غراوی برای چندمین بار آمد و از سروان تقوی پیغام آورد که اگر در مراسم صبحگاه شرکت نکنیم دادگاهیمان خواهد کرد. ابوالفضل نگران بود. در محفل دوستانمان هم میگفتند که در رفتار با فرماندهان نباید چپروی کرد. صبحگاه روزی برای نخستین بار همراه گروهان به میدان مشق رفتیم. جای صف گروهانمان را بلد نبودیم و طرز ایستادن در مراسم صبحگاه را نیز فراموش کرده بودیم. نمیدانستیم کجای این صف 150 نفره باید بایستیم. به تقلید از سربازان قدیمی گروهان، در انتهای صف سربازان آموزشی و پشت همه ایستادیم.
با پایان مراسم صبحگاه باران شدیدی شروع به باریدن کرد. سروان تقوی فرمان داد که همه بنشینند. من و ابوالفضل نگاهی به هم کردیم. نمیدانستیم که آیا ما هم باید بنشینیم، یا نه. ناشیانه چمباتمه زدیم و نشستیم، و تازه بعد از نشستن دیدیم که افسران و درجهداران و سربازان قدیمی گروهان ایستادهاند. برخاستیم. باران به شدت میبارید. از لبهی کلاهمان آب میچکید. سروان تقوی نیز باران دشنام و ناسزا بر سر سربازان میبارید. از این رسم دشنام دادن در ارتش شاهنشاهی بیزار بودم. باران از پشت گردنم به زیر یقهام جاری بود. تقوی داشت به سربازان روستائی فرمان میداد که کف دستشان را روی انتهای لولهی تفنگ بگذارند تا باران توی آن نرود. فریاد میزد:
- کف دست روی شعلهپوش! کف دست روی شعلهپوش!... گوساله، مگه با تو نیستم، کف دست روی شعلهپوش! خر ِ زبون نفهم چند بار بگم؟ کف دست روی شعلهپوش! چرا نمیفهمی الاغ، احمق، عوضی، گوساله، با تو هستم...، مگه آموزش ندیدی که وقتی بارون میآد شعلهپوش رو با دست بپوشونی که بارون توی لولهی تفنگ نره؟ الاغ، عوضی، گوساله، نمیشنوی؟ زبون سرت نمیشه؟ کری؟ احمق، خر ِ نفهم، بیشعور، زبوننفهم، دهاتی، با توام...
کلافه شدهبودم. نگاهم را چرخاندم. دست یک سرباز روستائی آذربایجانی که در فاصلهی یک متری من چمباتمه زدهبود، روی شعله پوش نبود. به سوی او رفتم و کف دستش را روی دهانهی لوله تفنگ گذاشتم. تقوی در میانهی یک «زباننفهم» دیگر ناگهان ساکت شد و لحظاتی هیچ نگفت. باران شلاقمان میزد و همه منتظر بودند که او فرمان بعدی را صادر کند. او اما ماتش بردهبود. سرانجام گویا باران بیدارش کرد و فرمان داد که گروهان به محل کلاسهای سوادآموزی برود.
من و ابوالفضل هم با گروهان رفتیم، وارد کلاس شدیم و در کنار سربازان بیسواد روی نیمکت نشستیم. افسر وظیفهای آمد و آموزش الفبا را برای سربازان پی گرفت. به حرف گاف رسیده بودند. سربازان زیرچشمی ما را میپاییدند. ابوالفضل نگاهش را از من میدزدید، و افسر وظیفه ما را نادیده گرفت.
در میان افکار و احساسات خود سردرگم بودم. نمیدانستم که آیا باید احساس تحقیر کنم از اینکه با مدرک لیسانس مهندسی در کلاس سوادآموزی نشستهام، یا آن که خوشحال باشم از این که فرصتی دست داده که با سربازان بیسواد روستائی روی یک نیمکت بنشینم و پیشرفت آنها را دنبال کنم؟ هرچه بود، وضع خوشایندی نبود. تن ندادن به چنین وضعیتی آیا چپروی بود؟ در نخستین «راحت باش» با ابوالفضل گروهان را ترک کردیم، و بی آن که کلمهای با هم بگوییم زیر باران پیش دوستانمان که در اتاق نسخهپیچی بهداری جمع شده بودند رفتیم.
عصر همان روز غراوی آمد و در میان شگفتی ما گفت که سروان تقوی گفته است که از فردا من مسئول سربازان بیمار باشم و ابوالفضل مسئول تحویل گرفتن نان گروهان باشد. باورم نمیشد! به این شکل هردوی ما از رفتن به مراسم صبحگاه معاف میشدیم. صبح، پیش از مراسم صبحگاه، سربازان بیمار خود را به من معرفی میکردند، نامشان را مینوشتم، در اتاق انتظار بهداری مینشستیم، پزشک معاینهشان میکرد، داروئی تجویز میکرد، یا آنهائی را که حالشان وخیم بود به بیمارستان اعزام میکرد که در آن صورت تا بیمارستان پادگان همراهی شان میکردم. کار نیکی بود و خوشحال بودم از این که میتوانستم درد سربازان آذربایجانی را برای پزشک بازگو کنم و دستور پزشک را برای آنها ترجمه کنم.
هرگز ندانستم چه شد که تقوی ناگهان نرم شد. آیا حرکت صبح آن روز من احساسی انسانی را جائی در اعماق وجود او برانگیخت، یا آن که افسر وظیفهی آموزگار کلاس سوادآموزی چیزی به او گفت؟
افسران وظیفهی گروهان خودمان را نمیشناختم. هرگز ندیدمشان، جز همین آموزگار و یکی دیگر که روز نخست میانجی دعوای من و استوار رضائی شد. در میان افسران وظیفهی دیگر گروهانها اما دوستان نزدیکی از سالهای دانشگاه داشتم. آنان را نیز در طول روز و در پادگان نمیدیدم - هم به دلیل مشغولیت آنان و هم به این دلیل که ارتباط با ما در پادگان و در حضور فرماندهان پیآمدهای ناخوشایندی برای آنان میتوانست داشتهباشد. بیرون از پادگان اما این دوستان هر سه یا چهار نفر با هم، در شاهرود خانههای مجردی داشتند. هر یک از ما سربازان لیسانسیه خانهی گروهی از این افسران را پایگاه خود کرده بودیم و به یکدیگر بروز نمیدادیم که به هنگام مرخصی جمعه، یا فرار از زیر سیم خاردار، به خانهی چه کسی میرویم. مهمان زیادی نمیخواستیم! من به خانهای که از محمد به کاوه، و از او به مشدعلی و خلیل رسیده بود میرفتم. دو ماه از آمدنم نگذشته بود که این هر دو خدمتشان تمام شد، مرا به هوشنگ و اوزون علی معرفی کردند که کمی دورتر خانه داشتند، و خود رفتند. هوشنگ از یزد بود و علی از تبریز. لاغر بودن علی قد ِ بلند او را بلندتر نشان میداد و از همین جا لقب اوزون را به او داده بودند.
در میان دوستان افسر، کاکا خداقلی هم بود که با خانوادهاش بود و بارها مرا در خانهاش، با غذاهای ترکمنی دستپخت همسرش، که شرم و حیای من هرگز اجازه نداد سر بلند کنم و حتی یک بار روی او را ببینم، نان و نمک داد، و عرق، و ساعات سنگین عصر جمعه را، در انتظار فرارسیدن ساعت بازگشتم به پادگان، با من ِ ساکت و کمگوی تختهنرد بازی کرد.
اکنون لازم نبود من و ابوالفضل صبحها در میان بوتههای گز پنهان شویم، اما مشکل مرخصیهای آخر هفته هنوز وجود داشت. سروان تقوی برگ مرخصی به ما نمیداد و من نیز هیچ نمیخواستم پیش او گردن کج کنم و برگ مرخصی گدائی کنم. عبور از زیر سیمهای خاردار برایم آسانتر بود! هر روز فرار از پادگان دو روز بازداشت در پی داشت و هر روز بازداشت دو روز اضافه خدمت. این بهایی بود که برای روزهای فرار از پادگان میپرداختم. یعنی هر روز آزادی را به قیمت دو روز بازداشت و چهار روز اضافه خدمت میخریدم! میارزید! بگذار تقوی هر قدر میخواهد مرا به زندان بفرستد.
هرگز حساب نکردم که با چنین معاملهای، چه هنگام سربازی و تبعیدم به پایان میرسد. اهمیتی نداشت. نقشه و هدفی برای آینده نداشتم. کسی و کاری و چیزی در انتظارم نبود. جائی شغلی سراغ نداشتم. از خانواده رانده شده بودم. حتی ملاقات برادر کوچکترم، که هنوز نمیدانم چهگونه مرا در آن بیابان یافت و ساعتی در اتاق ملاقات پادگان با من بود، شمعی در دلم نیافروخت. عشق به دلداری دلم را گرم نمیکرد و از عشق کسی نسبت به خود اطلاعی نداشتم. پس حساب چه؟ عصر هر پنجشنبه من بودم و سیم خاردار گوشهای از پادگان، و شبی که در منزل دوستان افسر وظیفه در شاهرود به باده پیمائی و آوازخوانی میگذشت، و جمعهای که به ورقبازی صرف میشد. روک بازی میکردیم که فکریتر و پیچیدهتر از حکم بود و در نیمهراه بریج. مغزمان را غلغلک میداد و احساس میکردیم که هنوز به گنداب افراد شستشوی مغزی دادهشده سقوط نکردهایم و هنوز میتوانیم مغزمان را به کار گیریم. و صبح شنبه که با پتویی و یک بغل کتاب و برگ بازداشت در دست، خود را به بازداشتگاه پادگان معرفی میکردم.
بارها پیش آمد که دوستان افسر وظیفه از آزادی خود بهتر سود بردند و عصر پنجشنبه و روز جمعه را بیرون از خانه صرف تفریح بهتری کردند. من اما از ترس گیر افتادن به دست دژبانانی که در خیابانهای شاهرود گشت میزدند، در خانه میماندم. فرصتی بود برای شستن تن و لباسها، و گوش دادن به موسیقی از نوارهائی که در خانههای این دوستان به امانت گذاشته بودم، و البته احساس آزادی از پادگان: ساعاتی بودن در جائی و خوابیدن در جائی که 150 نفر دیگر را در کنار نداری. گاه نیز، اگر پولی برای پرداخت کرایه داشتم، سفری به تهران میکردم.
***
9 سال بعد (1366) در تاریکی دلآزار زمستان قطبی دهکدهای خفته زیر برف در سوئد، توی آشپزخانهی یکی از آپارتمانهای قرارگاه پناهندگان نشستهبودم و پیچ رادیوی موج کوتاه را میچرخاندم تا شاید به زبانی آشنا خبری از دوردست میهن بشنوم، تاشاید نوری بر دلم بتابد، تا شاید از این بار سنگین دلتنگی برای وطن چیزی کاستهشود. ناگهان صدایی از دوردست، صدایی که میرفت و میآمد، از ژرفای سیاهیها، به فارسی گفت: «اکنون به اعترافات سرهنگ بهمن تقوی، یکی از افسران ارتش مزدور رژیم ایران گوش میدهیم»!
رادیوی بغداد بود که مصاحبهی فرمانده سابق گروهان من در چهلدختر را پخش میکرد. پس او در این سالها به درجهی سرهنگی رسیدهبود، به جبهه اعزام شدهبود و اکنون به اسارت صدامحسین در آمدهبود.
دو دشمن پیشین، هر دو اکنون دور از میهن و در حسرت وطن بودیم. او که مرا آزار دادهبود و هر هفته به زندان انداختهبود، او که سربازان روستائی آذربایجانی را با "زبانندانی" دشنام دادهبود، اکنون خود مزهی آزار و شکنجه و عجم (زبانندان) بودن را میچشید. اکنون داشت به سراپای رژیم و ارتشی که خدمتش را کردهبود دشنام میداد. من اما کینهای از او بهدل نداشتم. دلم برایش بهدرد آمد. همسر و فرزندانش چه میکنند؟ بیگمان شکنجهاش کردهبودند. مهم این بود که او در برابر تجاوز بیگانه از میهنمان دفاع کردهبود. پس کداممان بیشتر به وطن خدمت کردهبودیم، او یا من؟
با پایان مراسم صبحگاه باران شدیدی شروع به باریدن کرد. سروان تقوی فرمان داد که همه بنشینند. من و ابوالفضل نگاهی به هم کردیم. نمیدانستیم که آیا ما هم باید بنشینیم، یا نه. ناشیانه چمباتمه زدیم و نشستیم، و تازه بعد از نشستن دیدیم که افسران و درجهداران و سربازان قدیمی گروهان ایستادهاند. برخاستیم. باران به شدت میبارید. از لبهی کلاهمان آب میچکید. سروان تقوی نیز باران دشنام و ناسزا بر سر سربازان میبارید. از این رسم دشنام دادن در ارتش شاهنشاهی بیزار بودم. باران از پشت گردنم به زیر یقهام جاری بود. تقوی داشت به سربازان روستائی فرمان میداد که کف دستشان را روی انتهای لولهی تفنگ بگذارند تا باران توی آن نرود. فریاد میزد:
- کف دست روی شعلهپوش! کف دست روی شعلهپوش!... گوساله، مگه با تو نیستم، کف دست روی شعلهپوش! خر ِ زبون نفهم چند بار بگم؟ کف دست روی شعلهپوش! چرا نمیفهمی الاغ، احمق، عوضی، گوساله، با تو هستم...، مگه آموزش ندیدی که وقتی بارون میآد شعلهپوش رو با دست بپوشونی که بارون توی لولهی تفنگ نره؟ الاغ، عوضی، گوساله، نمیشنوی؟ زبون سرت نمیشه؟ کری؟ احمق، خر ِ نفهم، بیشعور، زبوننفهم، دهاتی، با توام...
کلافه شدهبودم. نگاهم را چرخاندم. دست یک سرباز روستائی آذربایجانی که در فاصلهی یک متری من چمباتمه زدهبود، روی شعله پوش نبود. به سوی او رفتم و کف دستش را روی دهانهی لوله تفنگ گذاشتم. تقوی در میانهی یک «زباننفهم» دیگر ناگهان ساکت شد و لحظاتی هیچ نگفت. باران شلاقمان میزد و همه منتظر بودند که او فرمان بعدی را صادر کند. او اما ماتش بردهبود. سرانجام گویا باران بیدارش کرد و فرمان داد که گروهان به محل کلاسهای سوادآموزی برود.
من و ابوالفضل هم با گروهان رفتیم، وارد کلاس شدیم و در کنار سربازان بیسواد روی نیمکت نشستیم. افسر وظیفهای آمد و آموزش الفبا را برای سربازان پی گرفت. به حرف گاف رسیده بودند. سربازان زیرچشمی ما را میپاییدند. ابوالفضل نگاهش را از من میدزدید، و افسر وظیفه ما را نادیده گرفت.
در میان افکار و احساسات خود سردرگم بودم. نمیدانستم که آیا باید احساس تحقیر کنم از اینکه با مدرک لیسانس مهندسی در کلاس سوادآموزی نشستهام، یا آن که خوشحال باشم از این که فرصتی دست داده که با سربازان بیسواد روستائی روی یک نیمکت بنشینم و پیشرفت آنها را دنبال کنم؟ هرچه بود، وضع خوشایندی نبود. تن ندادن به چنین وضعیتی آیا چپروی بود؟ در نخستین «راحت باش» با ابوالفضل گروهان را ترک کردیم، و بی آن که کلمهای با هم بگوییم زیر باران پیش دوستانمان که در اتاق نسخهپیچی بهداری جمع شده بودند رفتیم.
عصر همان روز غراوی آمد و در میان شگفتی ما گفت که سروان تقوی گفته است که از فردا من مسئول سربازان بیمار باشم و ابوالفضل مسئول تحویل گرفتن نان گروهان باشد. باورم نمیشد! به این شکل هردوی ما از رفتن به مراسم صبحگاه معاف میشدیم. صبح، پیش از مراسم صبحگاه، سربازان بیمار خود را به من معرفی میکردند، نامشان را مینوشتم، در اتاق انتظار بهداری مینشستیم، پزشک معاینهشان میکرد، داروئی تجویز میکرد، یا آنهائی را که حالشان وخیم بود به بیمارستان اعزام میکرد که در آن صورت تا بیمارستان پادگان همراهی شان میکردم. کار نیکی بود و خوشحال بودم از این که میتوانستم درد سربازان آذربایجانی را برای پزشک بازگو کنم و دستور پزشک را برای آنها ترجمه کنم.
هرگز ندانستم چه شد که تقوی ناگهان نرم شد. آیا حرکت صبح آن روز من احساسی انسانی را جائی در اعماق وجود او برانگیخت، یا آن که افسر وظیفهی آموزگار کلاس سوادآموزی چیزی به او گفت؟
افسران وظیفهی گروهان خودمان را نمیشناختم. هرگز ندیدمشان، جز همین آموزگار و یکی دیگر که روز نخست میانجی دعوای من و استوار رضائی شد. در میان افسران وظیفهی دیگر گروهانها اما دوستان نزدیکی از سالهای دانشگاه داشتم. آنان را نیز در طول روز و در پادگان نمیدیدم - هم به دلیل مشغولیت آنان و هم به این دلیل که ارتباط با ما در پادگان و در حضور فرماندهان پیآمدهای ناخوشایندی برای آنان میتوانست داشتهباشد. بیرون از پادگان اما این دوستان هر سه یا چهار نفر با هم، در شاهرود خانههای مجردی داشتند. هر یک از ما سربازان لیسانسیه خانهی گروهی از این افسران را پایگاه خود کرده بودیم و به یکدیگر بروز نمیدادیم که به هنگام مرخصی جمعه، یا فرار از زیر سیم خاردار، به خانهی چه کسی میرویم. مهمان زیادی نمیخواستیم! من به خانهای که از محمد به کاوه، و از او به مشدعلی و خلیل رسیده بود میرفتم. دو ماه از آمدنم نگذشته بود که این هر دو خدمتشان تمام شد، مرا به هوشنگ و اوزون علی معرفی کردند که کمی دورتر خانه داشتند، و خود رفتند. هوشنگ از یزد بود و علی از تبریز. لاغر بودن علی قد ِ بلند او را بلندتر نشان میداد و از همین جا لقب اوزون را به او داده بودند.
در میان دوستان افسر، کاکا خداقلی هم بود که با خانوادهاش بود و بارها مرا در خانهاش، با غذاهای ترکمنی دستپخت همسرش، که شرم و حیای من هرگز اجازه نداد سر بلند کنم و حتی یک بار روی او را ببینم، نان و نمک داد، و عرق، و ساعات سنگین عصر جمعه را، در انتظار فرارسیدن ساعت بازگشتم به پادگان، با من ِ ساکت و کمگوی تختهنرد بازی کرد.
اکنون لازم نبود من و ابوالفضل صبحها در میان بوتههای گز پنهان شویم، اما مشکل مرخصیهای آخر هفته هنوز وجود داشت. سروان تقوی برگ مرخصی به ما نمیداد و من نیز هیچ نمیخواستم پیش او گردن کج کنم و برگ مرخصی گدائی کنم. عبور از زیر سیمهای خاردار برایم آسانتر بود! هر روز فرار از پادگان دو روز بازداشت در پی داشت و هر روز بازداشت دو روز اضافه خدمت. این بهایی بود که برای روزهای فرار از پادگان میپرداختم. یعنی هر روز آزادی را به قیمت دو روز بازداشت و چهار روز اضافه خدمت میخریدم! میارزید! بگذار تقوی هر قدر میخواهد مرا به زندان بفرستد.
هرگز حساب نکردم که با چنین معاملهای، چه هنگام سربازی و تبعیدم به پایان میرسد. اهمیتی نداشت. نقشه و هدفی برای آینده نداشتم. کسی و کاری و چیزی در انتظارم نبود. جائی شغلی سراغ نداشتم. از خانواده رانده شده بودم. حتی ملاقات برادر کوچکترم، که هنوز نمیدانم چهگونه مرا در آن بیابان یافت و ساعتی در اتاق ملاقات پادگان با من بود، شمعی در دلم نیافروخت. عشق به دلداری دلم را گرم نمیکرد و از عشق کسی نسبت به خود اطلاعی نداشتم. پس حساب چه؟ عصر هر پنجشنبه من بودم و سیم خاردار گوشهای از پادگان، و شبی که در منزل دوستان افسر وظیفه در شاهرود به باده پیمائی و آوازخوانی میگذشت، و جمعهای که به ورقبازی صرف میشد. روک بازی میکردیم که فکریتر و پیچیدهتر از حکم بود و در نیمهراه بریج. مغزمان را غلغلک میداد و احساس میکردیم که هنوز به گنداب افراد شستشوی مغزی دادهشده سقوط نکردهایم و هنوز میتوانیم مغزمان را به کار گیریم. و صبح شنبه که با پتویی و یک بغل کتاب و برگ بازداشت در دست، خود را به بازداشتگاه پادگان معرفی میکردم.
بارها پیش آمد که دوستان افسر وظیفه از آزادی خود بهتر سود بردند و عصر پنجشنبه و روز جمعه را بیرون از خانه صرف تفریح بهتری کردند. من اما از ترس گیر افتادن به دست دژبانانی که در خیابانهای شاهرود گشت میزدند، در خانه میماندم. فرصتی بود برای شستن تن و لباسها، و گوش دادن به موسیقی از نوارهائی که در خانههای این دوستان به امانت گذاشته بودم، و البته احساس آزادی از پادگان: ساعاتی بودن در جائی و خوابیدن در جائی که 150 نفر دیگر را در کنار نداری. گاه نیز، اگر پولی برای پرداخت کرایه داشتم، سفری به تهران میکردم.
***
9 سال بعد (1366) در تاریکی دلآزار زمستان قطبی دهکدهای خفته زیر برف در سوئد، توی آشپزخانهی یکی از آپارتمانهای قرارگاه پناهندگان نشستهبودم و پیچ رادیوی موج کوتاه را میچرخاندم تا شاید به زبانی آشنا خبری از دوردست میهن بشنوم، تاشاید نوری بر دلم بتابد، تا شاید از این بار سنگین دلتنگی برای وطن چیزی کاستهشود. ناگهان صدایی از دوردست، صدایی که میرفت و میآمد، از ژرفای سیاهیها، به فارسی گفت: «اکنون به اعترافات سرهنگ بهمن تقوی، یکی از افسران ارتش مزدور رژیم ایران گوش میدهیم»!
رادیوی بغداد بود که مصاحبهی فرمانده سابق گروهان من در چهلدختر را پخش میکرد. پس او در این سالها به درجهی سرهنگی رسیدهبود، به جبهه اعزام شدهبود و اکنون به اسارت صدامحسین در آمدهبود.
دو دشمن پیشین، هر دو اکنون دور از میهن و در حسرت وطن بودیم. او که مرا آزار دادهبود و هر هفته به زندان انداختهبود، او که سربازان روستائی آذربایجانی را با "زبانندانی" دشنام دادهبود، اکنون خود مزهی آزار و شکنجه و عجم (زبانندان) بودن را میچشید. اکنون داشت به سراپای رژیم و ارتشی که خدمتش را کردهبود دشنام میداد. من اما کینهای از او بهدل نداشتم. دلم برایش بهدرد آمد. همسر و فرزندانش چه میکنند؟ بیگمان شکنجهاش کردهبودند. مهم این بود که او در برابر تجاوز بیگانه از میهنمان دفاع کردهبود. پس کداممان بیشتر به وطن خدمت کردهبودیم، او یا من؟




3 comments:
در بلاگ نیوز لینک شد
لطف داری محمد عزیز. سپاسگزارم
حافظه تان فوق العاده است و بازي روزگار محشر اما به يك چيز در نوشته تان اعتقادم كمتر آنجا كه گفته ايد
(و احساس میکردیم که هنوز به گنداب افراد شستشوی مغزی دادهشده سقوط نکردهایم و هنوز میتوانیم مغزمان را به کار گیریم.)
البته نوشته شما نسبت به هر كه هست مهربانانه نيست اما من نسبت به شما جمله مهربان تري بكار مي برم و متاسفانه شما هم زماني كه در حزب توده ايران بوديد هر چند كوتاه اما شما هم واقعيت را نتوانستيد آنروز هضم و درك كنيد
احساس كردم كمي به تنهائي به قاضي رفتيد ولي هرچه هست الان خوب فكر مي كنيد و خوب مي نويسيد و دوستدار تان هستم
Post a Comment