردند و دنبال بازیهای خود رفتند.
در چهل سالی که از آن روز میگذرد، نیز، هرگز فرصتی پیش نیامده تا از درون یک تلسکوپ آسمان را تماشا کنم. باید یادم باشد که اگر دوستان به مناسبتی پرسیدند چه هدیهای میخواهم، تلسکوپ سفارش دهم. اما با این هوای قطبی و ابری سوئد شبهای زیادی از سال آسمان صاف و بیابر نیست. باید خود را به سعادتشهر نزدیک تخت جمشید برسانم، یا بالای گردنهی حیران، بالاتر از دریای ابرها، جایی نزدیک به "حسن قهوهسی" یا "ددهلیک". راستی، چه نام زیبایی: ددهلیک- [نقش] پدری. قهوهخانهی ددهلیک در گردنهی حیران بارها و بارها نقش پدری نجاتبخش را برای رانندگانی که در برف و یخبندان و راهبندان گردنهی حیران گیر کردهبودند بهجا آوردهبود و زندگیشان را نجات دادهبود. اکنون از "حسن قهوهسی" و ددهلیک ویرانههایی بیش باقی نیست. مسیر جاده را عوض کردهاند. یادم باشد داستان کسانی را که هنگام فرار به شوروی در برفهای گردنهی حیران یخ زدند و جان باختند، و کسانی را که از نیمهراه بازگشتند و در خانهی پدر من پناه گرفتند، نیز بنویسم.
***
عموی جوانم که امید بسیاری به کارها و "اختراعات" من داشت، از آن پس زیر زمینی را که لاشهی چند رادیوی لامپی قدیمی را در آن جمع کردهبودم و کارگاه خود کردهبودم، "رصدخانه" نامید، و این نام بر آن زیر زمین، که دیگر وجود ندارد، ماند.
هفدهساله بودم که نخستین نوشتهی من در مجلهی دانشمند منتشر شد. نخستین مدار الکترونیکی که خود طراحی کردم، در مجلهی "رادیو و تلویزیون" ضمیمهی مجله دانشمند منتشر شد، و نخستین ترجمهی من نیز در همین نشریه منتشر شد. و یادم باشد که داستان کتابچهی "پینوکیو" را نیز که هرگز چاپ نشد، بنویسم.




3 comments:
دخترک نوجوان شهر کجا رفت؟/ سوخت و شد دود و دود او به هوا رفت. خوشبختانه پسرک نوجوان وبلاگ شما دود نشد و به هوا نرفت، مهندس و نویسنده و مترجم و اهل قلم شد. * راستی اگر سوالی در باره کیهان شناسی و ساخت تلسکوپ داشتید من می توانم از رییس دپارتمان فیزیک دانشگاهمان بپرسم. زنی جوان و بسیار زیبا است که نجوم درس می دهد. هر بار به بهانه ای سوالی از او می کنم و او هم با حوصله جواب می دهد. من هنوز مانده ام او با این جوانی کی دکترا گرفت و کی رییس دپارتمان شد. شاد باشید، محمد
محمد عزیز، اگر برای همصحبتی با آن خانم زیبا بهانه میخواهید، در نقل قول کوتاه من از فیلم بلید رانر در نشانی زیر چند سوأل خوب پیدا می کنید. مثلاً بپرسید دروازهی تانهائوزر کجاست؟ اشعهی سی چیست؟
من آن فیلم را، آن جمله را، و موسیقی پایانی فیلم را خیلی دوست دارم.
http://shivaf.blogspot.com/2007/08/dessa-r-2-av-mina-favorita-filmrepliker.html
http://www.youtube.com/watch?v=ZTzA_xesrL8
http://www.imdb.com/title/tt0083658
http://www.youtube.com/watch?v=uJrOVLEUBgw
http://www.youtube.com/watch?v=izoNWi3TJd8
به نظرم بهترین کار این است که این فیلم را بگیرم و همکارم را دعوت کنم برای تماشای آن. این طوری کسی که اطلاعات علمی اش کم است مثل من بهتر شیر فهم می شود. ** من بر خلاف شما دانستنیها می گرفتم که باعث علاقه ام به جهان وحش و جغرافیا شد. اطلاعات علمی ام، جر در ریاضیات و آمار و منطق، همیشه ضعیف بوده. ** شاید با کمک همکارم بتوانم آن را تقویت کنم؟ خدا را چه دیدی؟ ** ممون از لینک ها، محمد
Post a Comment