بسیاری از کسانی که در فاصلهی سالهای 1347 و 1354 دانشجوی دانشگاه صنعتی آریامهر (شریف کنونی) بودهاند، زهرا ذوالفقاری، دانشجوی دانشکدهی شیمی را از دور و نزدیک میشناسند. او دختری بالابلند بود که همه جا دیده میشد و در بسیاری از فعالیتهای دانشجویی شرکت داشت. در آغاز دانشجوی ممتازی بود، اما بهتدریج به فعالیتهای سیاسی روی آورد و درس برای او، مانند بسیاری دیگر، در درجهی پایینتری از اهمیت قرار گرفت. با اینهمه او در سال 1354 فارغالتحصیل شد و من دیگر هیچ خبری از او نداشتم، تا آنکه دیشب، پس از 34 سال، او را در برگهای پر درد و رنج خاطرات زندان عفت ماهباز یافتم و سرگذشت غمانگیز او خواب از چشمانم ربود.
عفت ماهباز از نوروز 1363 تا مرداد 1369 به "جرم" عضویت در سازمان فدائیان خلق (اکثریت) در شکنجهگاههای جمهوری اسلامی بهسر برد و اکنون ساکن انگلستان است. کتاب او "فراموشم مکن" نام دارد که نشر باران (استکهلم) آن را در سال 2008 منتشر کردهاست. شاید بهزودی چیزی دربارهی این کتاب بنویسم، اکنون اما فقط سرگذشت زهرا ذوالفقاری را از آن نقل میکنم. عفت ماهباز مینویسد:
«زهرا ذوالفقاری از هواداران خط سه (حزب کمونیست، یا شاید سهند) بود. دختر قدبلندی که معمولاً سرش در کار خودش بود و کمتر مایهی آزار و اذیت گروههای دیگر. آنچه زهرا را برایم جالب کردهبود، دوستی عمیق و عاطفی او با نوشین بود. آنها فاصلهی سنی زیادی با هم داشتند. شاید به همین دلیل دوستی این دو در آن جمع بیشتر بهچشم میخورد. آنها دور از هیاهوی بند، سرشان به هم گرم بود و ساعتها با هم حرف میزدند. زهرا جزو کسانی بود که از بند عمومی به اتاقهای در بسته، یعنی بند ملیکشها منتقل شدهبود.
در آنجا زندانیان سلولهای دربسته را طبق قرار روزی سه بار و گاهی هم در هنگام سحر به توالت میفرستادند. پیش از این که به بند ما منتقل شود، بند یکیها، روزهای متمادی بود که در تنبیه هواخوری بهسر میبردند و زندانبانان گاه آنها را بهجای سه بار، دو بار در روز به دستشوئی میفرستادند. به همین دلیل فشار زیادی روی زندانیان بود. یکی از روزها که نوبت دستشویی بچههای بند یک یا بند ملیکشها بوده، زندانبانان در را باز نمیکنند، اگرچه مدتها بوده که زندانیان پشت در اتاق فلش گذاشتهبودند. زهرا نیاز به توالت داشته و هرچه دوستانش به او میگویند از سطل اضطراری اتاق برای ادرار استفاده کند فایدهای نمیکند. زهرا شروع به در زدن میکند. مدتی طول میکشد و پاسخی نمیآید. او از پشت در فریاد میزند: "فاشیستا در رو باز کنین".
پاسدارها در را باز میکنند و میگویند: "چه کسی میخواد بره دستشویی؟" زهرا را از اتاق برای رفتن به توالت میبرند و دیگر او را به اتاق باز نمیگردانند. 20 روز بعد که زهرا را به بند دربسته باز میگردانند حالت او دگرگون شدهبوده و شعار میداده. ما در بند بالا شنیدیم که وضعیت روحی او بههم ریختهاست. زهرا میگفته: "بچهها مگه نشنیدین انقلاب شده، مردم جلوی اوین شعار آزادی میدن. مردم دارن میان که ما رو آزاد کنن. همه چیز تموم شده." بعد از مدتی هم با اینکه وضعیت روحی او بهتر نشدهبود او را دوباره به سلول باز میگردانند.
زهرا در زمان پهلوی هم در زندان بود و در دورهی حکومت اسلامی نیز از سال 1361 دستگیر شدهبود. او از جمله افراد تیزهوشی بود که در کنکور دانشگاه صنعتی اول شدهبود. بسیار مهربان و صادق هم بود. در سال 1367 زمانی که زندانیان را برای نماز خواندن شلاق میزدند همه صدای بلند او را میشنیدند که شعار آزادی میداد: "در را باز کنید. درها و پنجرهها را باز کنید." پاسدارها او را به زیر مشت و لگد میگرفتند. بعد از اعدام و شکنجههای سال 1367 او را آزاد کردند. او گاه در خیابان میایستاد و شعار آزادی میداد. دوباره دستگیرش میکردند و به اوین باز میگرداندند. هر بار برادرش میآمد و او را به خانه میبرد.
بعد از این که آزاد شدم، در واقع در دوران مرخصی در تابستان 1369 شنیدم که زهرا در تیمارستان است. به دیدارش رفتم. دیداری که درد و رنج مرا افزایش داد. زهرا در بخش ویژه با مراقبتهای ویژه بود. در اتاق کوچکی که میله داشت و روی میلهها توری کشیده شدهبود. جایی بدتر از سلولهای سیمانی آسایشگاه اوین. او با کمال تعجب مرا شناخت و از این که به دیدارش رفتهام تشکر کرد. من از دیدن این صحنه دلم ریش شدهبود. البته سعی میکردم نفهمد.
اولین حرفی که زد این بود: "منو شرمنده کردی. امیدوارم منو ببخشی که آزارتون میدادم، شما رو بایکوت میکردم. چه کار وحشتناکی بود..."
خندیدم و گفتم: "این چه حرفیه... به این موضوع اصلاً فکر نکن."
بعد از کمی صحبت، دوباره موضوع بایکوتهای زندان را به میان کشید، با صمیمیتی که انسان میتوانست بفهمد که دروغ نمیگوید.
در اواخر سال 1369، چند ماه بعد از آزادی از زندان، در یک شرکت تحقیقات شیمیایی در کرج مشغول به کار شدم. زهرا هم همانجا استخدام شد. او هر ساعتی که دلش میخواست میآمد. رئیس آن شرکت، دکتر جلیل مستشاری، از موقعیت زهرا کاملاً باخبر بود. او میخواست زهرا احساس کند که دارد مثل همه کار میکند، درآمد دارد و سربار کسی نیست. دکتر جلیل مستشاری، این انسان نیک روزگار ما، برای بسیاری از بچههایی که از زندان رها شدهبودند شغل پیدا کرد و آنها را بیمه کرد. او کمک کرد تا ما هرچه سریعتر به شرایط عادی و معمولی زندگی باز گردیم. او ستارهی شبهای تار زندگی ما شد و با ایجاد کار برای امثال من و زهرا ذوالفقاری کمک کرد تا به مداوای زخمهای درونمان بپردازیم. عموجلیل، بی آنکه به خط و خطوط فکر افراد توجه کند کمک زیادی به ما کرد؛ بی هیچ چشمداشتی. با کمکهایی اینچنین شاید اندک امنیتی برای ادامهی زندگی یافتیم وگرنه تلفات و خودکشیهای بیرون از زندان میتوانست افزایش پیدا کند.
با این وجود زهرا هر چند ماه یک بار دوباره حالش بد میشد. در سال 1370 و 71 در تیمارستان میدان امام حسین به دیدنش رفتم. او را هر بار در بخش تحتالحفظ تیمارستان بستری میکردند. یادم میآید حرفهایی میزد که خبر از وقوع انقلاب میداد. از انقلاب و تظاهرات مردم در خیابانها میگفت. او گاه در پایان حکومت پهلوی سیر میکرد و گاه در حکومت اسلامی. گاه میخواست حکومت پهلوی را سرنگون کند، گاه حکومت اسلامی را. دوران انقلاب و دوستانش را خوب بهخاطر داشت. گاه نیروهای ساواک بودند که او را تعقیب میکردند و گاه پاسداران خمینی. گاه در دانشگاه صنعتی، و گاه جلوی اوین برای آزادی زندانیان سیاسی شعار میداد. هر بار که مرا میدید به فضای زندان باز میگشت و از من دلجویی میکرد. گاه چون آدمهای عادی به سر کار میآمد و خلاصه در کشاکش سخت زندگی، برنده نبود. زهرا ذوالفقاری در سال 1377 به زندگی سختش پایان داد.» [صفحه 162 تا 164]
زهرا در میان خیل جانباختگان دانشگاه صنعتی آریامهر (شریف) تنها نیست. عکس او را از آلبوم فارغالتحصیلان دورهی سوم دانشگاه برداشتم.
عفت ماهباز از نوروز 1363 تا مرداد 1369 به "جرم" عضویت در سازمان فدائیان خلق (اکثریت) در شکنجهگاههای جمهوری اسلامی بهسر برد و اکنون ساکن انگلستان است. کتاب او "فراموشم مکن" نام دارد که نشر باران (استکهلم) آن را در سال 2008 منتشر کردهاست. شاید بهزودی چیزی دربارهی این کتاب بنویسم، اکنون اما فقط سرگذشت زهرا ذوالفقاری را از آن نقل میکنم. عفت ماهباز مینویسد:
«زهرا ذوالفقاری از هواداران خط سه (حزب کمونیست، یا شاید سهند) بود. دختر قدبلندی که معمولاً سرش در کار خودش بود و کمتر مایهی آزار و اذیت گروههای دیگر. آنچه زهرا را برایم جالب کردهبود، دوستی عمیق و عاطفی او با نوشین بود. آنها فاصلهی سنی زیادی با هم داشتند. شاید به همین دلیل دوستی این دو در آن جمع بیشتر بهچشم میخورد. آنها دور از هیاهوی بند، سرشان به هم گرم بود و ساعتها با هم حرف میزدند. زهرا جزو کسانی بود که از بند عمومی به اتاقهای در بسته، یعنی بند ملیکشها منتقل شدهبود.
در آنجا زندانیان سلولهای دربسته را طبق قرار روزی سه بار و گاهی هم در هنگام سحر به توالت میفرستادند. پیش از این که به بند ما منتقل شود، بند یکیها، روزهای متمادی بود که در تنبیه هواخوری بهسر میبردند و زندانبانان گاه آنها را بهجای سه بار، دو بار در روز به دستشوئی میفرستادند. به همین دلیل فشار زیادی روی زندانیان بود. یکی از روزها که نوبت دستشویی بچههای بند یک یا بند ملیکشها بوده، زندانبانان در را باز نمیکنند، اگرچه مدتها بوده که زندانیان پشت در اتاق فلش گذاشتهبودند. زهرا نیاز به توالت داشته و هرچه دوستانش به او میگویند از سطل اضطراری اتاق برای ادرار استفاده کند فایدهای نمیکند. زهرا شروع به در زدن میکند. مدتی طول میکشد و پاسخی نمیآید. او از پشت در فریاد میزند: "فاشیستا در رو باز کنین".
پاسدارها در را باز میکنند و میگویند: "چه کسی میخواد بره دستشویی؟" زهرا را از اتاق برای رفتن به توالت میبرند و دیگر او را به اتاق باز نمیگردانند. 20 روز بعد که زهرا را به بند دربسته باز میگردانند حالت او دگرگون شدهبوده و شعار میداده. ما در بند بالا شنیدیم که وضعیت روحی او بههم ریختهاست. زهرا میگفته: "بچهها مگه نشنیدین انقلاب شده، مردم جلوی اوین شعار آزادی میدن. مردم دارن میان که ما رو آزاد کنن. همه چیز تموم شده." بعد از مدتی هم با اینکه وضعیت روحی او بهتر نشدهبود او را دوباره به سلول باز میگردانند.
زهرا در زمان پهلوی هم در زندان بود و در دورهی حکومت اسلامی نیز از سال 1361 دستگیر شدهبود. او از جمله افراد تیزهوشی بود که در کنکور دانشگاه صنعتی اول شدهبود. بسیار مهربان و صادق هم بود. در سال 1367 زمانی که زندانیان را برای نماز خواندن شلاق میزدند همه صدای بلند او را میشنیدند که شعار آزادی میداد: "در را باز کنید. درها و پنجرهها را باز کنید." پاسدارها او را به زیر مشت و لگد میگرفتند. بعد از اعدام و شکنجههای سال 1367 او را آزاد کردند. او گاه در خیابان میایستاد و شعار آزادی میداد. دوباره دستگیرش میکردند و به اوین باز میگرداندند. هر بار برادرش میآمد و او را به خانه میبرد.
بعد از این که آزاد شدم، در واقع در دوران مرخصی در تابستان 1369 شنیدم که زهرا در تیمارستان است. به دیدارش رفتم. دیداری که درد و رنج مرا افزایش داد. زهرا در بخش ویژه با مراقبتهای ویژه بود. در اتاق کوچکی که میله داشت و روی میلهها توری کشیده شدهبود. جایی بدتر از سلولهای سیمانی آسایشگاه اوین. او با کمال تعجب مرا شناخت و از این که به دیدارش رفتهام تشکر کرد. من از دیدن این صحنه دلم ریش شدهبود. البته سعی میکردم نفهمد.
اولین حرفی که زد این بود: "منو شرمنده کردی. امیدوارم منو ببخشی که آزارتون میدادم، شما رو بایکوت میکردم. چه کار وحشتناکی بود..."
خندیدم و گفتم: "این چه حرفیه... به این موضوع اصلاً فکر نکن."
بعد از کمی صحبت، دوباره موضوع بایکوتهای زندان را به میان کشید، با صمیمیتی که انسان میتوانست بفهمد که دروغ نمیگوید.
در اواخر سال 1369، چند ماه بعد از آزادی از زندان، در یک شرکت تحقیقات شیمیایی در کرج مشغول به کار شدم. زهرا هم همانجا استخدام شد. او هر ساعتی که دلش میخواست میآمد. رئیس آن شرکت، دکتر جلیل مستشاری، از موقعیت زهرا کاملاً باخبر بود. او میخواست زهرا احساس کند که دارد مثل همه کار میکند، درآمد دارد و سربار کسی نیست. دکتر جلیل مستشاری، این انسان نیک روزگار ما، برای بسیاری از بچههایی که از زندان رها شدهبودند شغل پیدا کرد و آنها را بیمه کرد. او کمک کرد تا ما هرچه سریعتر به شرایط عادی و معمولی زندگی باز گردیم. او ستارهی شبهای تار زندگی ما شد و با ایجاد کار برای امثال من و زهرا ذوالفقاری کمک کرد تا به مداوای زخمهای درونمان بپردازیم. عموجلیل، بی آنکه به خط و خطوط فکر افراد توجه کند کمک زیادی به ما کرد؛ بی هیچ چشمداشتی. با کمکهایی اینچنین شاید اندک امنیتی برای ادامهی زندگی یافتیم وگرنه تلفات و خودکشیهای بیرون از زندان میتوانست افزایش پیدا کند.
با این وجود زهرا هر چند ماه یک بار دوباره حالش بد میشد. در سال 1370 و 71 در تیمارستان میدان امام حسین به دیدنش رفتم. او را هر بار در بخش تحتالحفظ تیمارستان بستری میکردند. یادم میآید حرفهایی میزد که خبر از وقوع انقلاب میداد. از انقلاب و تظاهرات مردم در خیابانها میگفت. او گاه در پایان حکومت پهلوی سیر میکرد و گاه در حکومت اسلامی. گاه میخواست حکومت پهلوی را سرنگون کند، گاه حکومت اسلامی را. دوران انقلاب و دوستانش را خوب بهخاطر داشت. گاه نیروهای ساواک بودند که او را تعقیب میکردند و گاه پاسداران خمینی. گاه در دانشگاه صنعتی، و گاه جلوی اوین برای آزادی زندانیان سیاسی شعار میداد. هر بار که مرا میدید به فضای زندان باز میگشت و از من دلجویی میکرد. گاه چون آدمهای عادی به سر کار میآمد و خلاصه در کشاکش سخت زندگی، برنده نبود. زهرا ذوالفقاری در سال 1377 به زندگی سختش پایان داد.» [صفحه 162 تا 164]
زهرا در میان خیل جانباختگان دانشگاه صنعتی آریامهر (شریف) تنها نیست. عکس او را از آلبوم فارغالتحصیلان دورهی سوم دانشگاه برداشتم.





8 comments:
قربانی بی گناه دو رژیم، به گناه آرزوی جهانی بهتر. م
"سرگذشت او خواب از چشمانم ربود"
نوشته شما اشكم را در آورد و خواستم نظري بنويسم در درونم هياهوئي بود نوشتن برايم حسي است مثل دريائي طوفاني كه مدام موج هايش به ساحل مي خورد و پس از سپيده دم آرامشي ابدي انگار بر پا مي شود
متاسفانه در آن هياهو گوگل و ياهو توسط مخابرات ايران از كار افتاده بودند چون روز قدس بود
حكومت هاي غير دموكراتيك فقط آدم هارا زنداني و يا نميكشند بعضي وقت ها جلوي احساسات مردم را نيز مي گيرند
نمي دانم در آن بيست روز بر زهرا چه كرده اند كه ديگر آن زهراي اولي نشده اما هرچه بود ناخواسته شكنجه گرانش او را ابدي كرده اند و امروز خيلي دلم مي خواهد نوشته شما يا عفت ماهباز را يكي از آن شكنجه گران بخواند و ببيند كه اين كه ميگن دنيا دو روزه دروغه يه وقت ميبيني چرخيد چرخيد يك زنداني شد اسطوره و تو شدي منفورترين آدم روي زمين
سلام خسته نباشيد
بسيار دردناك بود
يادآوري زهرا براي بويژه كساني كه با او دربند بوده اند هم دشوارو غمناك است
رهگذر
شيوا جان مرسي از راهنمائيت . فايل پي دي اف را توانستم بيابم و بخونم ... اين را از يكي از شركت كنندگان برنامه هاي موسيقي اتاق موسيفيت در عصر هاي چهارشنبه ( چهار شنبه ها بود؟؟)
: تا مدتها هميشه تصورم اين بود كه تو حتمن از خانواده بسيار مرفه و بالا شهري هستي هم منش و هم موضوعاتي كه در آغاز هر برنامه موسيقي بيان ميكردي هيچ به كتمان نمي رفت كه از اهالي اردبيل باشي هميشه فكر من اين بود كه از خانواده اي مثلا استاد دانشگاه يا شايد كارخانه دار باشي كه اينقدر به مفاهيم با كلاس فرهنگي فرهنگي متفاوت از جو غالب مي پردازي
يادش گرامي ياد اون انسانهاي شريف كه هر چهارشنبه عصر پاي سحبتهاي تو در باره موسيقي مينشتند و به موسيقي هاي انتخابيت گوش فرا ميدادند .. هميشه اون صحنه اطاق موسيقي كه مملو از شنونده ( چه روي زمين چه روي صندلي ) از خاطرم نمي رود ... و چه انسانهاي يادشان گرامي
. شاد باشي و موفق شيوا گرامي
رهگذر
سلام
جناب شیوای گرامی خواب از سرت ربود
مرا غم زده کرد من متولد 61 هستم طبعا در حکومت ایران سهمی وانتخابی نداشته ام الان به این مطلب فکر می کنم که برای برپایی این حکومت چه ظلم ها وجور ها که نشده این زهرا خانم که باید کشته راه عقیده اش دانست چه به راحتی عمرش بر باد فنا سپرده شد !که چه شود؟عدل وداد برپا شود؟!وا اسفاه خیلی ناراحتم
برای زهرا ذوالفقاری، و زهرا ها؛ و با تشکر از عفت ماهباز گرامی که یادش را با کلک خود زنده داشتند، و هم تشکر از شیوا فرهمند عزیز که در وبلاگ خود، یادی از فرزندی از ایران خون آلود نموده اند دردمندانه.
این ارغوان، این پاییز که خونبار است، مشت است - نمونه ی خروار است.
پاییز گل ریز
نمی دام
در کدام فصل،
در کدام روز
به دنیا آمده ای
و کی رفته ای
ولی در یاد و نگاه من
چو پاییز
نشسته ای سرخ آیین
زرین و خونین و طلا آجین.
در آغاز
می دیدم که همنشین لاله های دشتی
از بهار مغرور و سر مست می گذشتی
دامن افشان بودی
شعله در جان بودی
سرخ می گشتی.
مست و خوش خوان چو هَزار آمده بودی
ز زمستان به بهار آمده بودی
نی دیدم که زیبا و نیکو سرشت
همشانه ی اردی بهشت
درخت جان
می کشاندی به گرم تابستان،
تا رسیده گردانی میوه ی دل
به تماشایت می نشستند
عروسان ِ سبز ِ پای در گِل.
از شکوفه زار بهار گذشتی
تا در تابستان تکاپوهای سبز
آبستن سیب های سرخ گردی
می رفتی تا میوه دهی
در پاییز پختگی.
تو و چون تو را
بیش از هر زمانی
چو پاییز دیده ام
به یاد دارم
که گل نشان
که سینه گل افشان
ایستاده بودید
ردیف به ردیف
به یاد دارم
سرخ و طلایی
در آن بازی مرگ و قمار ِ تاس
در باد رقصیدید بی هراس
به یاد دارم
فرو باریدید
جان جان
گل گل
برگ برگ
مرگ مرگ.
من اما
مرگتان را
باور نکردم هرگز
شمایان
آفتاب در جان بودید
در نگاه من امید جهان بودید
ترا آوازخوان - پیوسته
اینگونه می دیدم،
اینگونه گل سرخ
: از گل بُن ِ تو می چیدم
من نغمه ی شیدایم
در سینه و دل جایم
پاکیزه تر از برگم
باور نکنی مرگم
در دیده سحر دارم
از روز خبر دارم
من روشن دورانم
با باغ، گل افشانم
در رود، سرودم من
پَرپَر زن ِ بودم من
خُورم به زلال ِ آب
نقره شوم اندر تاب
چون نغمه ی دل خیزم
در چشم تو می ریزم
همنغمه ی رودم من
بنیاد ِ سرودم من
از شور خبر دارم
ماهور به سر دارم
پاییز که خون ریزد
از دیده ی من خیزد
پُر شعله نهان من
سرخ است جهان من
پاییزم و گر خونم
من عاشق مجنونم
شب شعله ی یارانم
یک قطره ز بارانم
اندیشه رها دارم
زنجیر به پا دارم
نقل شب ما زنجیر
آیینه ی جان دلگیر
دریا به سخنها مان
زندان، نَبُوَد جامان
در شعر ِ زلالیم ما
چون تازه نهالیم ما
از خور خبر داریم
به عشق نطر داریم
چون عاشق دلبندیم
با سینه و گل خندیم
در خوشه نهانیم ما
ماه باز ِ جهانیم ما
پاییز وشی داریم
مستانه به رقص آریم
عشاق که مدهوشند
از نغمه ی ما نوشند
ما صدر نشین دل
تو ماه مبین در گِل
ما نغمه گر ِ جانیم
چون شعله ی پنهانیم
در یاد تو می مانیم
با کلک تو می خوانیم:
چه چه چیو چیو چیو
چه چه چیو چیو چیو
..................
با ادب و احترام فروان
لیثی حبیبی - م. تلنگر
یکشنبه 12 مهرماه 1388 برابر 4 اکتبر 2009
لیثی گرامی
سپاسگزارم برای شعر زیبایتان. آن نوشتهی مفصل را دریافت نکردهام. گویا شما زمانی نشانی ایمیلتان را برایم نوشتید، اما پیدایش نمیکنم. نشانی مرا در همین ستون سمت چپ وبلاگ با خط به رنگ زرد میبینید. اگر نه، این پست مرا بخوانید:
http://shivaf.blogspot.com/2008/11/blog-post_22.html
نی دیدم که زیبا و نیکو سرشت
و باز سلام
در سطر بالا
می دیدم...درست است
شاد باشید
لیثی حبیبی
Post a Comment