19 April 2009

از جهان خاکستری - 26

باد! باد! باد! دقیقه‌ها، ساعت‌ها، روزها، و یادها را نیز، باد با خود می‌برد. هنگامی هست که می‌خواهی که ای‌کاش باد هر چه زودتر این‌ها را با خود ببرد، و هنگامی دیگر می‌خواهی همه را از دستبرد باد در امان داری.

ساعتی پیش با چند تن از دوستان در انبار پتوهای یکی از گروهان‌ها جمع بودیم و عرق‌خوری کرده‌بودیم. یک سرباز قدیمی کمکمان کرده‌بود و یک درجه‌دار وظیفه برایمان عرق خریده‌بود. عرق را توی آبجو می‌ریختیم و می‌خوردیم. این‌طوری زودتر فراموش می‌کردیم چرا و کجا هستیم. احمدحسن همیشه با همان نخستین استکان همچون شتری مست می‌شد، بازوهای بلندش را به هر سو می‌چرخاند، کف به لب می‌آورد، شعار می‌داد و خوش‌مستی می‌کرد. تند خورده‌بودیم و بساطمان را برچیده بودیم. همه رفته‌بودند و من و بهرام مانده‌بودیم که احمدحسن را جمع‌وجورش کنیم.

اینک، احمدحسن درازبه‌دراز، درازتر از همه‌ی ما، روی سنگلاخ کف رودخانه دراز کشیده‌بود. این‌طوری قدش باز درازتر به نظر می‌رسید. من بالای سرش نشسته بودم و بهرام دورترک، کنار آب، داشت چیزهائی با خود می‌گفت. باد صدای او را با صدای جریان آب می‌آمیخت و چیزی از آن نمی‌شنیدم، اما حرکاتش نشان می‌داد که باز در رؤیای فیلم‌های چاپلین فرو رفته است. احمدحسن داشت هذیان‌های مستانه می‌گفت. گاه نام پسرش سعید را از آن میان می‌شنیدم. کم‌تر از یک ماه به پایان خدمتش مانده‌بود و لابد از لابه‌لای بخار الکل که فضای خیالش را مه‌آلود کرده‌بود، خود را در ایرانشهر و در کنار همسر و فرزندش می‌دید. و من، گیج و مست، این فضای "آلن پو"ئی را تماشا می‌کردم: باد سرد شامگاه پاییزی چهل‌دختر داشت شدت می‌گرفت. آب بینیم بدتر از احمد، دوست بمی‌مان، جاری بود و پیوسته باید پاکش می‌کردم. روبه‌رویم رشته‌ی تپه‌های شرقی پادگان از چپ به راست امتداد می‌یافت و به نظرم می‌رسید که مترسک‌هایی که در برجک‌های نگهبانی خط‌الرأس تپه‌ها نشسته‌اند نیز خود را جمع کرده‌اند تا از نفوذ باد در امان باشند. پایین‌تر، در دامنه‌ی تپه‌ها، آن سوی رودخانه، زمانی نهری را آن بالادست‌ها، نزدیک قهوه‌خانه‌ی مش‌حسن، از آب رود جدا کرده‌بودند تا باغ‌های کلاته‌خیجی‌ها را در جنوب پادگان آبیاری کند. کنار این نهر، در تمام طول پادگان از شمال به جنوب درخت‌های خرمالو کاشته‌بودند. اکنون اما گویا سال‌ها بود که آب را به این نهر نمی‌گشودند. درخت‌های تناور خرمالو سال‌ها بود که خشکیده بودند. پوست تنه و شاخه‌های آن‌ها تمام ریخته‌بود، و اکنون، در کنار این نهر خشکیده، در سراسر ضلع شرقی پادگان پنجه‌های بزرگ و سفیدی دیده می‌شد که از دل خاک خشک بیرون زده‌بودند، و گویی در پی ذره‌ای رطوبت داشتند آسمان را چنگ می‌زدند.

رودخانه‌ی درون پادگان چهل‌دختر می‌باید در گذشته بسیار پر آب بوده باشد. این را از پهنای بستر سنگلاخ آن می‌شد حدس زد. سدی که بر کرانه‌ی آن ساخته بودند اکنون نزدیک به پنجاه متر با نهری که در بستر رود جریان داشت، فاصله داشت. این سد دیواره‌ای بود ساخته از سنگ و سیمان به پهنای نیم متر، یا شاید کمی بیشتر، که از نزدیکی‌های اتاق ملاقات در شمال پادگان، تا بیرون سیم‌های خاردار جنوب پادگان ادامه داشت. نمی‌دانم چرا و چه‌گونه درست روی لبه‌ی این سد مسیر قدم زدن‌های شامگاهی من شده‌بود. کمی بعد از خوردن شام سربازی، که پیش از غروب آفتاب توزیع می‌شد، می‌زدم بیرون. در این ساعت‌ها همیشه در چهل‌دختر باد می‌وزید. ابرهای سیاه از گردنه‌ی شاه‌پسند به سوی پادگان، و کویر، فرو می‌ریختند. هوای گرم کویر رو به آسمان می‌رفت و هوای سرد دامنه‌ی رشته کوه شمالی می‌بایست جای آن را پر می‌کرد. باد سرد از دامنه‌ی کوه‌ها به سوی پادگان می‌وزید و راه خود را به سوی کویر ادامه می‌داد. این باد گاه آن‌چنان شدید بود که برای رفتن به سوی شمال می‌بایست به نبردی سخت با آن می‌پرداختی. شامگاه هر روز روی این دیوار از آسایشگاه تا انتهای آن در نزدیکی بوته‌های گز نهانگاه صبحگاهی‌مان، رو به باد، می‌رفتم، و باز می‌گشتم؛ مکاشفه می‌کردم و می‌کوشیدم به افکار پریشانم نظمی بدهم. باد، و ابرهای تیره‌ی دامنه‌ی کوه مرا به یاد یک تابلو از نقاش اوکرائینی میخائیل بوژی می‌انداخت: «او، دومی مایی...О, думи мои»، «آه، افکار من...».

آب بینی را پاک کردم. داشتم فکر می‌کردم که احمدحسن که اکنون این‌جا دراز کشیده و هذیان می‌گوید، به‌زودی می‌رود. دو ماه بعد از او بهرام می‌رود. و من هنوز بیش از یک سال دیگر، به‌اضافه‌ی جریمه‌ی بازداشتی‌هایم، باید زوزه‌ی شوم این باد را بشنوم و این پنجه‌های سفید ترسناک را تماشا کنم.

سه هفته پیش از آن، باز از پادگان گریخته بودم و خود را به تهران رسانده بودم. روز پنجشنبه 16 شهریور 57 تظاهرات بزرگی در تهران بر پا بود. سیل بزرگی از جمعیت که ابتدا و انتهای آن دیده نمی‌شد در خیابان آیزنهاور به سوی میدان شهیاد جاری بود. با دو تن از دوستان همراه جمعیت رفته‌بودیم، بی آن‌که شعار و آوازی سر دهیم. هرگز چنین رود بزرگی از انسان‌ها ندیده‌بودم. برای نخستین بار در نا آرامی‌ها و تظاهراتی که چند ماه بود در شهرهای کشور جریان داشت، شعارهای "مرگ بر شاه" و "استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی" به‌گوش می‌رسید. همه در اعتراض بر ممنوعیت تظاهرات که دولت اعلام کرده‌بود به خیابان‌ها ریخته‌بودند. همراهی با این سیل خروشان احساسی دوگانه در من می‌انگیخت: از روزهایی که برای نخستین بار خیال کرده‌بودم که سیاست سرم می‌شود، تا امروز نزدیک ده سال بود که چنین صحنه‌هایی را آرزو کرده‌بودم و در رؤیاهایم دیده‌بودم. با حضور در این صحنه‌ها و لمس آن‌ها از نزدیک، مو بر تنم راست می‌شد- چه عظمتی؛ چه هیبتی؛ چه شکوهی؛ اینک خیزش توده‌ها! اینک انقلاب! اینک تلاش برای آزادی! این سیل، زنجیرها را خواهد گسست، سدها را خواهد شکست! مشعل آزادی را بر دستان کسانی می‌دیدم، اما بادهایی در سوی مخالف بر این مشعل‌ها می‌وزید: من استقلال می‌خواستم؛ من آزادی می‌خواستم؛ اما با "جمهوری اسلامی" مشکل داشتم. با اسلام مشکل داشتم. نام اسلام در ذهن من مساوی بود با کهنگی و عقب‌ماندگی – عقب‌ماندگی فکری و دهنی و فنی و علمی؛ عقب‌ماندگی اقتصادی، فقر، نادانی و بی‌سوادی. بارها کوشیده‌بودم این تعصب و این نفرت از اسلام را که از سال‌های دبیرستان در وجودم ریشه دوانده‌بود از خود برانم. دوستان نمازخوان خوبی داشتم، اما این تصویر اسلام با هیچ سمباده و سوهان و رنده‌ای از ذهنم پاک نمی‌شد. و این مردم چه کسانی بودند که داشتند سیمای انقلاب دلخواه مرا می‌آلودند و "جمهوری اسلامی" می‌خواستند؟ و جمهوری اسلامی چه پدیده‌ای می‌توانست باشد؟ و صد البته خواستار برچیده‌شدن نظام پوسیده‌ی شاهنشاهی و ایجاد جمهوری بودم، اما دهانم به شعار "مرگ بر" کسی گشوده نمی‌شد.

از برابر دروازه‌ی پرخاطره‌ی دانشگاه صنعتی آریامهر گذشته بودیم و به کوچه‌ی جهان مهر رسیده‌بودیم، اما فشار جمعیت دیگر راهی برای پیش‌روی نمی‌داد. هنگام بازگشت بود. در راه بازگشت کسانی نوشته‌هایی به دست داشتند با مضمون "وعده‌ی ما فردا میدان ژاله" و کسانی دیگر هشدار می‌دادند که "جبهه‌ی ملی فردا تظاهراتی ندارد".

میزبانم و همسرش به مسافرت رفته‌بودند و شب در خانه‌شان تنها بودم. رادیو و تلویزیون از قول دولت اعلام می‌کردند که فردا در تهران و یازده شهر دیگر حکومت نظامی و منع عبور و مرور و تظاهرات برقرار است. جمعه 17 شهریور 57 در خانه
تنها مانده‌بودم و به عادت شاهرود به نظافت و وصله و پینه پرداخته‌بودم. این تنهایی و آرامش را پس از روزها و شب‌ها بودن در کنار 150 سرباز، لازم داشتم. صدای تیراندازی‌هایی از دوردست شنیده‌می‌شد. نزدیک ساعت چهار بعد از ظهر بیرون زده‌بودم تا خود را به گاراژ مسافربری در خیابان خاوران و از آن‌جا به شاهرود و پادگان برسانم. خیابان‌ها خلوت بود. در خیابان سی‌متری [ششم بهمن، کارگر جنوبی] یک تاکسی سوارم کرده‌بود و راننده با شنیدن نام میدان خراسان و خیابان خاوران شگفت‌زده نگاهم کرده‌بود و گفته‌بود: "آقا، فکر نکنم اون طرف‌ها راه باز باشه". بی‌خبر از ابعاد تظاهرات و تیراندازی و کشتار راضیش کرده‌بودم که تا هر جا که راه باز است مرا برساند، و رفته‌بودیم.

در طول راه برایم تعریف کرده‌بود که گویا ارتش به‌روی مردمی که در میدان ژاله جمع شده‌بودند تیراندازی کرده و عده‌ی زیادی کشته‌شده‌اند. از بیراهه‌‌ها تا جنوب میدان خراسان رانده‌بود. آن‌جاها گوئی گرد مرگ پاشیده‌بودند. جنبنده‌ای دیده نمی‌شد. دودی رقیق در هوا معلق بود. چند تانک و نفربر ارتشی در گوشه و کنار ایستاده‌بودند. فضایی جنگ‌زده بود، اما راه باز بود. راننده‌ی تاکسی میدان را از چند کوچه پایین‌تر دور زده‌بود و چند کوچه آن‌طرف‌تر به خیابان خاوران رسیده‌بودیم. در این‌جا جویبارهایی از زندگی جریان داشت. اتوبوس منتظر مسافرانش ایستاده‌بود. راننده‌ی تاکسی نفسی به راحتی کشیده‌بود و گفته‌بود: آقا، شانس آوردیم‌ها! نمی‌دونی این جاها چه خبرها بوده!

و راست می‌گفت: چه می‌دانستم؟ نیمه‌شب به شاهرود رسیده‌بودم، در سکوت و تاریکی به خانه‌ی اوزون علی و هوشنگ خزیده‌بودم، با پتوئی روی زمین خوابیده‌بودم، صبح زود شنبه در چهل‌دختر از زیر سیم خاردار به درون پادگان خزیده‌بودم، در دفتر گروهان برگ بازداشت را از غراوی منشی گروهان تحویل گرفته‌بودم و خود را برای نهست [غیبت] به بازداشتگاه معرفی کرده‌بودم.

***
باد! باد! باد! امان از این باد چهل‌دختر! چه خوب که همیشه ساعتی پس از تاریکی باد می‌خوابید، و این ساعت ِ شروع اخبار بی‌بی‌سی بود، و بهرام پشت پنجره‌ی آسایشگاه گروهان منتظر بود که رادیو را بردارم و بروم تا با هم گوش بدهیم. می‌رفتیم و جایی در میانه‌های میدان مشق، جایی که هیچ نورافکنی روشنش نمی‌کرد، می‌نشستیم و تازه‌ترین خبرها را گوش می‌دادیم. ابوالفضل و محسن و حجت و عبدالله هم بعضی شب‌ها می‌آمدند. آسمان کناره‌ی کویر اغلب صاف بود و غرق ستاره‌ها. بی‌بی‌سی از تظاهرات می‌گفت و نا آرامی در شهرهای ایران و اعلامیه‌ها و بیانیه‌ها و اعتراض و کشته‌ها و زخمی‌ها و آتش‌زدن‌ها. جهان ِ کهنه داشت فرو می‌ریخت. حتی بخش فارسی بی‌خاصیت و بی‌خبرازهمه‌جای رادیوی مسکو هم تکان خورده‌بود و خبر از نا آرامی‌های ایران می‌داد. اما آنان کم‌تر خبری از نا آرامی‌های داخل ایران داشتند و در عوض شاه‌بیتشان هشدار درباره‌ی این یا آن ناو هواپیمابر امریکایی بود که گویا داشت به آب‌های خلیج فارس نزدیک می‌شد.

***
و چه جای بی‌باد و آرامی بود خواجه‌نفس! دوستم کاکا خداقلی گروهی از دوستان و از جمله مرا از پادگان به عروسی برادرش به خواجه‌نفس برده‌بود، و آن‌جا، از لحظه‌ای که گام از مینی‌بوس بر خاک نهاده‌بودم، دیگر خود نبودم: از خود بی‌خود بودم. بر سر هر کوی و برزنی، پشت هر پرچینی مردم ایستاده‌بودند و میهمانان جشن بزرگ شهر را با نگاهشان می‌نواختند، و در آن میان من تنها دخترعموهای چشم‌بادامی و زیبای ترکمنم را می‌دیدم، با آن پف دوست‌داشتنی ِ پلک‌هایشان، و با هر گامی که بر می‌داشتم به زیبائی ِ یکی از آنان دل می‌باختم! آخر... این‌همه زیبائی؟ این... همه... زیبائی...؟ تا رسیدن به خانه‌ی کاکا دیگر دلی برایم نمانده‌بود. همه را باخته‌بودم- به زانو می‌رفتم! کاکا گوئی بی‌چارگی من در برابر زیبائی را می‌شناخت: زیر بازویم را گرفته‌بود و دلداریم می‌داد: درست است که ترکمنان زن به بیگانه نمی‌دهند، اما پسرعموهای آذربایجانی از خودمان هستند! آه چه خوشایند بود این احساس خودی بودن!

خودی، یا بیگانه، در طول راه داشتم صلیب سنگین عشق به زیبائی را تا بالای جُلجُتا می‌کشیدم. این پرچین‌ها نسوخته‌بودند، و با این همه، با تماشای دخترعموهای زیبای ایستاده بر کنار پرچین‌ها، "ترانه‌ی تاریک" شاملو بر ذهنم جاری بود:

بر زمینه‌ی سُربی ِ صبح
سوار
------خاموش ایستاده‌است
و یال ِ بلند ِ اسب‌اش در باد
-----------------------------پریشان می‌شود.

*
خدایا خدایا
سواران نباید ایستاده‌باشند
هنگامی که
حادثه اخطار می‌شود.

*
کنار ِ پرچین ِ سوخته
دختر
------خاموش ایستاده‌است
و دامن ِ نازک‌اش در باد
-------------------------تکان می‌خورد.

خدایا خدایا
دختران نباید خاموش بمانند
هنگامی که مردان
نومید و خسته
-----------------پیر می‌شوند.

***
نه! خیالم داشت به بیراهه می‌رفت. هوا داشت تاریک می‌شد. باد ِ سرد هنوز می‌وزید. آب بینی را پاک کردم. بهرام کنار آب نشسته‌بود و ساکت بود. ماتش برده‌بود. دیگر ادای چاپلین را در نمی‌آورد. احمدحسن دیگر هذیان نمی‌گفت و این نشانه‌ی خوبی نبود: اگر خوابش می‌برد سخت بود بیدار کردنش و با آن قد و بالا تا آسایشگاه بردنش. بهرام را صدا زدم، احمدحسن را بیدارش کردیم، زیر بازویش را گرفتیم و تا گروهانش بردیم.

منبع عکس

3 comments:

محمد said...

امروز ساعاتی را به تورق کتاب پرنده نوپرواز گذراندم. تماشای عکس ها و خواندن شرح حال قربانیان حادثه آمل دلم را خون کرد. یکی از خویش های من بلافاصله پس از این ماجرا اعدام شد، یکی از هزاران قربانی دهه شصت. دانشجوی مهندسی بود، خطاط و نقاش، و یکی از شریف ترین انسان هایی که می
شناختم.

یک طرف ماجرا خود را در تپه های سیرامایسترا می دید، طرف دیگر چفیه فلسطینی بر سر لابد خود را دوشادوش امام حسین قلمداد می کرد. برای آرمان های انتزاعی شان گلوله های واقعی به هم شلیک می کردند.

امیدوارم جامعه ما آن قدر رشد کرده باشد که این بار شعار "مرگ بر" در دهان هیچ کس نگردد. امیدوارم جامعه ما مدارا آموخته باشد.

شاد باشید، محمد

حسن said...

مشخص است كه د ر طي سالهاي بعد از مهاجرت بسياري از عقايدتان دچار تغيير شده است و به نگاهي اومانيستي نزديك شده ايد آيا باز هم پس از سالها كه از 57 مي گذرد فكر مي كنيد با اسلام مشكل داريد؟
مي دانم كه اين سئوال از نظر شما ممكن است شخصي تلقي شود و حق دادن جواب محفوظ ا ست ولي چون عقايد سال 57 را بازبيني كرديد گفتم شايد اين عقيده تان نيز تغيير كرده باشد؟
به هر حال اگر دلتان مي خواهد جواب ندهيد بهتر است كامنت را منتشر نكنيد تا شائبه هرگونه حدس و گمان نباشد
با احترام
حسن

Shiva said...

حسن عزیز، همانطور که در پیشگفتار "با گام‌های فاجعه" نوشته‌ام، آن موقع دین دیگری اختیار کرده‌بودم که ‏امروز آن را هم ترک کرده‌ام! امروز معتقدم که دین و ایمان موضوعی شخصی و فردی و خصوصی‌ست و ربطی به ‏کسی ندارد که هر انسان دیگری به چه چیزی باور دارند یا ندارد. اما اگر کسی بخواهد معتقدات خود را به کس ‏دیگری تحمیل کند، یا در معتقدات کس دیگری تفتیش کند، آن وقت است که مسئله پیدا می‌شود، و این ‏اتفاقی‌ست که در جمهوری اسلامی می‌افتد.‏