11 October 2009

از جهان خاکستری - 30

در شیفت دوم کار می‌کردم. فردا 23 فوریه 1985 روز ارتش شوروی، "روز مرد"، یکی از بزرگ‌ترین جشن‌های دوران شوروی بود. هر سال هشتم ماه مارس "روز زن" بود که با شکوه بسیار در شوروی جشن گرفته می‌شد، مردان گل و شیرینی به زنان می‌دادند و حتی در کارگاه‌ها و کارخانه‌ها مردان پول جمع می‌کردند و برای زنان همکار هدیه می‌خریدند. در "روز مرد" نوبت به زنان می‌رسید که مردان را پاس بدارند. هم‌زمانی روز ارتش و روز مرد لابد از آن رو بود که مردانگی، جامه‌ای برازنده‌ی ارتش شوروی بود که کشور را و جهانی را از آفت نازیسم و فاشیسم هیتلری نجات داده‌بود.

و چه هدیه‌ای بهتر از ودکا از سوی زنان برای مردان همکار؟ راننده‌ی جرثقیل سقفی، مسئول کنترل کیفیت کارگاه، یک زن تراشکار، و یک زن نظافتچی در پاسخ شاخه‌های گل و بسته‌های شکلاتی که ما هشتم مارس سال پیش به آنان داده‌بودیم، پول جمع کرده‌بودند و دو بطر ودکا برای بریگاد ما خریده‌بودند. این ودکا را باید همان‌جا سر کار و دور از چشم سرپرستان کارگاه می‌خوردیم، که البته خوب می‌دانستند چه می‌گذرد، و به روی خود نمی‌آوردند، و چه بسا خود در اتاق‌هایشان مراسم مشابهی داشتند.

رمان راوینچیک Roman Ravinchik پیرمرد همکار همیشه مستم، که چند بار برای مستی در سر کار اخطار گرفته‌بود، سر از پا نمی‌شناخت، میان ماشین‌ها با سرخوشی می‌دوید، قطعه‌ها را عوض می‌کرد، دگمه می‌زد و کم داشت پا به رقص آورد. با دمش گردو می‌شکست: آذوقه‌ی شب رسیده‌بود – دو استکان ودکا بالا انداخته‌بود و جهان به کامش می‌گشت. لئونید گلوخوویچ Leonid Glukhovich، او نیز همیشه مست، همان که معنای "کمونیست" را در این جامعه برایم روشن کرده‌بود، که تا کنون دو بار حق دریافت حقوق ماهانه‌اش را از او گرفته‌بودند و به همسرش داده‌بودند، زیرا که او همه‌ی پول را خرج عرق‌خوری می‌کرد – او نیز در شادی کم از رمان نداشت. او نیز دو استکان ودکا بالا انداخته‌بود و سربه‌سر زه‌زوله‌ویچ Zezulevich می‌گذاشت که اهل عرق‌خوری نبود.

ساشا نبود. او در شیفت صبح کار کرده‌بود، سهم عرقش را گرفته‌بود و به خانه رفته‌بود. من نیز دو استکان نوشیده‌بودم و به پیه خوک گاز زده‌بودم. پیه سفید رنگ خوک که دودیش می‌کردند (Sala) و می‌شد مانند کالباس لای نان گذاشت و خورد، ارزان‌ترین خوراکی بود که در آن دیار گیرم می‌آمد. یک گوجه‌فرنگی هم چاشنی‌اش می‌کردم. استکان‌های بعدی که خالی کرده‌بودم سرم را مه‌آلود کرده‌بود. وزنم گویی کم شده‌بود. من نیز همیشه با عرق شاد می‌شدم، زبانم باز می‌شد، می‌گفتم و می‌خندیدم. اکنون اما همدمی نداشتم: از خنده و شوخی گلوخوویچ و زه‌زوله‌ویچ که به زبان بلاروسی بود چیزی دستگیرم نمی‌شد؛ با دنیای کهن راوینچیک به‌کلی بیگانه بودم. با که می‌گفتم؟ از چه می‌گفتم؟ به چه می‌خندیدم؟

سخت سرگرم جا دادن یک قطعه‌ی بیست کیلویی در ماشین چرخ دنده‌ی حلزونی بودم که یاروسلاو مینکه‌ویچ Yaroslav Minkevich که او را خودمانی "اسلاویک" صدا می‌زدیم، به سویم آمد و در میان هیاهوی کرکننده‌ی ماشین‌های کارگاه زیر گوشم با فریاد پرسید: ساماگونکا Samogonka (عرق خانگی) می‌خواهی؟

اسلاویک مرد نیک‌سرشتی بود- کم‌گوی و فروتن. هرگز سر کار مست نبود، البته جز امشب. سرش به کار خودش بود. تخصص‌اش چرخ‌دنده‌های داخلی بود. بسیاری چیزها یادم داده‌بود. گاه که بیمار بود یا به مرخصی رفته‌بود، ماشین‌های او را هم من می‌گرداندم. دشنام‌های زشتی را که همواره بر زبان دیگران جاری بود هرگز از زبان او نشنیده‌بودم. اما او نیز چشم دیدن همکاران عضو حزب کمونیست را نداشت. پیوسته می‌گفت: "هه...، این کمونیست‌ها!" اغلب روزها پس از کار در این‌جا، برای درآمد بیشتر در مشروب‌فروشی‌های دولتی حمالی می‌کرد: صندوق (یاشیک)‌های چوبی پر از بطری‌های عرق و شراب را از کامیون‌ها خالی می‌کرد و در فروشگاه جابه‌جا می‌کرد. از او خواسته‌بودم که اگر عرق خانگی گیرش آمد، خبرم کند. وصف عرق خانگی روسی را بسیار شنیده‌بودم و دلم می‌خواست آن را بچشم.

کمر راست کردم، دست‌های چربم را با کهنه پاک کردم، از پشت مهی که در چشمان داشتم نگاهش کردم، خندیدم و گفتم: البته! گفت: دو روبل بده!

حقوق‌مان را به‌جای آخر ماه، این‌بار همان روز پرداخته‌بودند. بانویی درشت‌اندام با روپوش کارگاه، اما با کلاه موهر آبی‌رنگ، می‌آمد و در باجه‌ای در وسط کارگاه می‌نشست، ما صف می‌کشیدیم، امضا می‌کردیم و اسکناس‌ها را از او می‌گرفتیم. کارگران با حرکاتی عصبی بی‌درنگ اسکناس‌ها را در جایی از لباسشان پنهان می‌کردند و شتابان دور می‌شدند. هرگز نفهمیدم چرا این‌چنین رفتار می‌کنند. دسته‌ی اسکناس را از جیب روی سینه‌ام درآوردم و یک دو روبلی به اسلاویک دادم. خیال می‌کردم که شیشه‌ای عرق خانگی به من خواهد داد، اما او اسکناس را گرفت، توی جیبش گذاشت، و گفت: بیا برویم!

قطعه‌ای را که تازه توی ماشین گذاشته‌بودم نشانش دادم و پرسان نگاهش کردم. با دست حرکتی کرد، مانند آن‌که توپ تنیس را به زمین بزند، یعنی این‌که ولش کن. من اما آخرین مهره‌ها را سفت کردم، دستگیره‌ها را چرخاندم، اهرم‌ها را کشیدم، و دگمه‌ی دستگاه را زدم تا در غیابم دستگاه کار خود را انجام دهد، دستان چربم را با کهنه پاک کردم، و کهنه به‌دست همراه اسلاویک رفتم.

اسلاویک مرا با خود به اتاق برقکاران کارگاه برد. نخستین بار بود که به آن‌جا گام می‌نهادم. هیچ گمان نمی‌کردم که در آن‌گوشه از زیر سقف بلند کارگاه بزرگمان چنین اتاقی جا داشته‌باشد. پنج‌شش نفر بر گرد میز چوبی کهنه و کثیف و چربی نشسته‌بودند و لیوان‌هایی به‌دست داشتند. از آن میان تنها زیگمانتوویچ Zygmantovich را می‌شناختم که پاهای کج و کوتاه و معلولی داشت و هرگاه که ماشین‌های ما از حرکت می‌ایستادند، او بود که لنگان می‌آمد و با دستان توانا و دانش و تجربه‌اش ماشین را راه می‌انداخت. او عرق نمی‌خورد و لیوانی نداشت، و گویی همه‌ی توان پاهای ناتوانش را به پسرش آندره‌ی Andrei داده‌بود که یکی از ستارگان تیم ملی فوتبال بلاروس و تیم ملی اتحاد شوروی بود.

اسلاویک و من کنار میز نشستیم. برخی از حاضران را نخستین بار بود که می‌دیدم، اما آنان همه گویا من، این موجود غریب کارگاه را به دیده‌ی کنجکاوی دیده‌بودند و می‌شناختند. لیوانی پر از عرق خانگی توی کف دستم گذاشتند و تازه فهمیدم که قرار است همان‌جا بابت دو روبلی که اسلاویک گرفت عرق خانگی بخورم. زیر نگاه کنجکاوشان نیمی از لیوان را جرعه‌جرعه نوشیدم. گویی خیالشان راحت شد که "طرف اهل است و از خودمان است"، و گپ‌وگفت خود را پی گرفتند. من اما اکنون مست بودم و نمی‌دانم چه گفتم و چه شنیدم. آشنایان همواره درباره‌ی عرق خانگی روسی هشدارم داده‌بودند که چنین و چنان مردافکن است، اما اکنون دیگر اهمیتی نداشت: اکنون دیگر هیچ چیزی هیچ اهمیتی نداشت. خسته بودم. بیزار بودم. می‌خواستم دقایقی، ساعاتی، تا ابد، همه چیز را فراموش کنم. می‌خواستم به تعهد، وظیفه، باید، نباید، قید، بند، اخلاق، بی‌اخلاقی، شکست، پیروزی، آینده، گذشته، دیوار، مرز؛ به هیچ چیز فکر نکنم.

مرز...، اما مرز آن‌جا در برابر چشمانم بود: سرم را که برگرداندم یک نقشه‌ی بزرگ شوروی سراسر دیوار سمت راست را پوشانده‌بود. نگاهم بی‌اختیار به‌سوی جنوب غربی، به جنوب جمهوری‌های قفقاز، به سوی مرز ایران لغزید، و از همان فاصله توانستم بخوانم: Ардебил، اردبیل! نخستین بار بود که در طول نزدیک به دو سال گذشته چشمم به نقشه‌ای می‌افتاد که ایران هم در آن بود. برخاستم، تلوتلوخوران، بی‌اختیار، گویی جادو شده‌باشم، همچون کسانی که در خواب راه می‌روند، با نگاهی که روی نام اردبیل دوخته شده‌بود، به‌سوی نقشه رفتم. همه ساکت شدند. اسلاویک ترسید و شگفت‌زده و نگران نیم‌خیز شد تا زیر بازویم را بگیرد، اما پیش از آن که کاری بکند من به نقشه رسیده‌بودم و داشتم نشان می‌دادم: این شهر من است! من از این‌جا آمده‌ام!

همه از جا جهیدند؛ نیمکتی واژگون شد؛ و چندین صورت بر گرد صورت من، چشم بر نقشه دوختند، خواندند: "آرده بیل؟ آهان؟" و پرسش‌های بی‌شمار: چه‌جور شهری‌ست؟ چه‌قدر جمعیت دارد؟ چرا آمدی؟ چه‌طور آمدی؟ کجا از مرز رد شدی؟ مگر مرزهای ما سیم خاردار و مرزبان ندارد؟ مگر می‌شود از مرزهای ما رد شد؟ می‌کوشیدم آرام و سنجیده پاسخشان بدهم، اما دیگر آن‌جا نبودم. مه عطرآگین شامگاهان اردبیل را در سر داشتم؛ بر فراز دریای ابرهای گردنه‌ی حیران پرواز می‌کردم: این‌جا چه می‌کردم؟ این‌جا چه می‌کردم؟

نمی‌دانم چه مقدار دیگر نوشیدیم، چه گفتیم و چه شنیدیم، کی پراکنده شدیم، کی اسلاویک و دیگر همکاران رفتند، و من مانده‌بودم و داشتم آخرین ماشین چرخ‌دنده‌تراشی را پاک می‌کردم. در پایان هر شیفت ما می‌بایست ماشین‌ها را از روغن و براده‌ها و تراشه‌ها پاک می‌کردیم و به شیفت بعدی تحویل می‌دادیم، وگرنه سرپرستان کارگاه جریمه‌مان می‌کردند. و من اکنون داشتم برس می‌زدم و کهنه می‌کشیدم؛ برس می‌زدم و کهنه می‌کشیدم: می‌بایست وظیفه‌ام را به بهترین شکل انجام می‌دادم؛ می‌بایست ثابت می‌کردم که من کارگر خوبی هستم؛ نمی‌توانستم بپذیرم که من و دیگر هم‌میهنانم که در کارگاه‌های دیگر و در کارخانه‌های دیگر کار می‌کردیم به کم‌کاری و تنبلی شناخته‌شویم؛ کمرم درد می‌کرد؛ داشتم تابلوهای تعاونی‌های روستایی پیرامون اردبیل را سمباده می‌زدم؛ برس می‌زدم و برس می‌زدم. رفته بودم و عرق‌خوری کرده‌بودم و از کار عقب افتاده‌بودم. باید جبران می‌کردم: این تراشه‌های لعنتی تمامی نداشتند هر چه برس می‌زدم و جارو می‌زدم؛ ... و آن مه عطرآگین...

ناگهان صدایی در سکوت کارگاه به خود آوردم: تو هنوز این‌جایی؟ ولش کن، بس است دیگر! گریگوری مرکین Grigori Merkin رئیس نیمه‌ی دیگر کارگاه بزرگمان بود که او را گریشا صدا می‌زدند. مردی بود آرام و دوست‌داشتنی؛ یهودی بود و از همین رو (چرا؟) کم‌وبیش همه‌ی اعضای بریگاد من دوستش نداشتند: "اون یه‌وره‌ی! !Он еврей"، "طرف جهوده!". گویی حکم دادگاه با همین یک صفت صادر شده‌بود. هرگاه گذارش به سوی ما می‌افتاد، سربه‌سرش می‌گذاشتند و دشنام‌هایی بارش می‌کردند، و او با لبخندی کج و ابلهانه می‌گذشت و هیچ نمی‌گفت. اکنون راست می‌گفت. آن‌چنان غرق تمیز کردن ماشین شده‌بودم که گذشت زمان را فراموش کرده‌بودم. ساعتی از پایان کار شیفت ما که دوازده شب بود گذشته‌بود. همه رفته‌بودند و گریشا که نوبت کشیک
اش بود آمده‌بود تا به همه‌جا سرکشی کند و کارگاه را قفل کند و برود. برس را رها کردم. کهنه را انداختم و رفتم تا لباس عوض کنم.

بیرون برف می‌بارید. آخرین تراموای داشت از دور می‌آمد. در دل از گریشا سپاسگزار بودم که به‌موقع بیدارم کرد، وگرنه با رفتن این تراموای معلوم نبود چگونه باید خود را به خانه می‌رساندم. دویدم، سوار شدم، و خود را روی یکی از صندلی‌های تراموای رها کردم. تراموای شاید دو یا سه نفر دیگر بیش‌تر مسافر نداشت. باید تا آخر خط می‌رفتم، چند صد متر پیاده می‌رفتم، و بعد اتوبوسی را که تا خانه‌مان می‌رفت می‌گرفتم. خسته از کار روز، مست، و با مه عطرآگین اردبیل در سر، با نشستن روی صندلی تراموای، خوابم برد.

با ضربه‌ای به شانه‌ام بیدار شدم و پیرامون را نگریستم. در واگون تراموای تنها بودم. زن درشت اندام راننده با کلاه موهر صورتی‌رنگ در اتاقک دربسته‌اش نشسته‌بود و هیچ‌کس در پیرامونم نبود. تراموای در ایستگاه پایانی ایستاده‌بود. نمی‌دانم کدام انسان نیکوکاری دلش برایم سوخته‌بود و بیدارم کرده‌بود و رفته‌بود، وگرنه دقیقه‌ای دیگر تراموای به‌سوی قرارگاه پایانی خود می‌رفت و من تا صبح نمی‌توانستم خود را به خانه برسانم. از جا جهیدم و خود را از تراموای به زیر افکندم. هنوز برف می بارید و اکنون بیش از ده سانتی‌متر روی زمین نشسته‌بود. آخرین اتوبوس محله‌ی ما رفته‌بود و چاره‌ای نبود جز آن که آخرین ترولیبوس (اتوبوس برقی) را که از دو کیلومتری خانه‌مان می‌گذشت، سوار شوم.

دیگر جای شوخی نبود و باید خود را بیدار نگاه می‌داشتم. رسیدم و پیاده شدم. این‌جا باد همیشگی محله‌ی ما "یوگو زاپاد" برف را توی صورتم می‌پاشید. سخت تلوتلو می‌خوردم. پاهایم هیچ به فرمانم نبودند. چگونه می‌خواستم این دو کیلومتر را با این پاها در این بوران بروم؟ گام‌هایم به‌جای این‌که راست به پیش بروند، از این سوی عرض سه‌متری پیاده‌رو به آن سو می‌رفتند، و گاه عقب‌گرد می‌کردم و چند گام از خانه دور می‌شدم. شب جشن بود و بر خلاف شب‌های دیگر که در این ساعت هیچ موجود زنده‌ای در این مسیر دیده نمی‌شد، امشب تک و توک کسانی می‌آمدند و می‌رفتند. مرد مستی آن‌جا بر زمین افتاده‌بود، پاهایش را توی شکمش جمع کرده‌بود و لحافی از برف رویش نشسته‌بود. کسی اعتنایی به او نمی‌کرد. این منظره‌ای آشنا در این سرزمین بود. مرد ساعتی بعد به‌هوش می‌آمد و خود را به جایی می‌رسانید. فقط باید دعا می‌کرد که در این فاصله پلیس او را در آن حال نبیند، وگرنه سخت آزارش می‌دادند و برایش گران تمام می‌شد. من نیز دلم می‌خواست جایی در همان حوالی روی برف‌ها دراز بکشم و لختی بیاسایم، اما هیچ استطاعت پی
‌آمدهای آن را نداشتم. پس با همان گام‌های قیچی‌وار می‌رفتم.

برف. باد. برف. سرما.... و برف، یعنی اردبیل. صحنه‌ی نقشه و صورت‌هایی که می‌خواستند اردبیل را ببینند پیش چشمم آمد. چه‌قدر دلم می‌خواست فاصله‌ها به همان کوتاهی بود که روی نقشه دیده می‌شد و می‌توانستم گامی به عقب بردارم و اکنون در میهن، در ایران، در اردبیل باشم. این افکار گام‌هایم را سست می‌کرد. بی‌اختیار چرخی زدم، نزدیک بود بیافتم، و باز نگاهم به آن مرد خفته بر برف افتاد: نه! باید بر پا بود؛ باید رفت؛ باید به خانه رسید.

نمی‌دانم چه زمانی گذشت تا آن‌که در خانه را گشودم و گام نااستوارم را به درون نهادم. همسرم که عادت نداشت زود بخوابد، بیدار نشسته‌بود. در نگاهش نخست ترس دیدم. با آن سر و روی برف‌گرفته، حال پریشان، پاهای نا استوار، نگاه خمار و مردمک‌های گشادی که من داشتم، حق داشت. و نمی‌دانم چرا ناگهان بغض گلویم را گرفت، دو گام آن‌سوتر در آستانه‌ی آشپزخانه همچون فانوسی تا شدم، با کفش و کلاه و پالتو، و برف بر لباس، فرو نشستم؛ فرو ریختم. ویران شدم. و اشکم را رها کردم. آرام و بی‌صدا هق‌هق می‌کردم و می‌گریستم. نمی‌دانم چرا: برای دوستان و رفقایم که اکنون دوسال بود در زندان‌های جمهوری اسلامی و زیر شکنجه بودند؟ برای دعواهای بی‌معنی و بی‌حاصل حزبی و تشکیلاتی که از همان فردای ورودمان به این سرزمین دامنگیرمان بود؟ برای خودم که از عضو نورچشمی حزب به هیچ، به صفر سقوط کرده‌بودم، که از مهندس رئیس دفتر فنی کارخانه به شغل تراشکاری رسیده‌بودم؟ برای همسرم که با رؤیای بهشت به جهانی آورده‌بودمش که برای او و برای من جهنمی بیش نبود؟ برای فرصتی که در طول ازدواج و فرار شتاب‌زده‌مان هرگز پیش نیامد تا برای او توضیح دهم چه چیزهایی، و از جمله چنین سرنوشتی شاید در انتظارمان باشد؟ یا شاید خیلی ساده دلم برای آن‌سوی نقشه‌ی جغرافیا، برای اردبیل، برای آغوش گرمی در میهن تنگ شده‌بود؟

نمی‌دانم. همسرم آمد و در کنارم نشست، سرم را روی شانه‌اش گرفت، نوازشم کرد و پیوسته تکرار کرد: "گریه نکن! گریه نکن!" گریه‌ام را فرو خوردم، و از او خواستم ببیند که آیا ماهیانه‌ام هنوز توی جیبم هست، یا نه. می‌ترسیدم که در آن حال مستی کسی پولم را از جیبم زده‌باشد و ما ماهی گرسنه بمانیم. چه خوب که دختر یک‌ساله‌ام که او هم عادت داشت تا دیر وقت شب بیدار بماند، اکنون خوابیده‌بود و این حال مرا ندید.

15 comments:

محمد said...

خیلی خوب نوشتید. کیست که در غربت زندگی کرده باشد و احساس نکرده باشد که هیچ شده و دلش نخواهد سیر گریه کند؟
اما دو سوال، چرا چپ در ایران تا به این حد مقید بود؟ و چرا علی رغم انبوهی از اطلاعات درباره شوروی باز فریب رویایی سراسر دروغ را خورد؟
یادم هست آن چه چشم مرا باز کرد فیلم های اروپای شرقی بود، آندره وایدا و چند کارگردان دیگر که نامشان را به خاطر ندارم. شاد باشید، محمد

حسن said...

اگر دوست داشتيد منتشر كنيد
نوشته شما بسيار زيباست خيلي خوب تصوير ميكنيد به عنوان مثال آنجا كه اسلاويك مي خواهد شما رابه محفل ساماگون خور ها ببرد" با دست حرکتی کرد، مانند آن‌که توپ تنیس را به زمین بزند، یعنی این‌که ولش کن"
من ديده ام كه روسها از حركات دست و صورت در صحبت هايشان استفاده مي كنندو هنگامي كه متن شما را مي خواندم احساس مي كردم دارم فيلم تماشا مي كنم
و يا آنجا كه از احساس بعد از خوردن اولين كام ساماگون مي گوئيد
"خسته بودم. بیزار بودم. می‌خواستم دقایقی، ساعاتی، همیشه، همه چیز را فراموش کنم. می‌خواستم به تعهد، وظیفه، باید، نباید، قید، بند، اخلاق، بی‌اخلاقی، شکست، پیروزی، آینده، گذشته، دیوار، مرز؛ به هیچ چیز فکر نکنم"
اين حس تمامي آدمهائي است كه قبل از خوردن مشروب افكار آزار دهنده ائي دارند
آنجا كه پس از عرق خوري بر مي گرديد به سر كار و آن فلاش بك زيبا به سالهاي قبل و سمباده زدن به تابلو ها زيباست
و اما پايان آن كمي عجلولانه است و آن ريتم زيباي نوشته تان با ورود به خانه و حضور كمرنگ همسرتان به متن نمي خورد نمي دانم شايد خواسته ايد به واقعيت وفادار باشيد و همين كه رسيديد خوابتان برد يا هرچه پايان هر نوشته مكتوب سراغاز جاودانگي آن است زيرا از هر نوشته انتهاي آن هميشه بياد مي ماند

Anonymous said...

اگر حافظه یاری کند، بخشی از مطلبی را برایت می نویسم که در همان روز های تلخ نوشته شده.
و اما قبل از آن باید بگویم من آن دو کیلومتر را همیشه دوست می داشتم، و اغلب در روز های زیبای زمستان بعد از کار آن تکه را پیاده می رفتم تا با برف، از دل آتش گرفته بگویم حرف حرف
اغلب از بخش دهم منظومه ی یوگنی آنیه گین پوشکین می خواندم:
در آن بخش زمستان با تمام عظمت خود آغاز می گردد.


و تُت گُد
اسینایا پاگُدا
استایاله دُلگا نه دوره
زیمی ژدالا
ژدالا پریروده
سنگ ویپل تُلکه و یانواره
نه تر یت ِ به نوج
پراسنووشیس رانا
و آکنو اوویدله تاتیانا
لوکیه اوزوری
درویه و زیمنیم سربری
سروک ویسیولیخ نه دواره
ای میاکا اوسلانیه گوری
زیمی بلیستاتلنیم کاورم
فسیو یارکا
فسیو بیلُ کوروگوم
..................

همیشه برف برایم بهترین دوست بود، با برف غم کشی می کردم، سبک و خنک می شدم، هنوز برای برف انبوه آن روز ها دلم گاه لک می زند.

باز کن پنجره را

باز کن پنجره را
که دلم زین همه غم می گیرد
باز کن پنجره را
که دلم زین همه بی مهری دوست می میرد
گر شکستند هزاران شاخک
زان درخت پر بار
ور یکی میوه فرو افتاد
به حیاط همسایه ی مان
دست بردی تو به آن
نه ز مهری که در داشت نگاه
نه بدان فکر نکو
گاز بر دل پاکش زده شد
گفتند که تو بیگانه کجا آمده ای؟
به دیار همه خوبا
تو چرا آمده؟
شکوه می کرد دلکم پیش منی چون خود او
از غم افروخته رو
یاد می آیدت ای دوست
کزان نرده ی چوبین به فرازش رفتی
بنوشتی تو چنین:
زنده باد کشور شورا و همه
آنچه از باغ و بر عشاق است
دشمن خلق ترا بگرفت در ره کار
بنواخت دو صد ضربه از آن شلاقش
به تو گفت: گر شوی عاشق همسایه ی خود
.........
بنمود او ره دار
گفت : گر کنی تکرار
می آویزمت ار چوبه ی دار
و تو گفتی:که مرا از چوبه دار ترسانی
عاشقم من به هزار رشته ی مهر
بسته ام این دلک غمگینم
به دو زلفان زرینه ی نو
...................
اینک تو بیگانه مرا می خوانی
او بیگانه پرستم خواند
مانده در دشت تفکر به نگاه
دست یازم با کجا
گر شکستی تو چنین
دست دیرینه ی امید مرا؟

مینسک خانه شماره ی چهار
دسامبر 1986
یک روز تیره ی تلخ

لیثی

Anonymous said...

سلام و خسته نباشید
در کامنت قبلی فکر کنم یادم رفت سلام بکنم

ببخشید، که گاه، وقتی چون بادی سوزناک تلخ خاطره می پیچد
در جان خیال، همه ی چیز های دیگر از یاد آدم می رود

حافظه ی خوش شیوا
چه دقیق تابلو می سازد زیبا!
تابلویی که در جان آدم زنده می شود دوباره، و می ماند دیر.
اما ای کاش برای استحکام سخن، ماندگاری و تأثیر گذاری هرچه بیشتر، از دیالگ هم استفاده کنید.
حافظه ی خوب و قلم شیوای شما با دیالگ حال و هوای دیگری خواهد آفرید، و آن وقت است که خواننده به جای نقالی با داستان روبرو می گردد. آری، بانی این زیبا، بیشک گفتگو می گردد.
بجای کارگران کارخانه، بجای اردبیل، بجای برف، بجای، صدای دستگاه تراشکاری، و بجای خانمتان، و در یک کلام به جای همه شما سخن گفته اید و این کار یک داستان خوب را در حد نقالی و خاطره گویی نگاه میدارد، داستان وقتی در اوج است که گه گاه حرف هر کسی را از زبان خودش بشنویم.
شاد باشید
لیثی

Anonymous said...

دست یازم با کجا

در سطر بالا، دست یازم به کجا، درست
است

و این نکته نیز باید گفته شود که ایجاد گفتگو در خاطره نویسی کمی مشکل است
زیرا خاطره دارایی شخصی تو است، حضور تو بیش از حضور هر کسی آنجا موج می زند؛ به همین خاطر قوی وجود تمایل زیادی به یکه تازی دارد در دریای زندگی، در طوفان دیروز. پس وقتی خاطره نویس دانای کل است، خیلی هم نمی توان بر او گرفت؛ زیرا هر کاری که بکنی حس مالکیت خاطره را نمی توان از مالک آن ستاند.
اما بر اثر تمرین این کار شدنی است، و اگر موفقیت حاصل شود، می توان گفت که قلم زن موفق شده از خاطره داستان یا رمان بسازد.
این کار اگر بشود خوبی های زیادی دارد از جمله از شتاب کردن در نوشتن جلوگیری می کند
در حالی که خاطره نویس در شرایط دیدن فیلم پر شتاب دیروز خود است.
او اینجا قبل از اینکه موفق شود مشغول کار فنی گردد، رود خاطره، دست دیروز او را می رباید، بی هیچ اجازه ای.

و اما یک کلمه با آن دوستی که نوشته بود اغلب خاطره ی پایان داستان است که در یاد خواننده می ماند.
باید خدمت آن عزیز عرض کنم که اگر این شور و حال طبیعی صورت گیرد آری زیباست، اما خیلی نباید تلاش کرد که به شکل مصنوعی به آن دامن زده شود. از سوی دیگر شما باید در نطر داشته باشید که این خاطره است و بیشک اگر بخاطر زیبایی فنی به خبری نادرست آغشته گردد، مثل این است که به جای گندم در مزرع آن، دانه های ارزن حاصل کشته گردد. و این صادقانه نیست، در حالی که صداقت، غنچه ی قلم را حتی در زمستان خاطره خندان می کند، یعنی زیبایی سخن را دو چندان می کند.
و باز از سوی دیگر مستی که بر پای به زور می ایستد، سرنوشت طبیعی اش از پای افتادن است و به خواب رفتن، و هر چیز دیگری اینجا صمیمیت سخن را لطمه پذیر می سازد.
از این ها گذشته حسن آقای گل، چه صحنه ای از این با شکوه تر؟ : لول و خرد و خراب و مست، شانه به شانه، دست به دست، در پیش پای یار به زانو در افتادن.
به به! خدای من، از این زیباتر نمی شود.
لیثی

Shiva said...

محمد عزیز، چیزهای سختی می‌پرسید. پاسخ شسته رفته‌ای ندارم و به گمانم این بحث پایانی ندارد. شاید در ‏آینده از مجموعه‌ی پاره یادداشت‌هایی از این دست بتوان پاسخ‌هایی بیرون کشید.‏

حسن عزیز و لیثی عزیز، از لطف شما و از راهنمایی‌های پر مهرتان سپاسگزارم. خواهم کوشید که به کارشان ‏بندم.‏

Anonymous said...

شیوای عزیز ، و این هم معنی شعر پوشکین برای خوانندگان وبلاگ شما

در آن سال
هوای پاییزی
مدت زیادی در حیاط ماند
زمستان منتظر بود،
منتظر بود طبیعت
تا اینکه در شب سوم ژانویه
برف 1 بارید
تاتیانا 2 که زود بیدار شده بود
روی شیشه ی پنجره
نقش های سبکی را به تماشا نشست
درختات نقره آگین
و زاغ ابلق
در حیاط شادمان بود
کوه ها را روپوشی نرم پوشانده بود
زمستان قالی درخشانی را می مانست
همه چیز تابناک بود
همه چیز سپید بود در اکناف.

1 - در روسیه جشن سال نو را تمام و کامل نمی دانند اگر در شب عید روی برف نرقصند؛ این است که پوشکین به این نکته که برای مردم سلاویان شرق بسیار با اهمیت است، توجه داشته.

2 -کتاب یوگنی آنیه گین، که یک تراژدی عشقی است، دو شخصیت اصلی آن یوگنی آنیه گین و تاتیانا هستند.
از این داستان اپرایی پر شکوه، و به یاد ماندنی ساخته شده.
شاد باشید
لیثی

حسن said...

شيواجان-ليتي عزيز
هر اثر هنرمندانه قالبي دارد و محتوائي و هيچ كدام نيز بر ديگري ارجحيت ندارد به زعم بنده تكرار مي كنم به زعم اين حقير محتواي نوشته شيوا اينها است
يكي از نياز ها ي بشري هويت اوست كه ارتباط تنگاتنگي با مليت و وطن او دارد يعني كسي كه وطن ندارد هويت ندارد كسي كه دور از وطن است چيزي گم كرده و كم دارد مشخص است كه نويسنده غم غربت دارد حتي 24 سال بعد از آن هنوز غم غربت دارد و زخم آن دوران كهنه شده ولي التيام پيدا نكرده باز هم شيوا مشخص نمي كندكه اين غمي كه اورا مثل فانوس تا ميكند و مي گريد چيست و خواننده را رها مي كند تا خود تصميم بگيرد كه اين غم دوري از اردبيل است يا به خاطر دوستان كشته شده يا از سقوط شرايط كاري خودش از مهندسي به كارگري يا از احساس شرم عميقي كه مرد ايراني به واسطه زجري كه همسرش به خاطر شرايط زندگي مي كشد و خود را رها مي كند و مي گويد نميدانم
اما از نظر قالب نوشته شيوا يك خاطره داستان است كه حقيقي بودن آن را فقط خود شيوا مي داند و بس و براي من خواننده مهم نيست كه نويسنده چقدر به واقعيت وفادار است البته شيوا در نوشت اش نكاتي را رعايت مي كند تا نوشته اش حقيقي جلوه كند يكي دادن لينك به نوشته هاي خود و ديگران و دومي كه مهم تر از قبلي است بي طرفي وي نسبت به موضوعات است اما يك چيزي كه كمتر به آن اشاره ميكند كه مي تواند موثر باشد اين است كه وي مي تواند از خوبي ها هم بگويد مي تواند از خصايص مردمان اسلاو-از خصايص خوب دوران شوروي بگويد تا خواننده بيش از گذشته به وي اعتماد كند البته در نهايت به اين جمله دقت كنيد
Literature was not born the day when a boy crying “wolf, wolf” came running out of the Neanderthal valley with a big gray wolf at his heels; literature was born on the day when a boy came crying “wolf, wolf” and there was no wolf behind him. / Vladimir Nabokov
ژان كريستف يادتان مي آيد با ترجمه محشر مرحوم به آذين آيا مهم است كه ژان وجود خارجي دارد يا ندارد؟
هر نوشته يك ر ريتمي دارد فرازي و فرودي اما نوشته شيوابهتر بود در قبل از جمله همسرم آمد و در كنارم نشست تمام مي شد

Anonymous said...

ممنون از متن زیبا و با احساس كه نوشتید.

جهانگرد said...

سلام
بسیار دردناک بود خاطره تان بغض گلویم را گرفت
بسیار عالی به تصویر می کشی گویی پیش چشمم این اتفاقات رقم خورده اگر تصویر از ان روزها در اختیار دارید در بلاگتان قرار دهید تا ببینیم چه مقدار تصورات ما با واقعیت فاصله دارد
ممنون

Anonymous said...

حسن آقای گل بر نکته دانی شما درود، همین بحث ها است که در جان و نهان قلم زن چشمه آفریده ضعف شویی می کند تا ادبیات هرچه زیباتر و دلنشین تر گردد
اساس در این بحث ها، همیشه، برای من صداقت است، باقی مسایل را ما می توانیم از هم، از زندگی، از کتاب، از گذر زمان بیاموزیم.
و در باب خوبی ها نیز من هرگز سانسور نمی کنم، چنانکه در باب بدی ها نیز صادقانه عریان می گویم.
از خوبی های آن زمان می توانم یکی را برایتان بگویم، هفت سال است که در غرب زندگی می کنم، هنوز نتوانسته ام
به یک اپرا بروم. نمی دانم چرا همیشه در خسته ترین لحظات هیاهوی غریب اپرا با شعر وجودم همسویی خاصی داشته. در روسیه ی سفید تقریباً هر ماه با پول اندکی به اپرا می رفتم، من آنجا در مجموع زندگی خوبی نداشتم، رنج زیادی بردم، بین رفقای خود نیز که اغلب گروه گروه می زیستند غریب بودم.
ولی با همه ی این ها دیروز که از پوشکین و اپرای پر شکوه یوگنی آنیه گین می نوشتم، ناگهان خود را در سالن بزرگ اپرا باله ی مینسک دیدم، و حالی رفت که باید بگویم، چو ما شوی بدانی.
شاد باشید
لیثی

Shiva said...

جهانگرد عزیز، عکاسی در آن دیار و در آن هنگام، به‌ویژه عکس رنگی، خود داستانی‌ست که شاید به آن هم ‏برسم. اگر منظورتان عکس از محیط است، چندان چیزی ندارم. اما چند عکس از خودم در آن زمان در سایت ‏شخصیم در نشانی زیر می یابید:‏
http://web.comhem.se/shivaf/photo.htm

حسن عزیز، جمله‌ای که از ناباکوف نقل کرده‌اید بسیار زیباست. به گمان خودم از خوبی‌های مردم آن‌جا در این ‏نوشته کم نگفته‌ام: از هدیه دادنشان به یک‌دیگر، تا بیدار کردنم در تراموای.‏

Vancouver said...

بسیار زیبا، دردناک، تاثیرگذار ،و تحسین برانگیز بود. زنده و سرافراز باشی شیوا جان.

محمد said...

دیروز فیلم ورای کوچک از سینمای شوروی سال 1988 را به سختی تماشا کردم. کافی است فیلم را ببینی تا به نیهیلیسم ریشه دار در شوروی و پوسیدگی زندگی در آنجا پی ببری. آیا شوروی دهه شصت و هفتاد متفاوت بود که رفقای ما چیزی از احوال آنجا بروز نمی دادند؟

بهنام said...

به نظر من یکی از قشنگترن پستهایتان در روزهای اخیر بود
همیشه شاد و پایدار باشی