30 May 2009

از جهان خاکستری - 27

پدرم هنرمند بود. از سر هر انگشتش هنرها می‌بارید. در دانش‌آموزی با رضا سیدحسینی (مترجم و ادیب نام‌دار بعدی) و ربابه دختر ملاخلیل (ربابه مراداوا خواننده‌ی معروف بعدی) همکلاسی بود و سپس در هنرستان صنعتی کرج درس خوانده‌بود. نمی‌دانم چه‌گونه از خدمت سربازی معاف شده‌بود. در جوانی در گروه تئاتر اداره‌ی فرهنگ (آموزش و پرورش) اردبیل و حومه بازیگری می‌کرد. یک بار هنگام اجرای یکی از نقش‌های اصلی کمدی موزیکال "مشهدی عباد" اثر عُزیر حاجی بیکوف، که به ترکی آذربایجانی‌ست، بازیگر مقابل او ناگهان و به اشتباه زبانش را به فارسی برگردانده‌بود، و پدر، با تسلط بر صحنه گفته‌بود: "آی فیلانکس! هئچ بیلمه‌زدیم سن فارسی دا قیریلداده‌ی‌سان!" [فلانی، نمی‌دانستم که تو فارسی هم بلدی بلغور کنی!]، سالن نمایش از خنده‌ی تماشاگران منفجر شده‌بود، و از آن‌پس همه او را می‌شناختند. (عکس از 1311)

در نوزده‌سالگی دورادور با فرقه‌ی دموکرات آذربایجان همکاری کرده‌بود، چندی به کلاس زبان روسی رفته‌بود، اما سر بزنگاه، چند روزی پیش از شکست جنبش آذربایجان، چنان‌که خود می‌گفت «با دیدن همه‌ی کژی‌های حاکمیت محلی، فرماندهان "فدائی" که از امروز به فردا به خود سردوشی و درجه می‌دادند، سربازان گرسنه‌ی روس، دروغ، تجاوز، غارت و چپاول و بی‌عدالتی به‌نام عدالت»، خود را کنار کشیده‌بود. از سیاست و کار سیاسی بیزار بود.

از هنگامی که به‌یاد می‌آورم دبیر کارهای هنری دبیرستان‌های اردبیل بود و بر سر مقام و رتبه و میزان حقوق ماهانه همواره با مادرم، که او نیز آموزگار و سپس رئیس دبیرستان بود، رقابت داشت. (عکس از 1330)

هفت- هشت‌ساله که بودم خانه‌مان، همان خانه‌ای که در آشپزخانه‌ی متروکش زندانی بودم، آب نداشت. پدر روش جالبی برای آب آوردن داشت: دیرهنگام شب چهار سطل بزرگ بر می‌داشت و مرا با خود می‌برد تا از "داش قویولار" [چاه‌های سنگی] آب بیاوریم. می‌رفتیم، او تلمبه می‌زد و سطل‌ها را پر می‌کرد، دو سطل را بر می‌داشت و من همراهش می‌رفتم و در کوچه‌ی تاریک زیر چراغ بعدی کنار سطل‌ها می‌ایستادم تا او برگردد و دو سطل دیگر را بیاورد. با بار سنگین‌اش می‌آمد، و من همراه او تا زیر چراغ بعدی می‌رفتم؛ سطل‌ها را می‌گذاشت، و من باز تنها با سطل‌ها می‌ایستادم، و او بار دیگر تا چراغ پیشین باز می‌گشت تا دو سطل به‌جا مانده را بیاورد. این رفت و آمد چند بار تکرار می‌شد تا به خانه برسیم. در تنهائی، کنار سطل‌های پر آب، چشمان نگرانم تاریکی‌ها را و گوش‌هایم سکوت را می‌کاویدند. موهای پشت گردنم سیخ می‌شدند. می‌ترسیدم: از سگ‌های ولگرد و از ناشناخته‌های تاریکی‌ها می‌ترسیدم، و پدر که نفس‌زنان با سطل‌های سنگین از دل تاریکی بیرون می‌آمد، ترسم می‌ریخت؛ و دلم برایش می‌سوخت. اما کمکی از دستم بر نمی‌آمد. زورم نمی‌رسید که این سطل‌ها را حتی تکان بدهم. اگر دو بار می‌رفتیم، آسان‌تر نبود؟ این آب برای کاربرد روزانه بود. آب خوردن را از آب‌فروشی که با گاری ِ اسبی دم در می‌آمد می‌خریدیم.

نقاشی می‌کرد. کلاس سوم دبستان که بودم شکل قلب انسان را با آبرنگ نقاشی کرد تا به مدرسه ببرم. این قلب چنان زنده‌بود که گوئی هم‌اکنون می‌خواست به تپش در آید. نقاشی را قاب کردند و به دیوار کلاس آویختند. از همان روز مدیر دبستان و آموزگارم پیوسته وسایل کمک‌آموزشی سفارش می‌دادند که پدرم بسازد. خط بسیار زیبائی داشت. در تابلوئی بزرگ که آن را نیز به دیوار کلاس آویختند، نام غلات و بنشن‌ها را درشت نوشته‌بود: گندم، جو، عدس، لپه، ارزن، برنج ...، و مشتی از هر یک از این دانه‌ها را با چسب مایع روی نام آن‌ها چسبانده‌بود، گوئی هر نام با همان دانه نوشته شده‌بود.

بسیاری از کارهای خطاطی و نقاشی اداره‌ی آموزش و پرورش اردبیل را به پدرم می‌سپردند. تابلوهای برخی از دبستان‌ها و دبیرستان‌ها را او نوشت. نقاشی رنگ و روغن هم می‌کرد. ساختن دکوراسیون و نقاشی روی صحنه‌ی سالن دبیرستان پهلوی اردبیل را به او واگذار کردند. این بزرگ‌ترین سالن گردهمائی شهر و محل برگزاری جشن‌های اداره‌ی آموزش و پرورش به مناسبت‌های گوناگون بود. او چند ماه تا دیر هنگام شب روی این صحنه کار می‌کرد و در پایان دکوراسیونی زیبا و ماندگار آفرید. همه‌ی پارچه‌نوشت‌ها و نقاشی پرچم‌ها را نیز به او می‌سپردند. یک بار به اشتباه شیر ِ شمشیربه‌دست پرچم را پشت به پایه‌ی پرچم کشیده‌بود و نزدیک بود جنجالی بزرگ به‌پا شود: باد که به پرچم می‌گرفت مانند آن بود که شیر می‌گریزد. بی‌درنگ پائین‌اش آوردند و لبه‌ی دیگر پرچم را برای پایه دوختند.

در خانه هم تابلوهای نقاشی می‌کشید که اغلب کپی از روی آثار نقاشان معروف بودند. بستگان شیفته‌ی این تابلوها بودند و از هر کدام چند کپی برای بستگان نقاشی کرد. یکی از آن‌ها زنی جوان را نشان می‌داد که بر در باغی ایستاده‌بود و چیزی توی دستش می‌دوخت. شکم اندکی برآمده و حالت چهره‌ی زن نشان می‌داد که این لباسی‌ست که برای فرزند دلبند آینده دوخته می‌شود. تابلوی دیگر صحنه‌ای از بازار کنیزفروشان بود: برده‌فروشی از میان چند کنیز عریان یکی را به خریداران نشان می‌داد. اکنون پس‌از جست‌وجوی بسیار در اینترنت، می‌دانم که این تابلو در اصل کار نقاش ایتالیائی فابیو فابی (1946-1861) Fabio Fabbi بود. تنها تصویری از آن که یافتم، از بخش سمت راست تابلوست.

"انقلاب سفید" که شد، کار پدر – و من – زیاد شد. از نتایج یکی از "اصول انقلاب سفید" سال 1341 تشکیل تعاونی‌های روستائی بود. چندی پس از "انقلاب" همه‌ی روستاهای ریز و درشت پیرامون اردبیل می‌بایست این تعاونی‌ها را تشکیل می‌دادند و تابلوی آن را در ورودی روستا بر می‌افراشتند. این‌ها تابلوهایی آهنین بودند به بزرگی 60x130 سانتی‌متر که روی یک پایه‌ی دو مترونیمی آهنی بر زمین کاشته می‌شدند. هر از چندی یک گاری اسبی پر از این تابلوها پشت در خانه‌مان می‌ایستاد و تابلوها را به انباری خانه‌مان می‌بردند و کنار دیوار می‌چیدند. پدر به من ِ یازده-دوازده ساله یاد داده‌بود چه‌گونه تابلوها و پایه‌ی آن‌ها را سمباده بزنم و زنگ و ناهمواری‌شان را پاک کنم. سپس می‌بایست سراسر آن‌ها را با قلم‌مو رنگ قهوه‌ای ضد زنگ می‌زدم، و پس از خشک شدن ِ ضد زنگ، پایه را رنگ سرمه‌ای می‌زدم. پدر قاب تابلو را سرمه‌ای و متن آن را سفید رنگ می‌زد، و سپس با خط زیبایش در هر دو روی تابلو می‌نوشت: «شرکت تعاونی روستائی ... – تأسیس 1343». این کار گوئی تمامی نداشت و پیوسته گاری‌ها می‌آمدند و تابلوهای رنگ نکرده می‌آوردند. گاه خسته می‌شدم و کمر و بازوها و مچ دستانم درد می‌کرد، اما هرگز لب به شکوه نمی‌گشودم: افتخار می‌کردم که پدر به من اعتماد دارد، کار مرا می‌پسندد و این کارهای جدی را به من می‌سپارد. هیچ سخنی از پرداخت دستمزد به من در میان نبود. در آن دوران حتی پول توجیبی ثابتی هم نداشتم. چند سال پس از آن بود که دریافت پول هفتگی در خانه‌ی ما متداول شد. (عکس از 1344)


نجاری می‌کرد. در و پنجره و میز و صندلی و کمد برای خودمان و بستگان می‌ساخت. یکی از بستگان در تهران یک کمد بزرگ برای حیاط‌خلوت‌شان به پدرم سفارش داد. پدر در انباری خانه‌مان اره می‌کرد و رنده می‌کرد. من هم رنده می‌کردم و سمباده می‌زدم. می‌گویند که "ای‌که‌آ"ی سوئد IKEA با اختراع بسته‌بندی "تخت"، انقلابی در صنعت مبلمان ایجاد کرد. به‌گمانم پدرم خود نیز جدا از "ای‌که‌آ" این نوع بسته‌بندی را اختراع کرد: کمد که آماده شد، قطعات آن را به شکل "تخت" بسته‌بندی کرد، و با هم آن را با اتوبوس مسافربری به تهران بردیم و در حیاط خلوت سفارش‌دهنده، با استادکاری پدر و دستیاری من نصبش کردیم. دستمزدی به من نرسید، و به پدر هم گذشته از دعا و ثنا نمی‌دانم چیزی دادند، یا نه.

شیشه‌گری می‌کرد. اگر شیشه‌ی پنجره‌ای در خانه می‌شکست، خود با الماس شیشه می‌برید، جا می‌انداخت و کناره‌های آن را "زامیسکا" [زاماسکا (واژه‌ی روسی)] می‌مالید. چمدان و صندوق می‌ساخت. ریختگی‌های گچ‌های دیوارها را خود گچ‌کاری می‌کرد، دیوار را بتونه‌کاری می‌کرد، سمباده می‌زد و رنگ می‌زد. بنائی می‌کرد. نخ می‌کشید و آجرچین لبه‌ی باغچه‌های حیاط را می‌ساخت. من عمله‌اش بودم. بسیاری از کارهای ساختمانی واپسین خانه‌ی خانواده را به دست خود انجام داد.

خیاطی می‌کرد. به‌دست خود و با چرخ خیاطی خانگی چادر بزرگی از پارچه‌ی ضخیم دوخت که با خود به آب گرم سرعین می‌بردیم و همه‌ی خانواده و حتی میهمانان در آن جا می‌گرفتیم. یک بار با گروهی از دوستانم این چادر سنگین را تا نیمه‌راه قله‌ی سبلان با خود بردیم. لحاف می‌دوخت. پشم را روی پارچه پهن می‌کرد، پارچه را روی پشم بر می‌گرداند و با سوزن درشت و نخ کلفت می‌دوخت. همه‌ی لحاف‌های خانه‌مان را پدر دوخت. یقه‌ی پیراهنش را نشاسته می‌مالید و آستون می‌زد و اتو می‌کشید. زیپ‌های خراب لباس‌هایمان را درست می‌کرد. دگمه‌های کتم که می‌افتاد، پدر برایم می‌دوخت. مادر بلد نبود آن دگمه‌ی میانی ساقه‌بلند را بدوزد. (عکس: استکهلم 1370، تامی لی جونز؟ یس!)

همه‌ی کارهای برق و سیم‌کشی و تعمیر وسایل برقی خانه را خود انجام می‌داد. کار چراغانی کردن و تزئین برخی سر درها را نیز به او می‌سپردند.

آشپزی می‌کرد. برای مهمانی‌های بزرگ آبکش کردن برنج به گردن پدر بود. سبزی خوردن پاک می‌کرد. کتلت‌ها را روی تخته‌ای با کناره‌ی کارد شکل می‌داد و توی آرد نخودچی می‌غلتاند.

شعر می‌سرود. خانه را که برای ادامه‌ی تحصیل در تهران ترک می‌کردم، دبیر ادبیات و هنر دانشسرای مقدماتی دختران اردبیل بود و شعر سرودن را که از سال‌ها پیش آغاز کرده‌بود، اکنون جدی‌تر پی می‌گرفت. غزل‌های کلاسیک فارسی می‌سرود و "فرح" تخلص می‌کرد.

و اینک، پس از آن همه تکاپو و آفرینندگی، آرمیده‌است آن‌جا، در خاک.

از سرنوشت نقاشی‌های پدر، جز یکی از آن‌ها، هیچ نمی‌دانم. آن تابلوهای شرکت‌های تعاونی روستائی اگر با ضدزنگ مالیدن ناشیانه و کودکانه‌ی من از برف‌ها و باران‌های بیش از چهل سال نپوسیده‌باشند، لابد به مصرف‌های دیگری رسیده‌اند. از آن کمدها و دیگر کارهای دستی چندان چیزی باقی نیست. دکوراسیون صحنه‌ی سالن دبیرستان پهلوی، که اکنون دبیرستان دخترانه‌ی فاطمیه نام دارد، گمان نمی‌کنم باقی مانده‌باشد. آن چادر لابد پوسیده و پاره شده‌است. همه‌ی دفترهای شعر، نوشته‌ها، کاغذها و مدارک پدر را پس‌از درگذشت‌اش، مادر نابود کرد. نمی‌دانم چرا. ارزنده‌ترین آثاری که از او باقی‌ست، همه‌ی آن چیزی‌ست که به فرزندانش و به هزاران شاگردش در دبیرستان‌های اردبیل آموخت.

... و یک لحاف دست‌دوز دونفره‌، که تنها باری که به سوئد آمد برایم آورد. می‌گفت که آن را برای دامادی من دوخته‌بود. اما جشن دامادی مرا ندید. جشنی نبود: عقدی پنهانی در محضری بود، و چند روز پس از آن ایران را ترک کرده‌بودیم.

10 comments:

محمد افراسیابی said...

خوب از پدری این چنین همه‌کاره ، فرزندی چون ترا باید که آچار فرانسه‌است «می‌دانم این آچار مخترعش سوئدی است» . اگر قرار بر این بود که هر پسر راه‌ورسم پدر گیرد من نیز آلان باید قرآن را حفظ بودم، یقه‌ی پیراهنم از چپ باز می‌شد و روی پیشانی‌ام جای مهری بود نشانه‌ی سجده‌کردن‌های بی‌شمار از ترس آتش جهنم.

Hossein said...

خیلی متن قشنگی بود. سخنی کز دل برآید، لاجرم بر دل نشیند.ء

Anonymous said...

شیوای عزیز
منو به وبلاگت عادت داده ای هرچه مینویسی یک جوری با دوران دانش آموزی من ارتباط دارد وقتی بچه دبستانی بودم به خانم معلمی که همشهری من بود و همکار پدرم و در حل جدول در کشور اول شده بود افتخار میکردم روحش شاد بعدها معلم نقاشی من در دوره 6سال دبیرستان را خیلی دوست داشتم دیدن عکس او مرا به گذشته ها برد پدرت با پدر من شباهت های زیادی داشتند.امیدوارم عکس استادم را که از آلبوم مرحوم پدرم برداشته ام بعد از اسکن برایت بفرستم و به همراه عکسهایی دیگر
منصور

Shiva said...

منصور عزیز، ممنون از لطفت. شرکت مادرم در مسابقات جدول را فراموش کرده‌بودم. سپاسگزارم که یادآوری ‏کردی. منتظر عکس‌ها هستم.‏

Anonymous said...

WOW!Incredible! i love it soooooooo much.

maryam

محمد said...

عکس جوانی پدرتان شباهت هایی به خود شما دارد، موهای مجعد، حالت چشمان. همان طور که گفتید "ارزنده‌ترین آثاری که از او باقی‌ست، همه‌ی آن چیزی‌ست که به فرزندانش و به هزاران شاگردش در دبیرستان‌های اردبیل آموخت." شاد باشید، محمد

Shiva said...

محمد عزیز، چندی پیش چیزی خواندم درباره خصوصیات و تفاوت‌های آدم‌هایی که فرق سرشان را از چپ یا راست باز می‌کنند. حال بگذریم ‏از این که چه‌قدرش را باور می‌کنم. جهت شانه زدن من و پدرم عکس هم است. نقاشی آبرنگ من افتضاح است، در عوض ریاضیاتم بهتر از ‏پدر بود!‏

حسن said...

شيوا جان
پدرت فقط هنرمند نبود غيرتمند هم بود كه يادت رفت بگوئي .
اين آدمها ژن ها ئي داشتند كه در كمتر كسي بود و هست ولي من به هر حال از اين آدمها فقط در آزربايجان ايران ديده ام و در روسها

در ضمن شما فقط بچه او نيستيد بخشي از وجود شما از مادرتان و خانواده وي است كه بسياري از خصوصياتتان را اگر دسته بندي بكنيد از وجود مادرتان و اسلاف وي است
در خانواده من به طور مثال بيماري عروق و فشار خون و قلب ازمادر پدر بزرگ من شروع مي شود كه در سن 30 بر اثر سكته قلبي مي ميميرد اين زني بوده بسيار زيبا و پدر بزرگ من هم در اثر سكته قلبي مرد ولي برادر و خواهر هايش اين بيماري را نداشتند
اين نوع بيماري در مادر من و يكي از دائي هايم هم است
در طول نوشته تان احساس بدي بهم دست مي داد كه با انجام دادن اين كارها كه لااقل بخشي از آن د ر آزربايجان به عهده زن ها است پس مادرتان چه مي كرد؟
اما شگفتا كه چرا مادرتان دست نوشته ها را از بين ميبرد اين براي شما معما نيست؟

با احترام حسن

صادق said...

شیوای عزیز با سلام و خسته نباشید. مثل همیشه صمیمانه می‌نویسید و آشنا!
مطمئناً پدر و مادرها به بهترین‌ها تعلق دارند. تصویری که از پدر زحمتکش‌تان ارائه داده‌اید بسیار آشناست. در فامیل بزرگ ما در تبریز چهره‌هایی شبیه به پدر شما را یادم می‌آید و اینکه آنها همیشه مورد تحسین و احترام پنهان و علنی بوده‌اند. به خودم اجازه میدم بنویسم که احتمالاً «یکی» از ارزنده‌ترین «آثار» پدر مرحومتان شما هستید... همیشه شاد و موفق باشید.

Sahar said...

Thank you Shiva for sharing these great memories with us... it's always delightful reading your blog. Would you tell us about your marriage and share momories of that chapter in your book of life with your devoted readers.