01 June 2008

از جهان خاکستری - 12

_ کمک...
هوا آفتابی‌ست. باد همیشگی باکو می‌وزد، اما امروز این باد کمی ملایم‌تر است و موج‌های دریا چندان بلند و بزرگ نیستند. در آب‌های نزدیک ساحل شنی با بخشی از اهالی اردوگاه پناهندگان زوغولبا (حومه‌ی باکو) آب‌تنی و تفریح می‌کنیم.
- کمک...، کمک...
در میان صدای خش‌وخش و شرٌه‌ی موج‌های دریا صدای فریادی از دور به‌گوش می‌رسد. نگاه‌ها جهت صدا را می‌جوید. کسی به هشدارها گوش نداده و دورتر، در ساحل صخره‌ای، جائی که گفته‌اند جریان‌های زیرآبی خطرناکی دارد، میان موج‌ها بالا و پائین می‌رود و دست تکان می‌دهد:
- کمک...، کمک...

کیست؟ کسی می‌گوید جعفر است. کدام جعفر؟ همان جوان بچه‌ی انزلی.
- کمک...
بیش از صد متر فاصله است و من نزدیک‌تر از همه ایستاده‌ام. صدائی از پشت سر می‌گوید:
- شیوا، تو برو!

و من بی‌اختیار شروع به شنا می‌کنم. صدای چه کسی بود؟ حسین بود، معروف به ماستخور؟ نمی‌دانم. در میان موج‌ها شنا می‌کنم و نمی‌دانم جهت موج‌هاست یا جریان آب که مرا به‌سرعت به‌سوی جعفر می‌کشد. او می‌بیند، اما باز، این بار آهسته‌تر، فریاد می‌زند: - کمک... – و به‌سوی من شنا می‌کند. میان صخره‌های سمت راست او تکه‌ای ساحل شنی می‌بینم که به او نزدیک‌تر است. نمی‌فهمم چرا به آن سو شنا نمی‌کند.

نزدیک‌تر که می‌رسم سرعتم را می‌کاهم، پاهایم از سطح به عمق می‌روند و ناگهان جریان شدید زیرآبی را احساس می‌کنم. این جریان، و چرخش موجی در میان صخره‌ها مرا به آغوش جعفر پرتاب می‌کند. جعفر دست در گردنم می‌اندازد و مرا به زیر آب می‌کشد. با چرخشی در زیر آب گردنم را می‌رهانم، سر از آب بیرون می‌آورم، جرعه‌ای هوا می‌نوشم، دست زیر بازوی او می‌اندازم و به‌سوی تکه ساحل شنی می‌کشانمش. مقاومتی نمی‌کند، اما بعد از چند متر موجی بر صورتش می‌ریزد، دست‌وپا می‌زند، خود را می‌رهاند و بار دیگر فریاد می‌زند:
- کمک...، کمک...

پشت سر او قرار می‌گیرم، دو دستم را از پشت روی گوش‌های او می‌گذارم، فقط به کمک پاها به پشت شنا می‌کنم و به‌سوی ساحل می‌کشانمش. اما اکنون موج‌ها توی صورت هر دو مان می‌شکنند و نفس کشیدن در این شرایط دشوار است. موج‌ها در میان صخره‌ها می‌چرخند و می‌پیچند و شنا کردن در میان آن‌ها سخت است. نیرو می‌برد. و هر بار که پاها کمی از سطح به عمق می‌روند، جریان زیرآبی به‌سوی صخره‌های دورتر می‌کشاندمان. با این‌همه چندین متر دیگر او را به‌سوی ساحل می‌کشم. خسته شده‌ام. نفس‌نفس می‌زنم. احساس می‌کنم نیرویم دارد به انتها می‌رسد. موجی توی صورتمان فرو می‌ریزد. جعفر خود را از دستانم می‌رهاند. آب قورت می‌دهم و سرفه می‌کنم. تا آب دریا را از چشم بتکانم و ببینمش، از دسترسم دور شده. بریده فریاد می‌زند: - کمک...‌- می‌خواهم به‌سویش بروم، اما موجی دیگر او را دورتر می‌برد. جریان زیر آب دارد مرا می‌کشد. موج دیگری میان ما خیز بر می‌دارد. جعفر را دیگر نمی‌بینم. گردن می‌کشم: جعفر نیست. دوباره گردن می‌کشم. یک دور می‌چرخم و می‌نگرم. موجی دیگر. باز گردن می‌کشم. جعفر نیست. کجا رفت؟ چه شد؟ چه کنم؟ احساس شدید نا امیدی، نا کارآمدی، پشیمانی، ترس، شرم، اضطراب و چه می‌دانم چه احساس‌های آزارنده‌ی دیگری وجودم را فرا می‌گیرد. من که دانش و مهارت نجات غریق ندارم – چرا آمدم؟ چرا کس دیگری نیامد؟ حال چه کنم؟ نیرویم به انتها رسیده. جنگیدن با جریان زیر آب دشوارتر شده. نفس‌نفس می‌زنم. نومیدانه سر بر می‌گردانم که ببینم آیا کس دیگری برای کمک به دنبالم آمد؟ دکتر احمد بیست متر دورتر و تا زانو در آب آرام و سلانه به موازات ساحل پیش می‌آید. چند نفر دورتر روی ساحل به این سو می‌دوند. سر بر می‌گردانم. جعفر نیست. دست‌ها و پاهایم دیگر چندان به اختیارم نیستند. بازیچه‌ی موج‌ها و بازتاب موج‌ها و جریان زیر آب شده‌ام. سرم دارد گیج می‌رود. قلبم توی گوش‌هایم می‌تپد. باید کاری کنم. موجی دورتر می‌کشاندم. باید کاری کنم. همه‌ی نیرویم را گرد می‌آورم و به‌سوی تکه ساحل شنی میان صخره‌ها دست‌وپا می‌زنم. سودی ندارد. درجا می‌زنم. ترس پنجه بر پشتم می‌کشد. تصویر چشمان اسبی، خاطره‌ای از کودکی، پیش چشمانم می‌آید:

در سرازیری تند و سنگلاخ و یخ‌زده‌ی کوچه‌ای در اردبیل اسب زیر بار سنگین گاری لیز خورده‌ و به‌پشت روی پاهایش افتاده‌است. استخوان ساق پایش شکسته، و سپید و خونین، از پوست مخملین‌اش بیرون زده. اسب زیر باران ضربه‌های تازیانه‌ی گاریچی و ناسزاهای او بی‌حرکت مانده‌است. چشمانش، سفیدی چشمانش، بزرگ‌تر و سفیدتر از همیشه است. هراس ِ مرگ آن‌چنان در چشمانش موج می‌زند که موی بر تنم راست می‌شود. این ترس را، این ترس نفرت‌انگیز را، هرگز، در چشمان هیچ موجودی نمی‌خواهم ببینم. هرگز! در چشمان جعفر هم ندیدم. در واپسین فریاد کمک خواستن‌اش شنیدم؟ نمی‌دانم.

نه، نباید تسلیم شد! دست‌وپا می‌زنم. موجی از پشت سر کمکم می‌کند. ناگهان کف شنی دریا را زیر پایم لمس می‌کنم. هر دو پا را بر زمین می‌گذارم. این‌قدر نزدیک بود؟ سر بر می‌گردانم. جعفر...، جعفر نیست. نای ایستادن ندارم. شش‌هایم می‌خواهند از حلقم بیرون آیند. چند گام به‌سوی ساحل بر می‌دارم.

کمیسر مسئول ما از بالای صخره‌های ساحل پدیدار می‌شود. نمی‌دانم چه‌گونه خبردار شده و چه‌گونه توانسته به این سرعت خود را برساند. روی تکه ساحل شنی می‌دود، در حال دویدن لخت می‌شود، مایو به تن دارد، توی آب می‌دود و در کنار من شیرجه می‌زند.

دیگر کاری از من بر نمی‌آید و ایستادن نامتعادلم در آن حال سودی ندارد. به‌سوی ساحل می‌روم و نزدیک پاهای دکتر احمد بی‌حال و بی‌رمق فرو می‌نشینم. دیگران می‌رسند. گویا رنگ به رخسار ندارم. جعفر...، جعفر چه شد؟ چه شرمی. کمیسر زیر آب ناپیداست. امیدوارم جعفر را پیدا کند و زنده از آب بیرون بکشد. کسانی می‌گویند که باید بروم و در اتاق استراحت کنم. کسی زیر بازویم را می‌گیرد، بلندم می‌کند و با گام‌هایی لرزان به‌سوی ساختمان اردوگاه می‌روم که بالای تپه‌های بلندی مشرف بر دریاست. آن بخش از ساحل از دیدمان پنهان می‌شود و دیگر نمی‌بینیم آن‌جا چه می‌گذرد. در اتاق بی‌حال زیر ملافه دراز می‌کشم. چرا رفتم؟ چرا من رفتم؟ چرا کس دیگری نرفت؟

با آن حال نزار با افکاری آزارنده کلنجار می‌روم: جعفر را نمی‌شناختم و در مدت کوتاهی که از اقامتمان در اردوگاه می‌گذشت حتی فرصتی برای آشنایی و گپ‌وگفت با او پیش نیامده‌بود. آن‌گاه که به‌سوی او شنا کردم هیچ به‌فکر قهرمان‌بازی نبودم. پس چرا رفتم؟ چرا جعفر به این سرعت ناپدید شد؟ چه شد؟

دقایقی بعد مسعود می‌آید، دلداری می‌دهد و ریش‌سفیدی می‌کند. حال خوشی ندارم. چه دردناک: از دستگیری و زندان و شکنجه و اعدام بگریزی و آن‌گاه که احساس امنیت می‌کنی، در آب‌های ساحل امن غرق شوی. چه دردناک. چه دردناک. چه دردناک برای پدر و مادرش، خواهر و برادرش.

ساعتی بعد کسی می‌آید و خبر می‌دهد که پلیس آمده و می‌خواهند از من بازجوئی کنند. جعفر تیره‌روز پیدا نشده. کمیسر و چند نفر از کارکنان اردوگاه دارند همچنان آب‌ها را در پی او می‌کاوند. بر می‌خیزم و با گام‌هایی هنوز لرزان به اتاقی که پلیس بساطش را در آن گسترده می‌روم. دو پلیس پشت میزی نشسته‌اند. حسین ماستخور و چند تن دیگر از ما پناهندگان در اتاق هستند. حسین برای کسانی که آذربایجانی نمی‌دانند ترجمه می‌کند. پلیس دعوتم می‌کند که در صندلی روبه‌روی میز بنشینم. بازجوئی آغاز می‌شود و من نمی‌دانم این چه بازجوئی‌ست که در حضور دیگران صورت می‌گیرد. نام و مشخصات و شغل و تحصیلات و تاریخ ورود و غیره را می‌پرسند و می‌نویسند. برخی از پرسش‌ها در فرم‌های پلیس با وضعیت پناهندگان خوانائی ندارد، مانند نشانی منزل و نشانی محل کار. به پرسش‌های اصلی می‌رسند: چه ساعتی و کجا به دریا رفتم؟ با چه کسی؟ - و بعد، چه سابقه‌ی آشنائی با جعفر دارم؟
- هیچ...
- پس چرا با هم توی آب رفتید؟
- با هم نرفتیم!
- پس چه‌طور وقتی که غرق شد پیشش بودی؟
- او فریاد می‌زد و کمک می‌خواست. شنا کردم و خودم را رساندم...
- چه‌قدر فاصله داشتی؟
- بیش‌تر از صد متر...
دو پلیس نگاهی ردوبدل می‌کنند.
- یعنی او کمک خواست، و تو صد متر شنا کردی که به او برسی و کمکش کنی؟
- بله!
حسین که اکنون نقش مترجم را هم ندارد دخالت می‌کند:
- این پیش ما بود. همه با هم بودیم. اون رفته‌بود پیش صخره‌ها. این یک عالمه شنا کرد تا به اون برسه.

پلیس‌ها از نوشتن باز مانده‌اند، و ناگهان پرده‌ای از پیش دیدگانم کنار می‌رود: اتهام قتل در میان است. عرقی سرد بر تنم می‌نشیند. فکرش را نکرده‌بودم. بختک هراس بر سرم فرود می‌آید. تصویر اردوگاه‌های کار اجباری سیبری پیش چشمم می‌آید. اتاق دور سرم می‌چرخد. حاضران را نگاه می‌کنم. خوشبختانه تعداد شاهدان کم نیست. چند چیز دیگر می‌پرسند و می‌نویسند، و مرخصم می‌کنند.

جعفر تا شب هم پیدا نمی‌شود. فردا قایقی را در چندصدمتری ساحل مستقر می‌کنند و گفته می‌شود که غواصانی زیر آب‌ها را می‌جویند. هوا برای آب‌تنی مساعد نیست و کسی به ساحل نمی رود. جعفر تا یک هفته بعد هم پیدا نمی‌شود. کمیسر، که یکی از کارکنان پیشین سفارت شوروی در تهران است که چندی پیش در اردیبهشت 1362 همراه با 17 تن دیگر از همکارانش از ایران اخراج شده، می‌گوید:
- باید پیدایش کنیم. ما که نمی‌دانیم؛ شاید خودش را بین شما جا زده‌بود که بیاید این‌جا درباره‌ی شما اطلاعات جمع کند، وانمود کند که غرق شده، و بعد شنا کنان این اطلاعات را با خودش به ایران ببرد!

شایعاتی بر زبان‌ها جاری‌ست. بخشی از دوستان جعفر باور نمی‌کنند که او غرق شده. می‌گویند که او بچه‌ی انزلی و دریا بود و بچه‌ی انزلی ممکن نیست به این سادگی غرق شود. می‌گویند که او در نیروی دریایی خدمت می‌کرد و کسی که در نیروی دریایی خدمت می‌کند باید شناگر ماهری باشد. کسی می‌پرسد: چه‌طور شیوا توانست آن فاصله را شنا کند، با جعفر و کشش آب و چرخش موج‌ها کشمکش کند، و بعد بتواند با این حال خود را از آن ورطه بیرون بکشد؟ و من خود می‌دانم که هیچ شناگر خوبی نیستم.

دیگرانی می‌گویند: جعفر این‌جا سیگار مفت گیرش آمده‌بود و روزی دو پاکت می‌کشید. نفس‌اش خیلی خراب شده‌بود. نامق آخوندوف رئیس شعبه‌ی امور بین‌المللی حزب کمونیست آذربایجان به جمعی که در میانش گرفته‌اند می‌گوید، و من که کناری ایستاده‌ام، می‌شنوم: جعفر متأسفانه غرق شده. ما شکی نداریم. آن رفیق‌تان نمی‌بایست رهایش می‌کرد و می‌بایست هر طور شده می‌کشیدش بیرون.

در میانه‌ی هفته‌ی دوم مسعود می‌آید و خبر می‌دهد که جسد جعفر درست همان‌جایی که از من جدا شد، در حفره‌ای زیر صخره‌ها پیدا شده، مسعود را برای شناسائی و شهادت برده‌اند، و سپس جنازه را در حضور او در گورستانی در نزدیکی باکو دفن کرده‌اند.

جعفر تیره‌روز. دلم خون است. نتوانستم نجاتش دهم. در دل برایش می‌گریم. برای مادرش می‌گریم.

چند روز بعد هوا برای آب‌تنی مناسب است. کسانی می‌گویند که برای فراموش کردن تلخی این حادثه نباید در خانه نشست و باید به دریا زد. اصرار دارند که به‌ویژه من باید بروم. می‌روم. کسی پیشنهاد می‌کند که من را به نگهبانی بگذارند که کسی از جای معینی دورتر نرود، و همه استقبال می‌کنند. این پیشنهاد به‌نظرم کمی مسخره است. یک‌راست از کتاب «داستان پداگوژیکی» نوشته‌ی آنتون ماکارنکو برداشته شده. با بی‌میلی می‌روم و در دورترین جایی که قدم می‌رسد در آب می‌ایستم. کسی اجازه ندارد از آن‌جا دورتر برود. در آغاز همه به تذکرم گوش می‌دهند، اما پس از ساعتی محمد و عباس و برادرش حسین بی اعتنا و شناکنان از کنارم می‌گذرند و دورتر می روند. دیگر نمی‌خواهم نقش نجات غریق را داشته‌باشم، و پستم را ترک می‌کنم.

***
رهایش کردم. نتوانستم نجاتش دهم...
رهایش کردم. نتوانستم نجاتش دهم...
نتوانستم...

***
هفت سال بعد، روزی در استکهلم تلفن زنگ می‌زند. گوشی را بر می‌دارم. اسماعیل است. با او آشنائی ندارم و هرگز ندیده‌امش. شنیده‌ام که ماه‌ها پیش از دستگیری رهبران حزب او را از طرف حزب برای تحصیل روزنامه‌نگاری به مسکو اعزام کردند. مدتی‌ست که به سوئد آمده و قصد ماندن دارد، اما همسرش روس است و بنابراین هنوز پایی در مسکو و پایی در استکهلم دارد. با این حال در تلاش است که یک محفل "بحث و بررسی مسائل ایران امروز" به‌راه اندازد و موفقیت‌هایی هم داشته: توانسته نخبگان سرشناسی را گرد هم آورد و چند جلسه‌ی محدود سخنرانی و مقاله‌نویسی بر پا کند. شماره‌ی مرا از کجا گیر آورده؟ چند جمله‌ای در معرفی محفل‌اش می‌گوید و دعوتم می‌کند که من نیز به این محفل بپیوندم. می‌گویم:

- متأسفم، ولی من این نوع کارها و فعالیت‌ها را دیگر کنار گذاشته‌ام و حال و حوصله‌ی شرکت در چنین جلسه‌هایی را ندارم.

اصرار می‌کند که دست‌کم یک بار شرکت کنم و کارشان را ببینم. پاسخم را تکرار می‌کنم. لحظه‌ای سکوت می‌کند و ناگهان می‌گوید:
- من جریان جعفر را می‌دانم!

خشکم می‌زند. چه می‌گوید؟ چه ربطی دارد؟ کدام "جریان"؟ از کجا ماجرای من و جعفر را می‌داند؟ در لحن او گونه‌ای تهدید احساس می‌کنم؛ مانند آن که بخواهد بگوید: "من چیزهایی می‌دانم که اگر تو در محفل من شرکت نکنی، فاش می‌کنم و آن‌وقت کارت زار است". اسماعیل هم‌شهری جعفر است. شاید نسبتی با او دارد؟ شاید ماجرا را به گونه‌ی دیگری به خانواده‌ی جعفر گفته‌اند؟ به یاد اتهام قتل می‌افتم. اندکی برآشفته می‌گویم:

- کدام جریان؟ جریانی نبود. او داشت غرق می‌شد و کمک می‌خواست. از بخت بد من نزدیک‌تر از همه بودم. رفتم، اما آب داشت خودم را هم می‌برد و متأسفانه نتوانستم او را بکشم بیرون... دست کم پانزده نفر شاهد بودند...
می‌گوید: - خیله‌خب...، پس خداحافظ – و گوشی را می‌گذارد.

چه "جریانی"؟ این آیا تهدید بود یا تطمیع؟ آیا او چیزی می‌داند که من نمی‌دانم؟ اسماعیل دیگر تماسی نمی‌گیرد و هرگز او را نمی‌بینم، یا می‌بینم و نمی‌شناسمش.

***
هفده سال پس از ناپدید شدن جعفر در آب‌های خزر، یکی دیگر از هم‌شهری‌های جعفر میهمان من است. ماجرای جعفر را می‌پرسد و همان‌گونه که گذشته، باز می‌گویم. او شهادت می‌دهد که کمیسر ما در باکو دروغ گفته و جعفر را از پیش خیلی خوب می‌شناخته‌است.

0 comments: