15 March 2009

از جهان خاکستری - 24

و اینک رود قزل‌اوزن که آن پایین پیچ‌وتاب می‌خورد و پیش می‌خزید. و این دریای ابرهای سپید که قله‌های برفپوش باغرو در رشته‌ی تالش از آن بیرون زده‌بودند، مانند کوه‌های یخ شناور در دریایی از شیر. کمی بعد، از لابه‌لای ابرها، دریاچه‌ی یخ‌زده‌ی نئور در محاصره‌ی کوه‌ها و تپه‌های برفپوش دیده می‌شد. بی‌اختیار سردم شد. بارها کنار این دریاچه بوده‌ام و دو بار از کنار آن تا هشتپر (تالش) را پیاده پیموده‌ام. در سال‌های نوجوانی قدیرعمویم برایم تعریف کرده‌بود که همراه با پدربزرگ از این راه با قاطر به اسالم می‌رفتند و برنج برای فروش به اردبیل می‌آوردند، و من در رؤیای ماجراهای آن‌گونه سفرها فرو رفته‌بودم. در سال‌های نوجوانی به بخشی از آن رؤیاها عمل کرده‌بودم، این مسیر پیاده‌روی قدیمی تجارت برنج را از نو "اختراع" کرده‌بودم و با دوستان دانشجو آن را پیموده‌بودیم.

در کنار دریاچه‌ی نئور همیشه باد سردی می‌وزد. تا پیش از انقلاب گویا این دریاچه از اموال شمس پهلوی بود، در آن تخم ماهی‌های کم‌یابی را ریخته بودند و تأسیسات ویژه‌ای برای ایجاد جریان‌های مصنوعی در دریاچه کار گذاشته‌بودند. در نخستین زمستان بعد از انقلاب کسی به آن رسیدگی نکرد، دریاچه یخ زد و ماهی‌ها مردند. اکنون گویا انواع دیگری ماهی در آن پرورش می‌دهند.

آن "بالیغ‌لی چای" (ماهی‌رود) است که در جنوب سبلان از غرب به شرق جاری‌ست و از اردبیل می‌گذرد. و آن "قورو چای" است که از باغرو سرچشمه می‌گیرد و به‌سوی شمال شرقی جاری‌ست. برخلاف نامش (خشک‌رود) اکنون آب در آن جاری بود. این دو رود جایی بین راه اردبیل و نمین به‌هم می‌پیوندند و "قره‌سو" (سیاه‌رود) نام می‌گیرند؛ قره‌سو به سوی شمال می‌پیچد و در شمال شرقی سبلان به‌سوی غرب می‌پیچد. به این ترتیب آب "بالیغ‌لی چای" سبلان را بیش از 180 درجه دور می‌زند. در شمال ِ سبلان "اهر چای" در قره‌سو می‌ریزد و قره‌سو که در این‌جا دیگر رود پرآبی‌ست، مسیری طولانی را صاف به‌سوی شمال می‌پیماید تا در ارس بریزد و عاقبت در آب‌های خزر آرام گیرد.

هواپیما بعد از نزدیک یک ساعت پرواز نشست. کسی کف نزد! این‌جا باید از هواپیما تا ساختمان فرودگاه را پیاده پیمود. به سمت مشرق نگاه کردم و منظره‌ی آشنای آبشاری از ابر که بسیاری از روزها از گردنه‌ی حیران در دشت اردبیل سرازیر می‌شود مرا به سال‌های نوجوانیم برد. این ابر اغلب تا اردبیل پیش می‌رود و شهر را مهی خوش‌عطر و دل‌انگیز در خود غرق می‌کند. اکنون باد می‌وزید و عطر این مه را با خود می‌آورد، اما بادی که از موتورهای جت هواپیما در همان جهت به‌سوی من می‌وزید مزاحمم بود.

بیرون فرودگاه سمندهای زردرنگ به انتظار ایستاده بودند. در یک باجه برای این تاکسی‌ها بلیت فروخته می‌شد. مسافران در برابر باجه ازدحام کرده‌بودند و رانندگان تاکسی‌ها هم در کنارشان ایستاده‌بودند. فروشنده‌ی بلیت در میان هیاهو مقصد را می‌پرسید، قیمت بلیت را می‌گفت، پول می‌گرفت و بلیت می‌داد و بعد راننده‌ای را صدا می‌زد که مسافر را تحویل بگیرد و به مقصد برساند. اما نوبت من که رسید فروشنده‌ی بلیت ناگهان آرام شد. مقصدم را پرسید. گفتم. در سکوت قدری با کاغذهای روی میزش بازی کرد و بعد پرسید: چند نفر هستید؟ گفته بودم، و تکرار کردم که یک نفر هستم. باز در سکوت چیزهایی را روی میزش جا‌به‌جا کرد. گویی داشت لهجه‌ی مرا ارزیابی می‌کرد، یا داشت سبک‌وسنگین می‌کرد که آیا می‌تواند بیش از نرخ قانونی از من پول بگیرد یا نه! مقصدم را تکرار کرد، گفتم بله. گفت 2000 تومان. دادم و بلیت را گرفتم. راننده‌ای چمدانم را برداشت و با خود به‌سوی یکی از سمندها برد. سه نفر در صندلی عقب نشسته‌بودند که می‌خواستند به ترمینال اتوبوس‌های پارس‌آباد بروند. راننده پرسید: "پس چرا این‌قدر تأخیر داشت این هواپیما؟ ما یخ زدیم این‌جا توی باد!" پرسیدم: "هوا این‌جا خراب بود؟" گفت: "نه بابا! از صبح همین‌طور بود که می‌بینید." گفتم: "لابد هواپیما کم داشتند. مردم همه دارند می‌روند به کیش!"

این‌جا بار دیگر احساس راحتی بی‌نظیر به‌کار بردن "زبان پدری"، زبان پدری مادرمرده‌ام، به من دست داد. هیچ لازم نبود مانند خارج برای گفتن چیزی از پیش فکر کنم، کلمات را ردیف کنم، جمله‌ای بسازم و بگویم، و تردید داشته‌باشم که آیا درست گفتم، یا نه! کلمات و جملات همچون آب روان خودبه‌خود بر زبانم جاری می‌شدند. حتی لازم نبود که با مخلوطی از لهجه‌های چند شهر آذربایجان و لهجه‌ی باکویی واژه‌ها و جمله‌ها و گرامر بهینه (اوپتیمال)‌ بسازم تا مخاطبم حرف مرا بفهمد. با لهجه‌ی اصیل و ناب اردبیلی حرف می‌زدم. وه که چه راحت بودم!

تاکسی به‌راه افتاد و دقایقی بعد وارد جاده‌ی نمین- اردبیل شد که اکنون بزرگ‌راه (اتوبان) است. و اینک ورودی همیشه غم‌انگیز شهر: میلیون‌ها کیسه‌ی نایلونی که با باد چرخیده‌اند و سرانجام اسیر چنگال بوته‌ها و خار و خس شده‌اند؛ و آن‌طرف‌تر دکان‌ها و تعمیرگاه‌های پست و توسری خورده و خاک گرفته‌ی ابتدای شهر.

خیابان‌ها پر چاله بودند و گل‌ولای زمستان بر آن‌ها باقی بود. تاکسی در خیابانی کمربندی که برای من به‌کلی نا آشنا بود راند و مسافران صندلی عقب را در کنار اتوبوس‌های قراضه و رنگ و رو رفته‌ی پارس‌آباد پیاده کرد. بعد در خیابان‌هایی که برایم هیچ آشنا نبودند راه را ادامه داد. جهت را گم کرده‌بودم. هوا ابری بود و سبلان هم دیده نمی‌شد تا با آن جهت‌یابی کنم. این‌جا نیز خیابان‌ها شلوغ بود، اما تفاوت ترافیک این‌جا با تهران این بود که در خیابان‌های تهران ماشین‌ها هستند که با یک‌دیگر در جنگ‌اند، اما در خیابان‌های اردبیل ماشین‌ها با پیاده‌هایی که ولنگارانه در سواره‌روها قدم می‌زدند در جنگ بودند. دقایقی بعد به میدانی رسیدیم که حدس زدم باید میدان "مجسمه"ی سابق باشد، و بعد از دور "پل هفت‌چشمه" را که اکنون بنای تاریخی شمرده می‌شود و برای حفظ آن پل دیگری در کنارش زده‌اند، باز شناختم. از راننده خواستم که پیاده‌ام کند، یک اسکناس 500 تومانی انعام به‌او دادم و پیاده شدم. راننده هم پایین پرید، چمدان را از صندوق بیرون آورد و به دستم داد.

وارد کوچه‌ی آشنایمان شدم. کوچه‌ای که زمانی آسفالت تروتمیزی داشت، اکنون پر از چاله‌ها و خندق‌ها و گل‌ولای خشکیده بود. رنگ در آهنی خانه‌مان جلای سابق را نداشت. پدر پیر و بیمارم نزدیک 4 سال پیش در تنهایی از تخت دیالیز بیمارستانی در اردبیل به زیر افتاد، هیچ پرستاری نبود که به دادش برسد، و روی زمین سرد جان داد. دیگر کسی نبود که به‌فکر رنگ زدن این در باشد.

دگمه‌ی زنگ را فشار دادم. کمی بعد صدای مادر را از بلندگو شنیدم: کیم‌دی؟ گفتم: "منم، شیوا!" گفت: "آخ قربان آن صدات برم! آمدی آخر؟!" و در باز شد. وارد حیاط شدم. نهال‌های کوچک توی باغچه و کنار دیوارهای حیاط اکنون پس از بیست و دو سال درختان تناوری بودند. مادر، پیر و خمیده‌قامت و عصا‌به‌دست روی ایوان ایستاده‌بود، از دور نگاهم می‌کرد و داشت زیر لب دعا می‌خواند و شکر می‌کرد: "نمردم و آمدنت را دیدم!" بغضی گلویم را می‌فشرد. پدر که 22 سال پیش آن‌جا ایستاده‌بود، اکنون نبود. جایش خالی بود. چه‌قدر خود را لعنت کرده‌بودم، چه‌قدر در دل گریسته‌بودم که منی که پسر ارشدش بودم، این‌جا نبودم که عصای دستش باشم، که او را به دکتر و بیمارستان ببرم، و او تنها و غریب از تخت بیمارستان به زمین افتاد و جان باخت. چرا افتاد؟ چه می‌خواست؟ کجا داشت می‌رفت؟ قلبش گرفته‌بود؟ جائیش درد می‌کرد؟ من کدام گوری بودم؟ کدام گوری بودم؟

چمدان و کیف دستیم را پای پله‌های ایوان رها کردم، بالا دویدم، مادر را محکم در آغوش گرفتم و رویش را بوسیدم. او مرا بوسید و بویید و اشک ریخت. خانمی در کنارش ایستاده‌بود که شگفت‌زده گفت: "شیوا پسردایی؟" مادر پرسید: می‌شناسیش؟ از "پسردایی" گفتنش فهمیده‌بودم که دختر عمه‌ام است، اما کدام یکی؟ هیچ نشانی از طرح آشنای چهره‌ی دختر عمه‌ی بزرگ‌تر در صورت او نمی‌یافتم. دخترعمه‌ی کوچک‌تر بود که واپسین باری که دیده‌بودمش دختربچه‌ای بود. اکنون خانم شوهرداری‌ست که آرایشگاه دارد و آمده‌بود که موی مادر را کوتاه کند. باور نمی‌کردم. سلام و احوال‌پرسی کردیم. و به داخل رفتیم.

مادر و دخترعمه به حمام بازگشتند تا کار آرایش مو را تمام کنند، و من در گوشه و کنار خانه و اتاق‌ها گشت زدم و خاطرات گذشته را به‌یاد آوردم. این همان خانه‌ای‌ست که سرباز صفر که شدم، از آن رانده‌شدم. اما انقلاب که شد، گذشته‌ها گویا بخشوده شد. یا دست‌کم من بخشیدم. ولی آیا فراموش کردم؟ یک کمد دیواری در یکی از اتاق‌ها اختصاص به کتاب‌ها و وسایل باقی‌مانده از سال‌های دانشجویی من داشت. بازش کردم: کتاب‌ها و جزوه‌های آشنا و خاطره‌انگیز... بعضی‌شان را از یاد برده‌بودم. کتاب‌های ناآشنایی هم آن‌جا بود: بعد از رفتنم پدر مقادیری از کتاب‌های مرا که خطرناک تشخیص داد بار یک گونی کرد و با کمک مادر در تاریکی شب برد و از بالای یدی‌گؤزلی کؤرپی (پل هفت‌چشمه) توی بالیغ‌لی چای انداخت، و بسیار ترسید و تعجب کرد از این‌که گونی به‌آن سنگینی چرا فرو نرفت و روی آب رود شناور ماند. سپس او جای خالی کتاب‌های مرا با کتاب‌های دینی پر کرد. چه دردسرها که به پدران و مادران نداده‌ایم.

دل مادر طاقت نیاورد، از دخترعمه خواهش کرد که کار آرایش مو را برای وقت دیگری بگذارند، و پیش من آمد. نشستیم و از این در و آن در گفتیم و شنیدیم. دختر عمه چای برایم آورد و خداحافظی کرد و رفت. مادر پرسید: برای چی گفتی فامیل نفهمند که تو آمده‌ای؟ خدای نکرده مخفیانه که نیامده‌ای؟ خندیدم. مادر داستان‌های مجله‌ای زیاد خوانده‌است. گفتم: مگر می‌شود مخفیانه توی این مملکت آمد، مادر جان؟ گفت: فکر کردم، خب، شاید مثل قدیم‌ها...! خاطرش را آسوده کردم و گفتم: برای این گفتم نفهمند که اگر می‌دانستند، اکنون همه این‌جا جمع شده‌بودند و هم برای شما زحمت و دردسر درست کرده‌بودند، و هم ما نمی‌توانستیم در آرامش با هم بنشینیم و دو کلمه حرف بزنیم. حالا بعد از آمدنم اگر خبردار شوند، اشکالی ندارد.

مادر تعریف کرد که چندی پیش او را به جلسه‌ی بزرگداشت فرهنگیان اردبیل دعوت کردند و آن‌جا به‌پاس عمری خدمت در آموزش و پرورش اردبیل، سال‌ها آموزگاری، مدیریت دبستان و ریاست دبیرستان دختران و بار آوردن هزاران دختر این سرزمین، برای دریافت لوح یادبود روی صحنه خواندندش، و او تا با گام‌های لرزان و عصازنان به‌روی صحنه برسد، چه‌گونه همه به‌پا خاسته‌بودند و دقایقی طولانی برایش کف می‌زدند. دستش را بوسیدم. به وجودش افتخار می‌کنم. این را می‌گویند کار اساسی. من اما چه کردم؟ شتاب داشتم که جامعه را دیگرگون کنم، می‌خواستم یک‌شبه همه‌چیز را عوض کنم، تظاهرات کردم، به زندان افتادم، تبعید شدم، و همین مادر از خانه راندم، از میهن گریختم؛ و او آرام و با حوصله، بلندمدت، کار کرد، بچه بزرگ کرد، لباسمان را دوخت، لباس گرم برای ما بافت، غذا برایمان پخت، و درس داد، سواد آموخت، تخم دانش افکند، دانش‌آموزان بی‌شماری را پرورد، و فرقی نمی‌کرد که انقلابی بر پا شد، یا نه: میلیون‌ها کودک و جوان را در هر شرایطی باید آموزش داد. اگر انقلابی شده‌بود و اگر انقلابی نشده‌بود، فرزندان این خاک او را می‌ستودند و می‌ستایند، که دانششان آموخت، که چشم‌شان را گشود.

مادر مرا به طبقه‌ی بالا برد تا اتاق و رخت‌خواب نشانم دهد. به‌زحمت از پله‌ها بالا رفت و وقتی‌که سرانجام به طبقه‌ی بالا رسید کمرش درد گرفته‌بود و همان‌جا نشست. به‌شدت پیر و ناتوان شده‌است. بیماری قند دارد. چشمانش کم‌سو شده‌اند. با این‌حال نمی‌پذیرد که پرستار یا خدمتکاری برایش بگیریم. زمانی یک جوان دانشجو از بستگانمان با او زندگی می‌کرد و دوست دختر او که آزادانه به این خانه رفت‌وآمد می‌کرد مقدار زیادی از چیزهای ریز و درشت و باارزش و بی‌ارزش خانه را دزدیده و برده، و یک بار دیگر هم گویا خانمی از بستگانمان این کار را تکرار کرده، و از آن هنگام مادر دیگر به هیچ کس اعتماد ندارد، جز به فرزندان و نوه‌های عمه‌ام. مادر دل خونی از آن جوان دانشجو داشت. تعریف کرد که او چه‌گونه کتکش زده و گلویش را فشرده و نان و نمک سفره‌ی مادر را به در و دیوار پاشیده‌است، و با این تعریف دل مرا هم خون کرد. مادر گویا نامه‌ای هم برای مادر آن جوان نوشته و پاسخی دریافت نکرده‌است. از آثار غذای پاشیده بر دیوار عکسی گرفتم و با خود سخت عهد بستم که در نخستین دیدار آنچنان سیلی جانانه‌ای بر صورت این جوان بنوازم که همچون فرفره دور خود بچرخد. تا این‌جای زندگی کسی را نزده‌ام. امیدوارم در آن لحظه دست و دلم نلرزد و بتوانم انتقام مادر را از این جوان بگیرم. ولی، زدن، یا نزدن؟ آیا می‌توانم تا آن پایه فروغلتم که همنوعی را بزنم؟ نمی‌دانم. آیا حیوان‌ها همدیگر را می‌زنند، یا فقط انسان‌ها هستند که همنوع خود را می‌زنند؟

چمدانم را توی اتاق بردم، بازش کردم، سوغاتی‌های مادر را دادم و اجازه خواستم که دوش بگیرم. با چشمان کم‌سو و ناتوانی مادر حمام وضعیتی غیر انسانی یافته‌بود. دست‌به‌کار شدم و بیش‌از دو ساعت مشغول سابیدن حمام بودم. بیرون که آمدم مادر آش دوغ اردبیلی برایم پخته‌بود. آش دوغ دست‌پخت مادرم حرف ندارد!

عمه‌خانم تلفن زد و گریه‌کنان قربان‌صدقه‌ام رفت و رسیدنم را شادباش گفت. این همان عمه‌خانم است که مرا از زندان پدر نجات داد. مقداری با مادر گپ زدیم و وقت خواب بود.

از سر تنبلی بخاری گازی اتاق خوابم را روشن نکرده‌بودم و با وجود لحاف پشمی تا صبح چند بار از شدت سرما بیدار شدم. سرمای اردبیل شوخی‌بردار نیست. بعد از شبی با بدخوابی، نزدیکی‌های صبح تازه خوابم سنگین شده‌بود که صدای بق‌بقوی کبوتری که به حیاط‌خلوت سقف‌دار پشت اتاق‌خوابم راه یافته‌بود این یک جرعه خواب بامدادی را هم از من گرفت. در سوئد از این نوع کبوترها و این سروصداها خبری نیست. سرانجام برخاستم، و بعداز صبحانه رفتم که ببینم این کبوتر از چه سوراخی وارد شده. یکی‌از شیشه‌های سقف حیاط‌خلوت شکسته‌بود و برای آن‌که تکه‌ای مقوا روی شکستگی شیشه بچسبانم باید بالای بام می‌رفتم. هوا صاف و آفتابی بود و آن‌جا، در شمال غربی، قله‌ی زیبا و پرشکوه سبلان، این دومین قله‌ی ایران، همچون عقابی مغرور با بال‌های گشوده، سپیدپوش، محکم و استوار ایستاده‌بود. سلام بر "سبلانِ اوج و حشمت"! چه‌قدر دلم برای تماشای این منظره تنگ شده‌بود! آیا باید بر این درگاه به سجده افتاد؟ سه بار تا آن بالای 4900 متری به زیارت رفته‌ام. نه زیارت آرامگاه زرتشت که بعضی‌ها می‌گویند آن‌جاست، که برای ستایش طبیعت. مفتون امینی در کتابش "فصل پنهان" منظومه‌ی بلندی دارد به‌نام سبلان که بالای آن بزرگوارانه نوشته‌است "برای شیوا". در این منظومه از "سبلانِ اوج و حشمت" و از مرغ این کوهسار، لاچین، سخن می‌رود که غمی در نگاهش دارد.

در سال‌های کودکی زنانی روستایی را بر دامنه‌های این کوهسار دیده‌بودم که از قله رو می‌گرفتند و به‌سوی آن نگاه نمی‌کردند. می‌گفتند "نامحرم است"! به آنان خندیده‌بودم، اما سال‌ها دیرتر خواندم که کوه در اساطیر ترکی کهن‌الگو archetype و نماد مرد است.

سوراخ سقف را بستم، از بام به‌زیر آمدم و نظافت خانه را ادامه دادم.

***
روزی دیگر برای گردش رهسپار آستارا شدیم. این جاده، آن‌گاه که ایران را ترک کردم، خاکی بود. اکنون اما تا نمین اتوبان است و بعداز نمین بخش بزرگی از جاده را بسیار تغییر داده‌اند. در این بخش یک تونل 800 متری زده‌اند که باعث شده بخش‌‌های بلند و برف‌گیر و پرپیچ گردنه‌ی حیران حذف شود. درست در آستانه‌ی تونل به توده‌ی ابری برخوردیم که از سمت دریای خزر داشت بالا می‌خزید تا بعد همچون آبشاری در دشت اردبیل سرازیر شود. حیف! اگر جاده‌ی قدیمی برجا بود، ما تا بالای این ابرها می‌رفتیم و از آن‌جا زیر پایمان دریایی از ابر می‌دیدیم که این‌جا و آن‌جا قله‌های کوچکی مانند جزیره‌هایی از آن بیرون زده‌بودند. بارها تماشاگر آن منظره‌ی شگفت‌انگیز بوده‌ام و هرگز چیزی به آن زیبایی ندیده‌ام.

ابری که از گردنه‌ی حیران بالا می‌خزد تا در دشت اردبیل، پشت سر ما، فروریزد. پشت تپه‌ی سمت چپ مرز ایران و شوروی سابق، یا جمهوری آذربایجان کنونی‌ست.

وارد این توده‌ی ابر شدیم و سپس در تونل راندیم. آن سوی تونل نیز در مهی غلیظ غرق بود. جاده شلوغ بود و مدتی در سرازیری پیچ‌درپیچ آن‌سوی گردنه‌ی حیران پایین رفتیم تا سرانجام از مه بیرون آمدیم و ابرها بالای سرمان ماندند. جاده شاید چهار بار پهن‌تر از پیش است. برفک زیبایی روی برخی از بوته‌ها نشسته‌بود. کمی پایین‌تر درختان آلوچه (گوجه سبز) شکوفه کرده‌بودند. نوروز 1384 بود. این‌جا و آن‌جا خانواده‌هایی در کنار خودروی شخصی‌شان بساطی پهن کرده‌بودند، از ضبط‌صوتشان موسیقی لس‌آنجلسی پخش می‌شد که گاه پسران جوانی به آهنگ آن‌ها می‌رقصیدند. تابلوهای پرشماری در طول جاده وجود داشت که روی آن نوشته‌بودند "منطقه مرزی! پیاده‌روی، اتراق کردن و عکس‌برداری ممنوع است!" و این خانواده‌ها اغلب درست پای همین تابلوها بساطشان را پهن کرده‌بودند. نافرمانی مدنی؟! قهوه‌خانه‌های محقر و خاک‌آلود قدیمی اکنون جای‌شان را به رستوران‌ها، "کباب‌خانه"ها و فروشگاه‌های تروتمیزی داده‌اند. همه‌ی این‌ها باعث شده که آن زیبایی بکر کوه و جنگل و جویبار و جاده از میان رفته‌است و حتی در این‌جا نیز بسیاری چیزها برایم تازگی داشت.

ساعتی بعد به بهارستان رسیدیم. در این‌جا نیز کم‌تر منظره‌ی آشنایی می‌یافتم. و کمی پایین‌تر، نقطه‌ای بود که نزدیک 22 سال پیش پیاده در دره سرازیر شدیم، از رود گذشتیم، از آن‌سوی دره بالا رفتیم و وارد خاک شوروی سابق شدیم. و اینک، با عبور از این نقطه‌ی جاده، دایره‌ی سفر من به گرد جهان کامل شده‌بود و به نقطه عزیمتم بازگشته‌بودم. با احساسی دوگانه و حتی شاید چندگانه، از لابه‌لای شاخه‌های لخت و بی‌برگ درختان مسیری را که برای رفتن به شوروی پیموده‌بودیم تماشا می‌کردم: جایی در سینه‌کش زیر یال بعدی در شیب تندی شب را به صبح آورده‌بودیم. میان خواب و بیداری غرش موتور کامیون‌ها و اتوبوس‌های شب‌رو را که در این سوی مرز از گردنه‌ی حیران بالا می‌رفتند شنیده‌بودم و نور چراغشان را دیده‌بودم، و با گذشت تنها چند ساعت از خروجمان، برای سرزمینم دلتنگی کرده‌بودم. شاید هنوز دیر نشده‌بود و شاید می‌شد برگشت؟ اما در این‌سو خطرهای بزرگی در کمین‌مان بود، و در آن ماه‌ها و سال‌های بحرانی اگر مانده‌بودم و یا اگر بازگشته‌بودم، به احتمال زیاد من نیز در میان آنانی بودم که در گلزار خاوران به دیدار خاکشان رفتم. در طول این سال‌ها بارها فکر کردم که آیا همین بهتر نبود؟ آیا بهتر نبود که می‌ماندم و اکنون خاک و پوک بودم؟ از ترس زندان و شکنجه و مرگ نگریخته‌بودم. به خیال خام خود "قهرمان‌بازی" در آورده‌بودم و رفته‌بودم که پس‌از کسب دانش جای خالی رفقای در بند را پر کنم، غافل از آن که داستان چیز به‌کلی دیگری‌ست. و چنین بود که زندگی من در این سال‌ها در خارج، از سرگذشت رفقایی که ماندند، سهم زندان و شکنجه‌شان را کشیدند و بعد آزاد شدند و زندگی‌شان را سامان دادند، یا از آنانی که زیر شکنجه کشتندشان و یا اعدامشان کردند، هیچ آسان‌تر نبود. به‌یاد نام رمانی از نویسنده‌ی بلاروس واسیل بی‌کوف افتادم: "مردگان درد نمی‌کشند".

و ساعتی بعد بر کرانه‌ی خزر ایستاده‌بودم. بیست و دو سال پیش بر جای دیگری از این ساحل ایستاده‌بودم و زیر لب با خود و با این دریا عهد بسته‌بودم: "من بر می‌گردم! من بر می‌گردم!" و اینک، به عهدم وفا کرده‌بودم، هرچند برای دیداری کوتاه.

***
یک سال و نیم پس از آن، مادر 84 ساله نیز در بیمارستانی در تهران به جمع کسانی پیوست که دیگر درد نمی‌کشند.

[فروردین 1384- اسفند 1387]

10 comments:

persianbooks said...

خواندن خاطرات شما همیشه برایم جالب است
این تنها مادر نبود که تربیت کرد بلکه نسلی از کتابهای شما آموختند.
رسالتی که شما بر دوش داشتید کم از آموزگاران ومعلمان نبود.
توجه ویژه شما هم به مقوله زبان و ناسیونالیسم به گمانم یک نوع نوستالژی است واز عمق وجود بزرگمردی که به جهان وطنی می اندیشید نباید نشات گرفته باشد.
زنده باشید و مطمئن که نامتان کم از مادر جاودانه نخواهد بود.

محمد افراسیابی said...

مرا با خودت به اردبیل بردی و گردنه‌ی جیران که دو سه باری از آن گذر کرده‌ام. آن سال من هم ایران بودم در بحبهه‌ی انتخابات

محمد said...

باز خوب کردید که بر گشتید. بسیاری در زندان غربت با انبانی از نفرت سال هاست که مانده اند. نه گذشته خودشان را نقادانه می کاوند. نه از آن چه در کشور می گذرد جز مشتی اخبار بد خبر دارند. و نه می خواهند باور کنند که خیلی چیز ها عوض در ایران و در دنیا عوض شده.

راستی برادران تاویانی فیلی دارند به نام کائوس یا خائوس یا آشوب. اپیزود آخر آن درباره بازگشت نویسنده ایتالیایی لوییجی پیراندلو به شهر زادگاهش است. از روح مادرش می خواهد برایش خاطره ای را که نیمه تمام گذاشته بود تعریف کند. خیلی هنرمندانه است. اگر توانستید ببینید.

شاد باشید، محمد

Anonymous said...

شیوا جان سلام

بسیار لذت بردم از تصویر سازیهایت... چه دردناک بود این بار قلم شما .....سربلند باشی‌ ... امیدوارم آن چک را زده باشی‌ آنهم نه یکی

بهروز

عموناصر said...

سلام
واقعاً احساس غریبیه وقتی آدم بعد از سالها به اون آب و خاک برمیگرده! عزیزانش رو که سالها قبل به هزار و یک دلیل اونجا به جا گذاشته و تمامیه این سالها براش زنده و جاودان بوده اند... و به مرور زمان تک تکشون پرپر میشن و به خاک می افتند... روح همگی عزیزان از دست رفته امون شادباد!

موفق و کامیاب باشید

جهانگرد said...

سلام
اقای شیوای عزیز من فوت مادر و پدر مهربان و مظلومتان را تسلیت می گویم به خدا از اینکه امروز این پست را خواندم و فهمیدم بعد از ان رفتن سخت دوباره توانستید برگردید و بگردید و ببینید و مخصوصا با مادرتان دیدار کنید بسیار خوشحال شدم امیدوارم پابرجا و استوار چون سبلان باشید
اما یک سئوال داشتم اگر لایق دانستید برایم جواب بفرستید ممنون می شوم
ان این استکه دوست گرامی و وطن پرست عزیز که برای ازادی ایران و ایرانی مبارزاتی کردی که من از راه همین وبلاگ با انها تاحدودی اشنا شدم و می دانم بعد از اینکه وطن شما را مجبور به ترک کرد از راه زمینی به شوروی رفتید و بعد هم سوئد. دو کشوری که به عقاید شما از لحاظ سیاسی اقتصادی نزدیک بودند و معتقد به سوسیالیست واقتصاد و نحوه اداره سوسیالیستی که شما خواستار ان بودید ایا انچه درایران نبود را به واقع در انجا یافتید ؟
دوست وبلاگ نویسی که مثل خودم سه چهار سالی از انقلاب به اصطلاح اسلامی ایران کوچکتر است و در المان زندگی می کند چندی پیش نوشت: "بود خارج هم ان قدر هاهم که می گویند خارج نیست" و این از نظر من به این معناست که توقعات ش در مواجهه با زندگی خارج براورده نشده یا اینکه سطح توقعاتش بالا رفته من دوست دارم بدانم سوئد که از مترقی ترین هاست چطور بود ان هم برای فعال سیاسی مثل شما با ان خواسته ها و ان عقاید. ایا راضی بودید؟ یا در انجا هم توقعات شما یا خواسته های اجتماعی شما براورده نشد یا اینکه در انجا هم جای کار خیلی زیاد است و یا اینکه اساسا انسان جایی را که مطابق میلش باشد نمی یابد؟
ببخشید پرحرفی کردم وممنون از شما

حسن said...

شعر يازندا قلميندن باخسان در سپه لندي،

با خواندن اين پست لذت بردم و هم كلي كامم تلخ شد وقتي قسمت هائي را كه مربوط به مادر تان بود
.

شهريار شعري دارد در وصف دوست شاعرش سهند كه با هنرمندي هم اورا و هم كوه سهند را وصف كرده و مورد ستايش قرار داده است
اميدوارم تلخ كاميمان با خواندن اين شعر اندكي تسكين يابد

گول چيچكدن بزننده نه گلينلر كيمي نازين،
يئل اسنده او سولاردا نه درين راز-نيازين،
اوينايار گوللوقوتازين.
تيتره يير ساز تئلي تك شاخه لرين چايدا-چمنده
يئل او تئللرده گزنده، نه كور اوغلي چالي سازين،
اورده گون خلوت ائديب گولده پري لرله چيمنده،
قول-قانادان اونا آغ حوله آچار غمزه لي قازين.
قيش گئدر قوي گله يازين
هله نوروز گولي وار ، قار چيچگين وار، گله جك لر،
سئل-ياغيشدا يويونار كن ده گونش له گوله جكلر،
اوز لرين تئز سيله جكلر.

قيشدا كهليك هوسي له،چوله قاچديقا جوانلار.
قاردا قاققيلدا ياراق نازلي قلمقاشلارين اولسون!
آدا آليب سنندن او شاعير كي، سن اوندان آد آلارسان،
اونا هر دادوئره سن،يوز او مقابل داد آلارسان،
تاريدان هرزاد آلارسان.
آداش اولدوقدا، سن اونلا، داها آرتين اوجالارسان،
باش اوجالديقدا دماوند داغيندان باج آلارسان،
شئر اليندن تاج آلارسان!
اودا شعريين، ادبين شاه داغيدير،شانلي سهندي،
اودا، سن تك آتار اولدوزلارا شعريله،كمندي،
اودا،سيمرغ دن آلماقدادي فندي،
شعر يازندا قلميندن باخسان در سپه لندي،
سانكي اولدوزلارالندي،
..........

Shiva said...

سپاسگزارم از لطف و مهر همه‌ی شما خوانندگانی که تشویقم می‌کنید.‏

جهانگرد عزیز، این بار چندم است که پرسش‌هایی با همین مضمون را تکرار می‌کنید. واپسین بار در کامنت‌های ‏این‌جا پاسخ دادم
http://shivaf.blogspot.com/2009/02/22.html
چیزی بیش از آن ندارم که اضافه کنم. اهل تحلیل‌های عام از این نوع که سوسیالیسم چنان است، جامعه‌ی ‏سوئد چنین است، این‌جا بهشت است، آن‌جا جهنم است، و غیره نیستم. من فقط آن‌چه را که دیده‌ام و بر من ‏رفته و می‌رود می‌نویسم. همه را یک‌جا نمی‌توانم بنویسم و نتیجه‌گیری و تعمیم نیز با من نیست. نام وبلاگ را ‏ببینید!‏

Anonymous said...

از تو مي‌پرسم، اي اهورا
مي‌توان در جهان جاودان زيست؟

:(مي‌رسد پاسخ از آسمان‌ها)‌
- هر كه را نام نيكو بماند
جاوداني است

از تو مي‌پرسم، اي اهورا
تا به دست آورم نام نيكو
بهترين كار در اين جهان چيست؟

:(مي‌رسد پاسخ از آسمان‌ها)‌
- دل به فرمان يزدان سپردن
مشعل پر فروغ خرد را
سوي جان‌هاي تاريك بردن

از تو مي‌پرسم، اي اهورا
چيست سرمايه رستگاري؟

:(مي‌رسد پاسخ از آسمان‌ها)‌
- دل به مهر پدر آشنا كن
دين خود را به مادر ادا كن

اي پدر، اي گرانمايه مادر
جان فداي صفاي شما باد
با شما از سر و زر چه گويم
هستي من فداي شما باد
با شما، صحبت از «من» خطا رفت
من كه باشم؟ بقاي شما باد

اي اهورا
من كه امروز، در باغ گيتي
چون درختي همه برگ و بارم
رنج‌هاي گران پدر را
با كدامين زبان پاس دارم
سر به پاي پدر مي‌گذارم
جان به راه پدر مي‌سپارم

ياد جان سوختن‌هاي مادر
لحظه‌اي از وجودم جدا نيست
پيش پايش چه ريزم؟ كه جان را
قدر يك موي مادر بها نيست
او خدا نيست، اما وفايش
كمتر از لطف و مهر خدا نيست

Anonymous said...

I don´t know!
only the central committe of the party knows?