بازداشت‌های غیر قانونی را پایان دهید!‏

همه‌ی زندانیان سیاسی را آزاد کنید!‏

-----------------------------------------------------

28 September 2007

Symapti med munkar?

Hörde att ett SMS har gått runt som föreslog att man skulle klä sig i röd i dag för att visa sympati med demokratirörelsen i Burma. Jag vet inte ens om jag har någonting i röd för att ta på mig men jag skulle inte göra det ändå, trots min djupa sympati med DEMOKRATIrörelsen i Burma. Röd är ju munkarnas färg och om jag klär mig i röd, visar jag ju sympati med munkarna snarare än med själva demokratirörelsen. Är demokratirörelsen i Burma samma som munkarnas rörelse?

Jag, som en ormbiten person som blir skrämd av alla slags rep, blir skrämd av alla slags religiösa rörelser och massdemonstrationer, och även av dumma människor som kastar sig på knä framför andra människor och kysser deras fötter. Med mina bristfälliga kunskaper vet jag inte om burmesiska munkar är bättre än iranska präster (mullorna) eller bättre än afghanska Talibaner (som betyder just ”munkar” för den delen, med extra pluralis: Taleb=munk, Taleban=munkar, Talibaner="munkar" i pluralis igen!).

Demokratirörelse i all ära men sympati med munkar? Jag vet inte.

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

20 September 2007

سیبلیوس و کارآگاه جانی دالر

تا پانزده- شانزده‌سالگی من که هنوز تلویزیون به شهر ما نیامده‌بود، سرگرمی شب‌های ما گوش دادن به برنامه‌ها و نمایشنامه‌های رادیوئی بود. یکی از این‌ها نمایشنامه‌ای بود به نام "جانی دالر" در باره‌ی نبرد یک کارآگاه پلیس به همین نام با تبه‌کاران، که هر هفته پخش می‌شد. شنوندگان باید حدس می‌زدند "جانی دالر" از کجا فهمید که قاتل یا دزد کیست و چگونه مچ او را گرفت. نقش کارآگاه "جانی دالر" را حیدر صارمی بازی می‌کرد، داستان همواره در نیویورک رخ می‌داد و بارها نام پل بروکلین در آن به‌گوش می‌رسید!

آن هنگام سن من قد نمی‌داد که از این داستان پلیسی چیز زیادی دستگیرم شود، یا سرسری می‌گرفتم و توجه نمی‌کردم. آن‌چه در طول این برنامه مرا پای رادیو میخکوب می‌کرد، موسیقی آغاز برنامه و موسیقی متن آن بود. هنگام آغاز برنامه ابتدا صدای دویدن کسی روی آسفالت به‌گوش می‌رسید، سپس چند تیر پیاپی شلیک می‌شد، و بعد صدای "آهو...، آه..." مردی می‌آمد که یعنی او تیر خورده‌است، و سرانجام موسیقی بسیار هیجان‌انگیزی پخش می‌شد که همه‌ی ذرات وجود مرا به ارتعاش در می‌آورد. آنگاه داستان آغاز می‌شد و در طول نیم‌ساعت بعدی تکه‌هایی از همان موسیقی نمایشنامه را همراهی می‌کرد.

پهنه‌ی رؤیاهای ما در آن هنگام چندان گسترده نبود. حتی در خیال هم نمی‌دیدم و نمی‌دانستم که چندی بعد دستگاهی به‌نام ضبط صوت در خانه‌ها پیدا خواهد شد، که شاید بتوان موسیقی دلخواه را بار دیگر و بار دیگر و در زمان و مکان دلخواه گوش داد، که شاید بتوان جست و یافت که این یا آن موسیقی ساخته‌ی کیست، که شاید بتوان صفحه‌ی گراموفون آن را خرید، که اصلاً هر آهنگی سراینده‌ای دارد و آن سراینده نامی! می‌شنیدم و می‌خواندم که بتهوون (بیتهوفن) نامی بوده‌است که آثاری ساخته است، اما این‌ها همه چیزهایی در آسمان‌ها بود و حتی دامنه‌ی رؤیاهایم به آن‌ها نمی‌رسید. می‌ماند نشستن در انتظار روز موعود برای شنیدن "جانی دالر"، یا این یا آن برنامه‌ی رادیوئی.

چند سال پس از آن، در سال آخر دبیرستان، سپس با ورود به دانشگاه و در "اتاق موسیقی" (که داستان آن را در هوم‌پیجم نوشته‌ام) دروازه‌های جهان شگفت موسیقی کلاسیک به رویم گشوده شد.

یکی از صفحه‌هایی که در "اتاق موسیقی" یافتم، اثری بود به‌نام "فینلاندیا" از یک آهنگساز فنلاندی به‌نام ژان سیبلیوس، و وقتی که سوزن گراموفون را روی آن گذاشتم و نخستین نواهای آن را شنیدم، همچون برق‌گرفته‌ها در جا خشکم زد و تا پایان اثر نمی‌توانستم تکان بخورم. همان بود! خودش بود! موسیقی متن و آغاز "جانی دالر" بود!

امروز درست 50 سال از مرگ ژان سیبلیوس می‌گذرد. بعدها خواندم که "فینلاندیا" به اندازه‌ی هزاران برگ اعلامیه‌ی سیاسی در تاریخ فنلاند تأثیر نهاده‌است. به‌هنگام نخستین اجرای آن در سال 1900، فنلاند پس از 800 سال سلطه‌ی سوئدی‌ها، اکنون سال‌ها بود که زیر یوغ روسیه‌ی تزاری به‌سر می‌برد، و تازه نهال ملی‌گرائی و استقلال‌طلبی در میان مردم آن جوانه می‌زد. و "فینلاندیا" به عنوان اثری ملی آنچنان شنوندگان را به هیجان می‌آورد که بارها اختیار از کف داده و سر به شورش برداشته بودند، به نگهبانان روس سالن کنسرت حمله کرده‌بودند و خساراتی به سالن واردکرده‌بودند! از همین رو اجرای آن مدتی ممنوع اعلام شده‌بود.

سیبلیوس آثار زیبای بسیاری دارد. کنسرتوی او برای ویولون و ارکستر یکی از زیباترین آثار جهان موسیقی در نوع خود است. به چشم خود کسانی را دیده‌ام که بی داشتن کمترین سابقه‌ی گوش دادن به موسیقی کلاسیک، با شنیدن نواهایی از آن همچون خوابزده‌ها اسیر جادوی موسیقی به سوی منبع صدا کشیده شده‌اند و پس از آن هرگز از بند این جادو رهایی نیافته‌اند.

اجراهای گوناگونی از "فینلاندیا" در "یوتیوب" هست. این فیلم تاریخچه‌ی اثر را هم به شکل نوشته نشان می‌دهد، و در این فیلم ارکستر را هم می‌بینید. سه دقیقه‌ای باید گوش بدهید تا به جای هیجان‌انگیز آن برسید!

کنسرتو ویولون سیبلیوس را من با اجرای ویولونیست بزرگ روس داوید اویستراخ ترجیح می‌دهم، اما فیلمی که از اویستراخ در "یوتیوب" هست ایراد دارد. اجرای قدیمی کریستیان فراس هم زیباست، هرچند که به‌پای اویستراخ نمی‌رسد (بخش 1، بخش 2، بخش 3). اگر اجرایی با رهبری داوید اویستراخ و ویولون پسرش ایگور یافتید، در جا بخریدش!

و اگر حوصله نکردید آثار بالا را گوش بدهید، این "والس غم‌انگیز" را نباید از دست بدهید! یادتان باشد که صدا را حسابی بلند کنید!

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

19 September 2007

Skräppost

Har ni nyss fått i e-postlådan 3 brev om att ni har vunnit 5 miljoner dollar och 20 flygbiljetter, 5 brev med erbjudande om penis enlargement, lika många om receptfri Viagra, och flera andra brev som insisterar att ni ska skicka dem vidare till alla era bekanta och obekanta, men inte har fått just det brev som ni så ivrigt väntade på? Lugn! Det har säkert fastnat i spamfiltret!

Jag har lånat historien ovan fritt från en av Kaianders Semplers serieteckningar i veckans Ny Teknik. Läs här hans korta berättelse om spammets historia.

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

18 September 2007

Rondellhunden Vilks

Oavsett vad jag tycker om yttrandefrihet,
oavsett vad jag tycker om religion i allmänhet och Islam i synnerhet,
oavsett vad jag tycker om Muhammed, Buddha, Jesus, Moses, Deepak Chopra och de andra,
oavsett vad jag tycker om vad Reinfeldt gjorde med ambassadörer från muslimska länder,
oavsett vad jag tycker om själva Kalle Lindkvist,
och trots att jag vet ingenting om Lars Vilks och hade inte hört namnet hittills,
av omständigheter att döma, håller jag fullständigt med Kalle Lindkvist när han skriver följande i dagens DN (Kultur):

Lars Vilks är rondellhunden
Lars Vilks konstverk rondellhunden handlar inte om yttrandefrihet, det handlar om Lars Vilks. Som alla solipsister vill Lars Vilks vara den det rör sig runt, en rondell är den perfekta platsen för en solipsist. Lars Vilks är både Lars Vilks och profeten Muhammed. Genom sitt konstverk, rondellhunden, blir han den det rör sig runt. Nu har han nått sitt mål: mordhotet mot honom gör att han kan sitta i massmedierondellen en stund till.”

Personligen ser jag inte det minsta ”konstnärliga” värde i den där barnsliga A4 teckningen av Vilks.

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

17 September 2007

از ویولون تا سیاست

*- «وقتی دیپلم متوسطه را گرفتم، میل شدیدی به تحصیل در رشته موسیقی داشتم. میل شدیدی داشتم به اروپا رفته و در کنسرواتوار بروکسل آموزش ببینم. درآن زمان مسافرت به خارج به آسانی میسر نبود. چشم و گوش جوانان نیزچندان بازنبود. کمک مالی ضرورت داشت. پدرم مخالف بود. می‌گفت درس موسیقی می‌خوانی و برمی‌گردی، مگر بهتر از صبا (ویولونیست معروف که استاد من بود) می‌شوی؟ آن وقت باید برای گذران زندگی درمجلس عیش و بزم این پولدار و آن مالک ساز بزنی تا مزدی بدهند! برو طب بخوان که هم به درد مردم می‌رسی و هم حرفه آبرومندی است! هرچه می گفتم: پدر! نمی‌خواهم ساززن بشوم. قصد من آهنگسازی و آموزش علم موسیقی است. ولی همان حرف‌ها را بشکل دیگری تکرار می کرد.

آن روزها پرویز محمود، آهنگساز معروف، تازه رئیس مدرسه عالی موسیقی شده بود. پیش او رفتم. به این امید که بلکه راه حلی ارائه دهد. ماجرا را و گفتگو با پدرم را با او در میان گذاشتم و از او راهنمائی خواستم. با شکیبائی حرف‌هایم را گوش کرد. آخر سر دست روی شانه‌ام گذاشت و با لحنی مهربان گفت: پسرم حرف پدرت را گوش کن. برو طب بخوان. در این کشور کسی قدرهنرمند را نمی‌داند. سپس اضافه کرد و گفت: اگر رفتی و کنسرواتوار را تمام کردی و برگشتی، میدانی اولین کسی که پشت پا بتو می‌زند کیست؟ ازحرف‌هایش که اصلا انتظار آن را نداشتم، سرم گیج گرفته و یأس و ناامیدی سراپای وجودم را فراگرفته بود. در آن حال و احوال پریشان گفتم نه استاد! نمی‌دانم. پاسخ داد: خودم! اول ازهمه خودم! سپس گفت من هم این جا نمی‌مانم و در اولین فرصت فرارمی‌کنم! همین طور هم شد. دو سه سال بعد، خبردارشدم که برای همیشه ایران را ترک گفته و به آمریکا مهاجرت کرده است.

پس ازاین سرخوردگی و ناامیدی، ازآن جا که دیپلم ریاضی داشتم، با بی میلی درکنکور دانشكده فنی شرکت کردم و تصادفا قبول شدم. دوسه ماه بعد به حزب پیوستم که سراسر زندگی سیاسی‌ام را رقم زد. چند سالی ازعضویت‌ام نگذشت که ویولون را با اندوه بسیار کنار گذاشتم! زیرا دیگر در شرایط فعالیت زیرزمینی ادامه آن ممکن نبود. بی گمان سرخوردگی و ناکامی‌ام ازتحصیل در کنسرواتوار، دراین تصمیم دشوار بی‌تاثیر نبود. ازاین بابت همواره در زندگی افسوس خورده‌ام که چرا تسلیم شدم! چرا بیش از آن در برابر پدرم مقاومت نکردم و راهی برای تحصیل در رشته مورد علاقه ام نجستم!» (بابک امیرخسروی در گفت‌وگو با رضا فانی یزدی. متن کامل را این‌جا بخوانید).

*- سرود ملی ایران چه‌قدر "ملی"بوده ا‌ست؟

*- قاتل اولوف پالمه را پلیس مخفی آلمان شرقی (اشتاسی) شناسائی کرده‌بود. می‌دانید کی بود؟ امیر حیدری!

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

16 September 2007

Musik igen, och P2

*- Det är ett elände nuförtiden att lyssna på P2 för att kanalen hoppar flera gånger om dagen ut till P6 och tillbaka igen! På morgonen vaknar jag säg 20 i 7 och slår på P2: Det är program på samiska. Jag älskar folkmusik och däribland samisk jojkande, men inte tidigt på morgonen! Då måste man hoppa till P6 för att kunna lyssna på P2! Och sen, mitt i en skön och ljuv klassisk musik, säg Rachmaninovs ”Vokalis”, några minuter i 7, hör jag plötsligt jojkande igen! Nu är det dags att hoppa tillbaka till P2 för att lyssna på P2!

På eftermiddag är det tvärtom. Någonstans vid 15 tiden hoppar P2 tillbaka till P6. När jag sätter mig i bilen för att köra hem måste jag byta kanal till P6 för klassisk musik. Och om klockan hinner bli 18 innan jag kommer hem så måste jag hoppa tillbaka till P2!

Och för att göra det hela ”bättre” så hörs P6 så dåligt ofta. Jag har skrivit till P2 och klagat men styrelsen i P2 har ”argumenterat” med att så har det varit hittills i hela landet utom i Stockholm, och nu är det Stockholms tur! De har dessutom ”tröstat” med att övriga landet inte hade ens någon P6 att växla till!

Känns ”argumentet” bekant? Att dela fattigdomen lika mellan alla? Men jag tycker att det är anmärkningsvärt att ett så rikt och tekniskt utvecklat land som Sverige inte har en helt egen radiokanal för klassisk musik medan ett fundamentalistiskt U-land som Iran som måste täcka 3 gånger så stor area som Sverige fakriskt har en sådan kanal.

*- Håller på att lyssna på huvudtemat ur ”Les Kid Nappeurs” av Marc Collin och får kramp i varenda muskel i bägge armarna, ja i hela kroppen, i längtan after att spela de där elgitarrerna, alla instrumenten, hela orkestern, pukan i slutet, allt! Synd att jag inte hittar den på nätet för att länka här. Stycket finns med i filmmusiken till ”Gudomligt ingripande” (Intervention Divine), och även i ”Café Del Mar”:s album nr 6.

*- För ett par veckor sedan satt vi med några arbetskamrater vid matbordet och pratade bilar. Jag berättade att det är dags för byte av kamrem på min bil och det kostar skjortan. Jag skojade med att ska sitta och uppfinna en helt ny bilmotor som inte behöver kamrem. Nu läser jag att några andra har (tyvärr!) hunnit före, med en teknik som jag var så förtjust i under min ungdom: hur högtalaren fungerar.

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

14 September 2007

پلیس داریم تا پلیس

این مطلب را به فارسی می‌نویسم تا پلیس سوئد زیاد به خودش نگیرد و تاقچه‌بالا نگذارد!

عصر که به خانه رسیدم، آشنائی خبر داد که آشنائی دیگر که مردی 85‌ساله است و بیمار و در خانه تنها بوده و همسرش به مسافرت رفته، از دیروز ناپدید شده، هیچکس خبری از او ندارد، و همسایه‌ای که کلید خانه‌ی او را دارد، او را در خانه نمی‌یابد.

زبان سوئدی این آشنای من تعریفی ندارد و خواهش کرد که من در جست‌وجوی آشنای گمشده برآیم. چاره‌ای نبود. ابتدا به یکی دو بیمارستان تلفن زدم، اما اینان شماره‌ی شناسائی (کد ملی) فرد گمشده را می‌خواستند که ما نداشتیم. سرانجام برای نخستین بار در عمر 21 ساله‌ی زندگی در سوئد، دست به دامان پلیس شدم. بعد از پنج شش دقیقه انتظار در صف تلفن، مرد پلیسی با ادب و در عین حال خودمانی و خوش‌وبش کنان داستانم را گوش داد، نام و نشان گمشده و مرا پرسید و قول داد که پی‌جوئی کند و نتیجه را گزارش دهد.

دو دقیقه بعد آشنایم تلفن زد و خبر داد که خوشبختانه گمشده‌ی ما پیدا شده و از صبح تا عصر در صف دانشجویان دندانپزشک بوده که ارزان‌تر حساب می‌کنند و برای همین صف‌شان طولانی‌ست!

دقیقه‌ای بعد خانم پلیسی تلفن زد و بسیار با ادب گزارش داد که لحظه‌ای پیش به خانه‌ی آشنای گمشده تلفن زده، او سر و مر و گنده در خانه است و پیش دندانپزشک بوده! گفتم که می‌دانم و عذر خواستم که وقت پلیس را گرفته‌ام. او گفت که عذرخواهی لازم نیست و پلیس به وظیفه‌ی خود عمل کرده و شب خوشی برایم آرزو کرد!!

کی می‌رسد روزی که چنین رفتاری را از پلیس ایران مشاهده کنیم؟ فکر کنید که یک افغان ساکن ایران برای چنین ماجرایی به پلیس ایران تلفن بزند.

باید اضافه کنم که املای ثبت‌شده‌ی نام آشنای گمشده را به سوئدی نمی‌دانستم، شماره‌ی تلفن او را از من نپرسیده‌بودند، و تلفن او به نام همسر غیر ایرانیش ثبت شده و نام همسرش را نیز از من نپرسیده‌بودند!

از فرصت استفاده می‌کنم و چند تارنمای مفید را که هیچ ربطی به موضوع بالا ندارند این‌جا معرف می‌کنم.

در این نشانی بایگانی مقدار زیادی از نشریات گروه‌های سیاسی در سال‌های 1357 تا 1362 در داخل کشور، و نیز برخی از آن‌ها که در خارج منتشر می‌شدند وجود دارد:
دانش‌نامه‌ی ایرانیکا را فراموش نکنید (به انگلیسی).
کتابخانه‌ای با کتاب‌های بسیار به فارسی. تقه بزنید (کلیک کنید) و بخوانید.

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

08 September 2007

Bortom matematiken

Nu fattar jag varför mina beräkningsprogram beter sig så märkligt ibland och spottar ut oförväntade resultat! Och måste erkänna att jag inte hade en aning om att Bertrand Russel sysslade även med matematik.

Och visste ni förresten att det finns en ros kallad efter matematikern och poeten Omar Khayyam? Men var han turk, eller pers?!

Och missa inte historien om nollan.

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

Regnskydd

Det gäller att skydda sig från höstens kalla regn (tagen från mitt köksfönster).

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

07 September 2007

Den lilla stora världen

Tänk bara: du sitter i din ensamhet i höstmörkret, grubblar över vilka fel du har begått i senaste veckan, slicker dina sår, och då ringer mobilen, du tar luren och tittar i fönstret - det är ett okänt iranskt nummer: ja…? Du lyssnar och känner igen rösten av en god vän, Reza, som du har levt med i många år - som studiekamrater på tekniska högskolan, har delat bostad, har stridit tillsammans i barrikader under revolutionen, har smugit er in i shahens militärkaserner och snott vapen, har blivit kär tillsammans, har bestigit flera berg tillsammans, tältat eller sovit kring en eld under bar himmel... Rösten säger: "Hallå, jag är i Paris, för en mässa. Frun var och promenerade på Champs-Élysées idag och av en slump stötte på Ali och Shahrzad som också är på besök i Paris. Vi sitter i en restaurang just nu och kollar på en brasiliansk festival. Ali säger att han har läst att du har grillat en Mujahed för hans memoarer från fängelset! Så, tro inte att vi inte vet vad du gör! Det är en oerhörd liten värld! Glöm inte det!"

Och Ali, som är en så fantastisk hjälpsam människa, får luren och pratar vidare och påminner om senaste besöket. Vad har jag att säga, utom att längta ännu mer efter sådana vänner, som läser, tänker och pratar om en, och tar och ringer från fjärran, speciellt när de har det bra, i en sådan stor liten värld?

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

06 September 2007

Pavarotti..., eller Domingo?

Som sagt, jag är ju ingen operamänniska, men Luciano Pavarotti som gick bort i dag lät i mina öron som en stor LÖGN redan den första gången jag hörde hans röst lite försenat i början på 1980 talet, och vidare (likaså låter Andrea Bocelli i mina öron). MEN däremot… ta Placido Domingo i stället: Han är självaste ärligheten i röst och scenkonst och när han förmedlar inlevelsen med rösten.

Det är alltid ledsamt när en ”konstpersonlighet” som Pavarotti som är älskad av många går bort. Men..., för att hedra den konst som Pavarotti menade (eller menade han?) ta och lyssna på... Placido Domingo i stället, vet jag, här i Puccinis Tosca, här i Puccinis Manon Lescaut, och här, (och här om ni vill jämföra med en länk som vi fick i dag).

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

04 September 2007

عبور از پرده‌ی آهنین

در چهارپنج ماه گذشته حال و روحیه‌ی خوشی نداشتم، و علت اصلی آن پی‌گیری پیوسته‌ی خبرهای ایران بود. از هنگامی که خانم نازی عظیما در ایران گیر افتاد و من آستین بالا زدم که به سهم خود و به خیال خود کمکی به بیرون آمدن ایشان بکنم، چند ساعت در شبانه‌روز پای کامپیوتر مشغول دنبال کردن خبرهای ایران و اوضاع و احوال کسانی بودم که گذرنامه‌هایشان توقیف شد. و خبرهای ایران اگر به این شکل دنبال شود، هر آدم بی‌خیالی را هم غصه‌دار و به معنای واقعی کلمه بیمار می‌کند.

به‌راستی این چه کابوسی‌ست، چه بختکی‌ست که بر مردم ما نازل شده؟ مردم ما چه گناهی کرده‌اند؟ مشتی بیمار روانی در جامعه‌ای بیمار با جان و مال و هستی هفتاد میلیون انسان بازی و شوخی می‌کنند. مردم چگونه حرکات و اقدامات و بازی‌ها و فریب‌های این دیوانگان را تحمل می‌کنند؟ آید باید به این مردم آفرین گفت، یا بر حالشان گریست؟

در همین میانه، حال و روحیه‌ی من هم داشت تکه‌پاره می‌شد که امروز "دود"ی خوش‌خبر خبر داد که گذرنامه‌ی نازی عظیما را به او باز گردانده‌اند. جای بسی شادیست. از فردا خواهم کوشید مدتی کاری به کار خبرهای ایران نداشته‌باشم! اگر بشود!

و البته موفقیت‌های دخترم جیران که مشغول کارآموزی در بزرگترین روزنامه‌ی سوئد است و بار دیگر روز یکشنبه دو نوشته و امروز 1 و 2 نوشته‌ی دیگر او در آن انتشار یافت، نیز این شادی را دوچندان می‌کند.

اگر گرفتاری‌های سر کار که بعد از درگذشت همکارم روی سر من ریخته، بگذارد!

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

01 September 2007

Kör hårt dotter min!

Ännu fler inlägg från dottern Djeiran i DN i onsdags. Hon finns med även i dagens papperstidning, sid 2 i Kultur: "Klädkonst med gren i grenen", men jag hittar inte den i nätupplagan.

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏